🌚ᴍʏ ᴍᴏᴏᴅ🌚
من نگاه از مردم این شهر میدزدم ولی ، آنکه را سیری ندارم از تماشایش تویی : )
در خودم گم شده بودم تو صدایم کردی
عاشقم کردی و کشتی و رهایم کردی . .
من متوجه شدم نه مشکل از پوله نه لوکیشن نه موقعیت و نه حتی سن و نه دایره آدمای دورم.
« ذوق » در من درحال مردنه و دیگه هیچ چیزی نمیتونه منو خوشحال کنه.
همین ...