𝗠𝗂𝗇𝖽 𝗈𝗏𝖾𝗋 𝗆𝖺𝗍𝗍𝖾𝗋
عاشق پاییزم. پاییز و آبوهوا و تناقضاتش، هوای سرد وخنک ِدوستداشتنیش، تاریکی و شبای غمگین ِافسردگیزدهش، هودیها و بافتهای گشاد، لباس گرم توی هوای سرد و مور مور شدن بدن، برگهای ریخته شده توی کوچه و خیابون و صدای جارو زدن آقای رفتگر سرصبح، صدای خشخش برگها زیرپا توی هوای گرگومیش و درمسیر مدرسه، هوای ابری و بوی خاک نمزده بعد از یک شب بارونیه پاییزی، آسمون یکروز ابری. عاشق پاییزم و جزئیاتش، عاشق پاییز و امضای کارش، تکتک لحظات افسردگی زده و غم زدهش که احساس زنده بودن و زنده نبودن میده. عاشق پاییزم و تناقضاتش.
اینو باید جدا بگم چون خیلی دوستداشتنی تره، اینکه عاشق کتاب خوندن توی پاییزم مخصوصا کتاب خوندن ادایی. زیر نور چراغ مطالعه یا ریسهی نور رنگی، نزدیک به بخاری یا توی تخت و پتو فرورفته با لباسای گرم، یه لیوان چای یا کافه پای میز و غرق کتاب شدن. شایدم شب تا صبح بیدار موندن؟