Mind Palace.!
اره درست حدس زدین. در چنین وضعیتی قرار دارم و دوست دارم یه جوری داد بزنم شیشه ها بشکنن
ولی چون همسایه ها بیدار میشن و بعدش ممکنه اونا اینجوری سرم داد بزنن، فقط میتونم یه کاری کنم شیشه ها بشکنن
تو همیشه خودتی
چیزی که هیچ وقت نیستی، نسخه ی بی نقص و صاف و بی چروک از خودته که تو ذهنت ساختیش!
این قسمت زندگیت که میخوای خودتو قانع کنی ولی هیچ جوره نمیتونی، از بقیه قسمتاشم لجن تره
همیشه ادمای خاصی رو درک میکنم
یه دستش، اونایی که وقتی بهشون بگی درکت میکنم با خاک یکسانت میکنن
یه میانگین اگه بگیرم، همیشه تو ذهن بقیه اون آدمی بودم که گوشه اتفاق وایساده و سکوت کرده و بقیه وسط اتاق نشستن و دارن بلند بلند باهم حرف میزنن.
Mind Palace.!
هیچ وقت نفهمیدم فاز "لعنت به همه چی" رو چطوری بدون درد و خونریزی رد کنم
خب
فاز تف به این زندگی نیز بهش اضافه شد حالا مطمئنم نمیتونم بدون درد و خونریزی بگذرونمش
یه سری چیزارم اصلا نیازی نیست بدونی
مثلا اینکه ازت خوشم میاد و بهت توجه دارم و دوست دارم تو ام به من توجه داشته باشی.
فقط بدون من کاملا نسبت بهت بی توجهم. همینو بدونی کافیه.