ترور آلارم با انتشار عکس ظریف و روحانی نوشت:
زمان آن رسیده که عقلای آرامتر در تهران زمام امور را به دست بگیرند.
این یعنی برنامه قریب الوقوع برای ترور آقا سید مجتبی ...
ببینید "دشمن" به چه کسانی امید بسته!
اینا قطعا "دوست" نیستن!!
https://eitaa.com/mimadib
📣 پیام رهبر انقلاب به مناسبت روز پاسداشت زبان فارسی و بزرگداشت حکیم ابوالقاسم فردوسی
https://eitaa.com/mimadib
الهی هَب لی کمال الانقطاعِ الیک َ با مدد لیلی..
✨https://eitaa.com/mimadib
همهی عالم پسر دارند ؛
شما قرص قمر داری .
🌖🌖🌖🌖🌖🌖🌖🌖🌖🌖🌖
به مناسبت روز جهانی پسر
#شنبه_های_امالبنینی
https://eitaa.com/mimadib
🕊🕊🕊🕊🕊🕊🕊🕊🕊🕊
گوشهایم را تیز میکنم، درست شنیده ام صدای العطش ابن الرضاست..
مظلومیت صدایش روحم را میخراشد.
بدون آنکه جلب توجه کنم وارد مطبخ میشوم .با دست های لرزانم کاسه ی کوچکی پیدا میکنم و به سرعت از مشک آویزان به دیوار آن را پر میکنم .
از مطبخ بیرون میروم
کسی به من نگاه نمیکند همه چشم و گوششان مشغول اتفاقات بیرون است..
از خوبی یا بدی کنیز بودن است که دیده نمیشوی ..
از وقتی کودکی بیش نبودم از این دیده نشدن ها آزرده میشدم
وقتی دوست داشتم بازی کنم و هیچکس همبازیم نمیشد، فقط بخاطر اینکه پدر و مادرم برده و کنیزبودند.
در عرب رسم نانوشتهی جاهلانه و مغرورانهای بود که نمیگذاشت فرزندان اهل خانه و کارگزاران با بردهزادگان همبازی شوند .
از تمام دوران زندگیم تا بحال زیبا ترین و پرنور ترین خاطره ، جوادبنالرضا بود !
همبازی نجیب و مهربان دوران کودکی ام .
کسی که چون پدرانش مهر را چون دانه های گندم که برسر کبوتران میپاشند، از خدای آسمان گرفته بود و به زمین و زمینیان میبخشید..
اوکه تا وقتی کنارش بودیم اصلا احساس برده بودن نداشتیم !
ما آدمها بیهوده دنبال بزرگ شدنیم ..انگار فقط این غصه هایمان است که بزرگ میشود و لباسِ تنمان ...
کاش هنوز هم کودک بودم و تمام غصه ام بازی و همبازی بود...
پله های گوشه ی حیاط را یکی پس از دیگری بالا میروم و دقت میکنم که آب درون ظرف نریزد..
یادم میآید روزی که دلم خیلی گرفته بود و دل و دماغ بازی هم نداشتم ، همینجا گوشه ی حیاط نشسته بودم و برای آنکه از آفتاب داغ و بی رحم تابستان بغداد چشمهایم را نجات دهم، سرم را پایین انداخته و به زمین خیره بودم ..
نمیدانم چقدر گذشته بود که خنکای سایه ای رعنا و پرمهر را بر سرم حس کردم .
ابن الرضا با وقاری اساطیری و با مهربانی ای بیشتر از پدر، فرمود: اینجا چه میکنی ؟
سرم را که بالا آوردم انگار که در سایهی لطفش تمام غمم برطرف شده باشد ، دیگر چیزی برای گفتن نداشتم ..
کمی مکث کردم و دوباره یادم افتاد که چه چیزی مرا به گوشه ی حیاط کشانده ...
_سرورم ، بچه ها بامن بازی نمیکنند و نامم را مسخره میکنند..
با خشم لب برچیدم که چرا یک برده زاده باید تا آخر عمر برده بماند؟؟
لبخند مهربانش به تلخی نشست، گویی او هم از راه و رسم جاهلانه ی انسانها به تنگ آمده بود ..
اما برای انکه غمش مرا غصهدار نکند دوباره با مهر ِهمیشگی ادامه داد:
از حالا تو را "دُرّه" صدا میکنم...تا بدانی که انسان برای پروردگارش چقدر با ارزش است ..
هیچگاه برده بودن را باور نکن، بلکه بنده باش...
یادم میآید که از همان لحظه انگار معجزه ای در من رخ داد! انرژی عجیبی در خود احساس میکردم ، کارها خسته ام نمیکرد ، حرفهای تلخ مثل گذشته آزردهام نمیکرد.. من با ارزش بودم! من "درّه" بودم! دلم میخواست همه ی کنیز ها را مثل خودم نجات دهم و فریاد بزنم اینقدر بردگی را باور نکنید ، به قول ابن الرضا بنده ی صاحبِ دنیا و آخرت باشید !! و ببینید که جهان سرد و تاریکتان چگونه یکباره رنگ عوض میکند..
در باز شد و امّ فضل با عجله و دستپاچگی از آن بیرون پرید ..
اوهم هیچوقت مرا نمیدید!
کم مانده بود که از بالای پله ها پرت شوم ،
خودم را جمع کردم و ظرفم را به سینهام چسباندم که بیشتر از این نریزد ..
با عجله وارد اتاق میشوم ،بایدهرطور شده این آب را به او برسانم، تا شاید بتوانم ذره ای مقابل خدایش سرم را بالا بگیرم و بگویم که من از تمام آنهایی که فرزند پیامبرت را آزردند بیزارم ...
کاش ..
کمی زمان میگذرد تا چشمهایم به تاریکی درون اتاق عادت میکنند
ابن الرضا در اتاق نیست !!
صدای بال زدن کبوترها از رواق بیرون توجهم را جلب میکند
به سمت نور و صدا میروم ..
دنیا روی سرم خراب میشود ..
فرزند پیامبر در آفتاب ...
هدیه به محضر دردانه ی علی ابن موسی الرضاع
برداشتی آزاد و داستانی از کنیزی که میخواست به جگر تشنهی امام در لحظات آخر آب برساند ولی دیر رسید.
این دیر رسیدنهای تاریخی !!
✍محدثه ادیب
https://eitaa.com/mimadib