از این ناراحتم که اینهمه سال داشته پلی به اون عظمت ساخته میشده و خیلیامون حتی خبر نداشتیم. از اینکه چندتا سازه، چندتا پل، چندتا ساختمون، چندتا کارخانه صنایع دیگه هست که با قطره قطره عرق هموطنامون ساخته شده و ما نمیشناختیمشون، عمیقاً ناراحت میشم... عمیقاً شرمسار میشم که چرا چرا چرا باید حتما خراب میشدن تا ما بدونیم کیا داشتن شبانهروز برای ایران تلاش میکردن، و در نهایت ندونستنمون چقدر به ضرر خودمون تموم خواهد شد...
لعنت به اسرائیل که امروز جسم حاصل از این زحمات رو خراب کرد، و لعنت به هر حرومی دیگهای که تلاش کرد نذاره ایرانیها دسترنج ایرانیها رو ببینن. لعنت به باعث و بانیش.
از سال ۱۴۰۳ تو تقویم جیبیم کارای هر روز و هر هفته و هر ماهمو مینویسم
حالت نوستالژیک و جالبی داشت که وقتی همه کاراشونو تو گوشی انجام میدن تو توی تقویم جیبیت با یه خودکار معمولی مینویسی و ترسی هم نداری که دست کسی بیفته چون هرچیزی که نخوای بقیه بفهمنو رمزی مینویسی
از طرفی از جنگ دوازده روزه به اینور خیلی حساس شدم سر مکالمات تلفنی و مجازیم و سر اطلاعاتی که تو گوشیم دارم
و حالا احساس میکنم چقدر امن ترین جایی که دارم برای نوشتن کارام و جاهایی که میرم و نکات کارام، همین تقویمیه که همیشه تو کیف کوچولوی دوشیمه
همیشه کنار دستمه و کسی از کیلومترها دورتر از من نمیتونه بهش دسترسی داشته باشه:)
در وصف عدم توجه به دانشگاهم همین قدر بگم که اصلا نمیدونم کانال دانشگاهمون چیه و حتی یادم نیست چه روزایی کلاس دارم.
چقدر این روزها گوشم چیزهای عجیبی رو میشنوه.
ترکیب صدای جنگنده و انفجار، و بلندگوی یه ماشین که میخوند: ای ایران ایران، دور از دامان پاکت دست دگران...
آقای جنگنده میتونی بیای منو بزنی، احتمالا تا الان رو تختم اورانیوم میشه پیدا کرد