امروز انقدر از مغزم کار کشیدم که کاملا حس میکنم داغ کرده. هر ۳ثانیه داره ارور 404 میده، سلول به سلولش درد میکنه. به یه جایی رسوندمش که دیگه هیچ ورودیای نمیپذره. چطور بگم؟ حس میکنم انیشتن شدم، موهام سیخ شده و با چشمهای هاج و واج زل زدم به گوشی.
چرا آدما بعد اینکه ازشون مووآن میکنی انقدر کوچیک و خاکستری به نظر میان؟ اندازه جاسوئیجی میشن یهو. خیلی عجیبه.
من از اون روزى كه ديگه نتونستم صداهاى بلند رو تحمل كنم فهميدم كه سنم داره ميره بالا.
در فروپاشی هایم اشک نریختم و حالا برایِ گیر کردن لباسم به دستگیره در زار میزنم، طوری که انگار هیچ راهی
برای بیرون اومدن نیست؛ این حاصلِ نادیده گرفتن رنجیست
که باید در آغوش میگرفتمش.