کشته شدن شهدا رو به هم "تبریک و تسلیت" میگیم، وقتی این کشته شدن توسط باطل ترین طاغوت باشه، انگار مرگشون معنادار شده
و این کشته شدن، یه کاریه مثل همه ی کارایی که برای حفظ کشور و ایستادگی انجام دادن، مثل همه ی زندگی معناداری که داشتن
حتی با کشته شدنمون و یادمون، بازم یه قدمِ رو به جلو برمیداریم برای کشور
ما واقعا ملت امام حسینیم!..
اینو چند شب پیش داشتم میخوندم. «به خدا یک دقیقه زندگی با عزت و کرامت از هزار سال زندگی مثل قیر کف پوتین سربازان رژیم اشغالگر بهتر است.»
چی به ما یاد دادی، حسین بن علی بن ابی طالب، که هزاران ساله مسک و روش مردان خداست و به راستی که همهی اونها عمر با عزت و مرگی دارن که میشه روزها بهش فکر کرد. چی در وجود ما کاشتی، «دور باد از ما ذلت»، که حالا اینچنین همه در حسرت چنین زندگی و چنین مردنی هستیم؟ ما را هم بپذیر در این راه، در اجرا کردن «و هیهات منا الذله»...
و برای بار هزارم به این فکر میکنم، که با آدمهایی که مسلکشون اینه واقعا چیکار میشه کرد... آدمهایی که به مرگ دیگران غبطه میخورن...
شهیدی شهید دیگر را دفن میکند، شهیدی شهید دیگر را روایت میکند و شهیدی شهید دیگر را پیروی میکند..
دوست دارم یه بار خیلی مفصل درباره اینکه انقلاب دقیقا چه موقع اتفاق میفته و چرا تا الان نشده صحبت کنم... حس میکنم با همین چیزای بیاهمیت آدما گول پروژهای مثل پهلوی رو میخورن.
باید که انقدر بدوئی اینور و اونور که تا رسیدی خونه بیهوش شی. این است راه زنده ماندن در این شرایط. زندهموندنی که ارزششو داشته باشه..
Mind Palace.-
برای فهمیدن عمق استعمار، که چه بر سر شرقیها آورده، ادوارد سعید بخوانید.
ادوارد سعید، کتابی به نام «شرقشناسی» داره که حس بعد از خوندن کتابش واقعا جالبه.
توی این کتاب توضیح میده که چجوری غربیها جریانی راه انداختن و در اون شرقیها رو از صحبت درباره خودشون محروم کردن، به این صورت که بگن شرقیها خودشون توانایی تشخیص و تحلیل رو ندارن، به زبان خیلی ساده.
توضیح میده که غربیا درباره شرقیا چی میگن و چرا. حس خوندنش جالبه چون وقتی میخونی که ادوارد سعید با حرص درباره این صحبت میکنه که تو مغز ما شرقیا فرو کردن که ما از عقل محاسباتی و ابزاری به دور هستیم، به خودت میگی "وا، مگه نیستیم؟"
همه تلاشش بر اینه که بگه، نه، ای شرقیهایی که فکر کردید شما از عقل کم دارید و همهش احساسات و پیچیدگی و کنایه هستید، عادی نیست. این نوع حرف زدن درباره شرق عادی نیست، برآمده از واقعیت ما نیست، بلکه همهش در راستای استعمار شدنه، حتی استعمار ذهن شرقیها، بخونید ایرانیها و هندیها و کرهایها و... و جالب اینجاست که ما حتی متوجه نشدیم، و بعدا هم نخواهیم شد که چطوری از ما اجازه حرف زدن درباره خودمون و از خودمون رو گرفتن.
و چرا الان یادش افتادم؟ چون یهو دیدم عه نگاه کن یه شرقی خاورمیانهای (که خود این مولفه عملا میتونه در حکم جایگاه ابدی در لجنزار باشه) داره یه سری تو سرا درمیاره؟ عه، دیگه خودش داره درباره خودش حرف میزنه که من فلان و فلانم. ادوارد سعید مرحوم اگه مرحوم نشده بود، الان چه حسی داشت که یه شرقی تونسته اینجوری ریبرند کنه؟
یعنی، فرض کن اینهمه سال همیشه هویت شما رو زدن تو سرت، که تو زودباور، تنبل، افتضاح در کار گروهی، بیسواد، پخمه، اهل پیچیدگی الکی و هزارتا چیز دیگه هستی و تو یهو جلوی همه اینا وایمیستی. یهو نشون میدی غرب هیچوقت حق نداشته دربارهت حرف بزنه و هرچی هم گفته مشخصا زر محض. واقعا جالب. نمیدونم پیش از این چقدر از این مسیر رو طی کرده بودیم، ولی حداقل تو این بیست روز؟!!؟؟ یه گامی رو برداشتیم که همقارهایهامون در مراحلش موندن. عجب.