چون سلسلهی زلف توام نام نهادند
آشفته، سیهروز، گرفتار، پریشان
●شِعرُشَرَر●
🕊https://eitaa.com/mimadib
●۵
بالاخره سوار ماشین شدیم و راهیِ خونهی پدری،
نجف.. و ما ادراک ما نجف..!
محمدحیدر که حسابی خسته بود تا صبح که نزدیک حرم برسیم خوابید، دست منم زیر سرش خواب رفت و نتوستم تو راه بنویسم:)
با اون همه خستگی همینکه فکر میکردم تو راه نجفم اونم بعد از حدود دوسال و نیم، عین دستهی گنجیشکا که یه چیزی بین خودشون پچپچ میکنن و یهو همه پر میکشن، خواب از چشمام میپرید..
البته دستاندازهای معروف راه نجف هم که با رانندگی عراقیها زوج جدانشدنی اربعین هستن بیتاثیر نبود!
صبح که رسیدیم سریع وسایل و دادیم امانت داری
و بعد از وضو و لباس تمیز پوشیدن و ..رفتیم سمت تفتیش
همهی تفتیش ها برای اینکه سریعتر و راحتتر راه بیفتیم کالسکه و کیف و .. میدادم مامانم از در وسطی ببره منم خودم سریع از تفتیش رد میشدم و میرسوندم بهشون؛ اما ایندفه گفتن بخاطر شلوغی داخل صحنها و حرم نمیشه کالسکه ببرید.آفتاب داشت شدید میشد و حیاط دم کرده بود، خودمم دیشب نخوابیده بودم و مدام چشمام بسته میشد از خستگی. و طبق برناممون هم اگه الان زیارت نمیکردم یا باید یه روز بیشتر نجف میموندیم یا به زیارت نمیرسیدم!
همهی هنر مکالمه عراقی مو بکار گرفتم اصرار کردم و.. نشد که نشد..
اما از اونجایی که کار نشد نداره، بالاخره به نتیجه برای دور زدن خادما رسیدیم:)
رفتم کالسکه رو تحویل امانات دادم، بعد یه ویلچر از یه امانات دیگه گرفتم اومدم دم تفتیش مامانم و محمدحیدر و سوار ویلچر کردم و با یه لبخند پیروزمندانه و زیرلب وجعلنا خوندن از کنار سرتیم خادما رد شدیم و رفتیم داخل صحن حضرت زهرا❤️
سفرنامه اربعین ۱۴۰۵
✍محدثه ادیب
https://eitaa.com/mimadib