eitaa logo
حِدار | محدثه ادیب
325 دنبال‌کننده
561 عکس
30 ویدیو
7 فایل
دنیا از نگاه من .... برام بنویس: @adib_315
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
پس از بیست سال | سلمان کدیور 🌱 @mimadib
تا اتاق از این☝️به این👆تبدیل شه، یه جزء قرآن هم گوش دادم ✅ @mimadib
راستی چندنفر از عزیزان به جمع‌مون اضافه شدن✌️ خوشحالم از دیدنتون 🥰
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
دکتر پزشکیان روز چهارشنبه قراره در سازمان ملل تو امریکا سخنرانی داشته باشه. لطفا تو گروه‌های قرآنی و مذهبی ختم صلوات بگیرید..🤲🫠 @mimadib
و عشق 🤍 صدای فاصله‌هاست فاصله‌هایی که غرق ابهامند... ~سهراب سپهری @mimadib
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
•| سامراء |• شنیدن اسمش هم همیشه برام یه سکوت طولانی میشه.. اولین باری که اونجا رفتم آخرای داعش بود، به لطف هم‌گروهی‌هام بعد از زیارت و هوای عجیب حرم که برای ما عادت‌کرده‌های به زندگی تو بیابونِ غیبت، یه‌ جوری ناملموس و البته خیلی شیرین و باهیبت بود، رفتیم تو مقری اسکان کردیم که محل اقامت و استراحت نیروهای حشد سامراء بود.. از غذای ساده و عجیب غریب اونا خوردیم، خیلی‌هاشونو دیدیم با این که تمام تلاششونو میکردن مارو نبینن و سربزیر بعد از پذیرایی‌ها از دم اتاقمون فرار میکردن.. اون شب تا صبح من نخوابیدم مثل شبی که برای اولین بار دوکوهه رفتم.. صدای پرنده‌ی کوچیک شهادت انقد دور و بر گوشم می‌چرخید و دور و نزدیک می‌شد که با اون‌‌ همه خستگی هم نمی‌شد خوابید.. معلوم نیست چندنفر از اونا که بهم نگاه نکردیم ولی انرژی شون از چند متری آدم و یاد کلمه‌ی می‌نداخت، الان شهید شده باشن.. آخر شب که نتونستم بخوابم، اجازه هم نداشتیم بریم تو فضای حیاط و .. تو همون سالن خودمون رفتم و چرخیدم تا چیزی پیدا کنم.. یه سری کارتن پر از کاغذ و کتابچه و کتاب دعا و .. اونجا بود. خواستم کمکی کرده باشم و اونجارو که کلا بعید بود زنی قبل ما یا بعد ما بره رو مرتب کردم.. وسطش کتاب داستانی که عربی نوشته شده بود پیدا کردم و تا جایی که تونستم ازش خوندم ... داستان امداد‌های امام زمان عج به مردم و نیروهای محافظ سامراء بود... اون‌شب تا صبح با چشمایی که بی اختیار از خودم خیره شده بودن به افق شهر و شبیه بارونای آب نیسان همینجوری روون و بی‌خستگی می‌باریدن، پشت پنجره‌ی خیلی خیلی بزرگ سالن نشسته بودم و امام زمان عج و پدرشون ع رو نه که با چشم ببینم، نفس می‌کشیدم.. فرداش که قرار بود راهی مرز بشیم، من حسابی داشتم با هم‌گروهیم که از مسئولان اون مقر هم بود،بحث می‌کردم و اصرار که بزار من بمونم و خادم شم تو حرم و.. و اونم با حوصله داشت متقاعدم می‌کرد که امسال خیلی اوضاع امنیتیه و بزار سال بعد اگه من اینجا مشغول بودم خادم سامراء میشی و .. راستش حتی دنبال راهی برای پیچوندن گروه هم بودم، ولی خب فایده نداشت.! همون موقع از طرف اونجا که به قول خودشون موکب امام عسکری ع و امام رضا ع بود، به مهمونا یه پرچم اهدایی از حرم امام رضا ع دادن .. کار خوبی کردن وگرنه بعید بود اونجا باشی و دلت هوای برگشتن کنه، فقط امام رضا ع تونست مارو برگردونه... من هنوزم با شنیدن اسم سامراء بهت‌زده‌ی اون سفرم.. ✍محدثه ادیب ع @mimadib
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا