«تو نمیمیری.
همچون پرچمی که سربازان بسیاری
در آن شلیک کرده باشند،
هر شب به هنگام باد
ماه را از خود عبور میدهی.
چگونه میتواند مرگ از تو،
تنها
گودالی را پُر کند..؟»
نمیفهمم چی میشه که گریهم میگیره. اونا کسایین که وقتی بهشون فکر میکنم، فقط یه چیز تو ذهنمه: "چه آدم خفنی". و "خفن" اصلا کامل وصفشون نمیکنه... فقط ساعتها به اینکه چی بودن و چیکار کردن فکر میکنم و نمیتونم درک کنم، هضم کنم، که چطور ممکنه آدمها بتونن چنین کارایی بکنن؟ نمیدونم چی میشه که گریهم میگیره...