https://eitaa.com/mindpalace/11285 نمیتوانم. ای کاش تکه تکه، به زیر آوار متلاشی و جان به لب شده یا در آتش میسوختم
.| وا خب بتوان. بعدم تا میشه زنده موند و اونا رو آتیش زد چرا در آتش باید سوخت؟!
هدایت شده از Ocean mind
هربار جنگنده ها میان بالای سرمون میچرخن یک قدم بهش نزدیک میشم
بابا معلومه که اصلا لازم نیست. مثلا اگه شما هم بترسید، چی میشه؟ از خوبیتونه که حس میکنید نباید بینصیب بمونید اما، عه. نکنید دیگه.
جدی این خیلی نکته مهمیه.
بچهها ایدهای دارید که در چه صورت یه کشور یا اصلا یه عده "از بین میرن"؟ یا مثلا چجوری نابود میشن؟
این هم درباره ایران مطرحه هم اسرائیل. فانتزی از نابودی اسرائیل یا کابوس از نابودی ایران نسازید، اینطوری اتفاقاتی میفته که آقای کاشانی گفت.
من اصلا کاری به مساحت اسرائیل ندارم، انتظار چی دارید خب؟:) اسرائیل خودش ۶۰، ۷۰ ساله داره تلاش میکنه فلسطین بما هو فلسطین که شامل مردم و خونههاشون میشه رو از بین ببره، و نسلکشی راه انداخته، و هنوووز بعد دو سال و خردهای که از ۷ اکتبر گذشته حماس مونده!
خیلی قشنگه از بین رفتن اسرائیل ولی لطفا اگه میبینید چیزی اتفاق میفته که در فانتزی شما جایی نداره نرید تو دسته آدمای بهظاهر دغدغهمند که میرن سراغ تخریب نیروهای خودی.
دو سال پیش یکی از استادهای دانشگاهم اصرار کرد بشینیم و بنویسیم به صورت روزانه و نوشتههامونو تو یه گروه بفرستیم. گروههه رو میتونستم باز کنم برخلاف اون Connection... لعنتی که اون بالاست، و الان دلم برای متن فرستادن تو اون گروه، جوری که مینوشتم، و جوری که موضوع انتخاب میکردم تنگ شده. عجیبه، اون موقع فکر میکردم چقدر ناچیزم، و الان حتی دلم برای اونجوری بودن هم تنگه.
پنجشنبه ۲۳ آبان ۱۴۰۳
مادربزرگم دقیقاً هفت ماه و ۳ روز پیش، در بیمارستان فوت کرد. من دوازده روز پیش از آن، جلوی در خانه از او خداحافظی کردم. پنج روز قبلش، او را بیهوش روی تخت بیمارستان دیدم، اما نشد با او صحبت کنم یا حداقل صدایش را بشنوم بس که صدای دستگاه زیاد بود. پرستار دائم تذکر میداد که باید زود بخش را ترک کنم و خیلی تمرکز نداشتم. روز فوتش، همراه پدر و مادر و عمویم به سردخانه رفتیم و آنجا، پیشانیاش را دیدم و صورت بابا که روی صورتش خم شد و چشمهایش را بوسید. دیگر او را ندیدم.
الان تقریباً بیست و چهار هفته میشود که پنجشنبه میرویم بهشت زهرا و از آنجا باز میگردیم به خانهشان، جایی که او نیست. در هفتماه گذشته من درسهایم را خواندهام و امتحان دادهام و کلاسهای مختلف رفتهام. عمهام که از همه بیشتر بیتابی میکند، کارش را در شرکتش ادامه داده و به یک سفر رفته. بابا سرکار میرود و به محض خراب شدن چیزی، شروع به تعمیرش میکند، کاری که برایش تفریح محسوب میشود. پدربزرگم دیگر حوصله کتاب خواندن ندارد اما صبحها تا پارک پیادهروی میکند. الان دیگر تنهاست، اما زندگیاش میگذرد.
این همان چیزی بود که روز تشییع به آن فکر میکردم. موقع خوردن ناهار و سر کشیدن نوشابه موقع تلف شدن از شدت تشنگی، به جملهی «رفیقات یک ساعت بعد مرگت به اینکه نوشابه نارنجی بخورن یا مشکی فکر میکنن» فکر میکردم. و گاهوبیگاه، میشنیدم دیگران میگویند بالاخره به زندگی عادی باز خواهیم گشت، که این یعنی درد از دست دادن را فراموش خواهید کرد و مثل هر آدم فراموشکار دیگری، برایتان عادی خواهد شد. این برایم مثل یک حقیقت تلخ، شاید هم چیزی که میتوان بابتش برای سالها انسان را مورد سرزنش قرار داد بود، که شرم بر انسان که انقدر زود به همهچیز عادت میکند. برای برخی هم، حکم یادآوری آرامبخشی را دارد که «حتی بعد از مرگت هم، برای مدت کوتاه اهمیت داری و بعدش فراموش میشوی، پس بیخیال».
سه روز بعد فوت مادربزرگم، رفتم دانشگاه. انقدر رفتارم عادی بود که خودم به دوستهایم خبر دادم مادربزرگم فوت کرده. تنها درباره رسیدگی همزمان به درسهایم آنهم وقتی هر روز خانهشان بودیم و سی نفر مهمان داشتند، به مشکل بر میخوردم. هر روز عزاداری میکردم، اما فکر میکردم فرآیند «عادی شدن» خیلی زود شروع خواهد شد، چه بسا همان لحظه؛ و شرمسار بودم. این تنها کلمهایست که توصیفم میکند.
هفته پیش، فهمیدم پدربزرگ یکی از دوستهایم فوت کرده. زنگ زدم به دوستم به عنوان کسی که به تازگی داغ را تجربه کرده، به او تسلیت بگویم یا حداقل بگویم میدانم چه حسی دارد، به علاوه چند توصیه دیگر در باب فرصت دادن به خود برای هضم ماجرا. اولین جمله را نتوانستم بگویم، چون زودتر از او گریهام گرفت. اوضاع خندهداری بود، حالا دیگر تنها میخواستم طوری پیش نرود که او بخواهد من را آرام کند، به جای اینکه من او را. در همان لحظات، به او گفتم او هم فراموش نخواهد کرد. همان موقعی که حس میکنی زندگیات عادی میگذرد، تنها یک جرقه لازم است. دیدن یک جای خالی، دیدن تصویرش، شنیدن صداش از پیغامگیر تلفن که یادت رفته آنها را پاک کنی.
دوباره به اعتقادی که داشتم فکر میکنم. شاید الان هنوز زود است برای فراموش کردن، شاید بستگی به آدمی دارد که از دست دادهای، یا شاید میزانی که غرق زندگی شدهای. شاید فراموش کردن آنقدر ها هم بیشرمانه نباشد، شاید جزو حقیقتی باشد که هیچ کاری نمیتوانی دربارهاش بکنی، چه در نظرت قبیح باشد و چه عادیترین چیز دنیا که هیچ اشکالی به آن وارد نیست؛ در واقع منطقی است و «بد و زشت» خواندنش، صرفاً دراماتیکش میکند. هیچکدام را نمیدانم، فعلاً میدانم چیزی هست که درد دارد، و فعلاً نمیتوانم فراموشش کنم.