هدایت شده از ɴᴇᴠᴇʀʟᴀɴᴅ
خدایا نمیشه که هم هوا گرم باشه هم دانشگاه امتحان بگیره هم جنوب رو بزنن هم آتش بس نقض نشه هم گل بزنیم آفساید بشه. مگه من چقدر توان دارم.
قرار بود ما درگیر زندگی خودمون باشیم،
سر درس و مشقمون باشیم،
تحصیل کنیم و باسواد بشیم بعد حرف بزنیم،
اما اینقدر جامعه عجیبه و همه حرف میزنن و نظر میدن، حرف نزدن و گوشه گیر شدن ده تا ده تا میندازتت پایین؛
حتی اگه صبح تا شب سعی کنم از خبرا دور بمونم بازم یک جوری میشه که یک خبری به گوشم برسه اونم چه خبرایی، گل کاشتن دوباره مسئولای محترم یا شایدم زد و خورد بدون نقض آتش بس.
الانم مثل اینکه درگیری پیش اومده؟
نمیدونم. فقط میدونم خداست که نگهمون داشته، این کشور و این مشکلات سرسام آورش بجز دست خدا با هیچی نمیتونه روی یک نخ نازک زنده بمونه.
بازم خدا بخیر بگذرونه..
بهترین تصمیم عمرم نوشتن توی این دفتر از سن کم بوده، و یادگاری گرفتن از همه همکلاسی های سال های متفاوتم،
حس و حالی که خوندن این دفتر داره هیچی نداره