○|ریشهها|○
همینطور بیهدف در خانه میچرخید. اکسپلور اینستا را رو به پیرزن گرفته بود و هی با انگشت به قول خودش اسکرول میکرد و باصدایی که تلاشش را میکرد عصبی نشود و بی احترامی نکند، تندتند میگفت: "خانجون آخه شما از سیاست و دهکدهی جهانی چی میدونی؟ دنیا عوض شده.. آدما دیگه میدونن چی میخوان...
این دفعه دیگه حکومت عوض میشه! میدونی چرا؟ چون ما میخوایم خلاص شیم، آمریکا حتما نجاتمون میده! مگه چندسال جوونیم؟"
پیرزن که کمی از حرفای نوهش کلافه شده بود، از پنجره نگاهی به حیاط انداخت، شاید دنبال خاطرهی آشنایی میگشت، تا کمی نفس تازه کند و بتواند چیزهایی را که دخترک در آیینه هم نمیبیند در خشتِ خام نشانش دهد..
سکوت مادربزرگ حواس دختر را جمع کرد. بعد از دنبالکردن نگاه خانجون، سمت پنجرهی رو به حیاط رفت و لبهاش نشست و گفت: چرا چیزی نمیگی؟
خانجون هم که انگار غرق در خاطراتش شده بود، با لبخندی سمتش رفت و گفت: عزیز دردونه، این درخت و تقریبا ۴۰ سال پیش آقاجونِ خدابیامرز برام آورد، تا حالا برات گفتم که به چه نیتی کاشتش؟
وقتی از استقبال امام تو بهشت زهرا برگشت.
اونروز با اینکه حسابی خسته شده بود، اما تو نگاهش یه قدرتی میدیدم که تا قبلش نبود، با یه نهال و بیلچه وارد خونه شد و گفت: این و به عشق ایران میکارم، انشالله بعد ما واسه نوه نتیجههامونم سبز میمونه!
دیگه کارش شده بود هر روز مراقبت از درخت و انگار که باهم راز مگو داشته باشن غروبا زیلو رو زیر سایهش پهن میکرد و ساعتها مینشست و نماز و دعاهاشو توحیاط میخوند.
خدارحمتش کنه.. وقتی جنگ شد و خبر شهادت دوتا عموهات و تو یه روز بهمون دادن هم پای همین درخت تکیه داد و گفت: پای این درخت خون میدیم ولی سرپا نگهش میداریم!
حتی وقتی دکترا بهش گفتن هوای تهران برای ریهت خوب نیست و باید خونهتونو عوض کنید بخاطر همین درخت نرفت و به دکتر گفت: این درخت، ریشهی منه ازش جدا بشم زودتر میمیرم!
آره عزیز دردونه، کدوم درختی و دیدی از ریشهاش جداشه و زنده بمونه؟
آزادی ِدرخت از ریشه؟
✍محدثه ادیب
#تمرین
https://eitaa.com/mimadib
ماجرای توسل پسرم مجتبی به امام رضا برای آزادی من از زندان پهلوی
همسرم برایم نقل کرد که مادرش پسرم مجتبی را که کودکی بود سرشار از معصومیت و پاکی و سلامت روحی و عشق و عاطفه و پایبندی به برخی عبادات به حرم حضرت رضا (علیهالسلام) میبرده و به او میگفته: به وسیله امام رضا به خدای متعال متوسل شو و از خدا بخواه که پدرت را از زندان آزاد کند.
کودک، معصومانه رو به امام رضا(علیهالسلام) میکرده و به او توسل میجست. یک شب دیگر مجتبی با مادربزرگش به حرم رفته و صحنه تکرارشده؛ اما این بار نشانههای تأثری شدید در مجتبی ظاهر شده، گریه و زاری کرده و با لحنی که حاکی از لبریز شدن کاسه صبر کودک و سوز و گداز عمیق او بوده، با امام رضا صحبت میکرده و به شدت اشک میریخته؛ به حدی که مادربزرگش از کرده خود پشیمان شده و تصمیم گرفته که دیگر این کار را از مجتبی نخواهد.
دو روز بعد، تلفن خانه به صدا در میآید تا صدای من را بشنوند؛ من آزاد شده بودم و از خانه برادرم در تهران با آنها تماس گرفته بودم.
شهید خامنهای به روایت خودش
@Ayatollaah_ir | بله | ایتا | سروش | روبیکا
ما رفتیم، محرم و صفرم رفت
ولی هنوزم دلمون نمیاد مداحی گوش نکنیم..
و قبرهُ فی قلوبِ من والا..🫀¹²⁸
https://eitaa.com/mimadib