𝗠𝗂𝗇𝖽 𝗈𝗏𝖾𝗋 𝗆𝖺𝗍𝗍𝖾𝗋
من این وقت صبح درحالی که فقط 10 دقیقهی دیگه فرصت دارم به مدرسه برسم تا تو کلاس راهم بدن:
پسرعمم همسن منه اونوقت خیلی رندوم و یهویی از تهران با قطار اومده مشهد، رفته با داداشم بیرون دور دور و الان اومدن خونهی ما و دارن نهار میخورن.
موقع یادگرفتن چیزهای جدید جوری ذوق میکنه و ابراز خوشحالی از فهمیدن میکنه که واقعا معلومه چقدر عاشق یادگرفتنه و راضیه از یادگرفتن، منم پابه پاش خوشحال میشم ازاینکه اینقدر با جون و دل پای درس میشینه و اینقدر خوب متوجه میشه
معلمی واقعا سخت ترین شغله اما همچنان پراز عشق ترین شغله. کسی که ذوق و حوصلهی تدریس و وقت گذرونی با بچههارو نداره به هیچ وجه نباید سمت معلمی بره تا بچههارو زده و ناراحت کنه [خودم اولین کسیم که اصلا نباید سمت معلمی بره🙎🏻♀]