eitaa logo
روزمره های مهربانو 🌱
29هزار دنبال‌کننده
5.1هزار عکس
5.5هزار ویدیو
5 فایل
زندگیِ به روایتِ یه مامانِ دهه‌شصتی که اتفاقا #بلاگره 😌 متفاوت ترین کانال #روزمرگی ایتا🙂 ‌از دغدغه های مادرانه ، تا توسعه فردی و استقلال مالی ‌ https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_188j0i&btn=تک‌تک.پیامهاتون.رو.با تبلیغات: @tabmehr
مشاهده در ایتا
دانلود
32.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تو مسیر برگشتمون چن تا مغازه هستن که خیلی حس و حالشون رو دوست دارم، گرچه تا حالا هیچ وقت نشده ازشون خرید کنم😁 🌱 @mimmag
25M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ماهی ها رو اول میشورم بعد نمک میزنم و بسته بندی میکنم برای مصرف خودمون ماهی کپور ها رو هم میشورم و بعد مرینیت میکنم تا برای فردا آماده بشن 🌱 @mimmag
20.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کپور ها رو با کمی زعفرون، رب انار، پودر سیر و کره و نمک مزه دار میکنم برای فردا آماده کباب کردن باشن 🌱 @mimmag
19.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یه جنوبی اصیل هیچ وقت ماهی رو بدون خرما نمیخوره، تمام 🤚🏻😁 🌱 @mimmag
4.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
فعلا کنار همسر جان علی الحساب یه چایی با خرما بخوریم 😁 بعد برم میوه ها رو بشورم 🌱 @mimmag
9.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
میوه ها رو معمولا یکی دوساعت توی آب میخیسونم تا حسابی خیالم راحت بشه که آفت کش ها و آلودگی ها از جونشون بیرون اومده 😬 راستی تعداد مهمونامون هم زیاد شد بی بی، مادر مامان سادات و برادر شوهر کوچیکه و خواهرشوهرا هم انشالله به جمعمون اضافه میشن 😍 هیچی دیگه داداش محمدتون رو فرستادم دوباره ماهی بخره چون اون سه تا کپور کم بودن 🤗 🌱 @mimmag
🔹صفحه: 58 💠سوره آل عمران: آیات 62 الی 70 🌱 @mimmag
Page058.mp3
زمان: حجم: 1.2M
💠 | صفحه: 58 🔸با صدای: استاد پرهیزکار 🌱 @mimmag
برای آخرین بار به عظمت مشکی رنگش خیره شد. چیزی توی قلبش آتش گرفت و اشک به چشمانش دوید؛ آخر، جز یکی دو نفر، طواف کننده‌ای نداشت. چادر مشکی عربیش را بر سر انداخت و به‌سرعت جلو رفت. دیر شده بود. داشتند می‌رسیدند. بوی دود می‌آمد؛ قلبش تندتند می‌زد. خطر جدی بود. سنگین شده بود اما با تمام توان دوید سمتش و دورش گردید. دست‌هایش را باز کرد جلوی کعبه و فریاد زد: «نمی‌گذارم ویرانش کنید.» صدایش پیچید توی صحن؛ جا خوردند.‌ از انعکاس پرقدرتش ترسیده بودند. یکیشان پرسید: زن بود یا مرد؟ آن یکی مردد خواست جوابی بدهد که از آن سوی صحن، صدای چند کودک خردسال، شنیده شد: «مادر...» دل زن فشرده شد. خیالشان راحت شد. نگاهی به هم کردند و با هرآنچه در دست داشتند جلو دویدند. بچه‌ها جیغ زدند. و زن، محکم و استوار فریاد زد: «اجازه نمی‌دهم...» چند دقیقه بعد، روی صحن، صدای ضعیف گریه‌ چند کودک بود، یک آینه در هم شکسته نور بود و بوی چوب سوخته و یک چادر خاکی، چند قطره خون... و کعبه‌ای که سال‌هاست محکم و پر عظمت برجای مانده؛ هرچند دست بسته... [ یا علی سلام مرا تا قیامت به فرزندانم برسان ] ... شبـــــتون آروم 🤚🏻🌾 🌱 @mimmag