سه شب پشت همه دارم به یه استاد تمرین تحویل میدم
استاد افتاده رو دور پایین نمیاد دیگه :>
چیزای کوچیکی در زندگی میتونه خوشحالم کنه
مثل "شما هم خسته نباشید" راننده اسنپ، بعد از یه روز شلوغ
ما سالهاست که مردهایم.
ما هیچکداممان قرار نبود زنده بمانیم. ما، یعنی یک عدد از عددی که جمعیت ایران را تشکیل میدهد. اگر این روزها میبینید که بمب بهمان میخورد، بدنهایمان خرد میشود و دلیل مرگمان به جسممان بر میگردد، برای این است که راه دیگری جز این برایشان باقی نگذاشتهایم.
سیاست هرگز عوض نشده؛ «بگذارشان لای منگنه، و بعد با تمام قدرتت فشارش بده. یا از درد جانشان در میرود در حالی که تلاش میکنند زنده بمانند، یا له میشوند.» ماکان و میکائیل آن روز در مدرسه بودند که بمب اصابت کرد و جسم نحیفشان تاب نیاورد. اگر فرضاً، جان سالم به در میبردند، از نظر آن لعنتیها باز هم مُرده بودند. یک سال دیگر، یا ده سال دیگر، بهخاطر بمب یا بهخاطر پیدا نکردن دارو، یا به دلیل خودکشی. چه فرقی دارد برایشان؟ در نهایت راهی پیدا میشود و میمیرند.
امروز بمبها را میبینید. امروز جنازههایی که از زیر آوار بیرون کشیده میشود را میبینید، امروز به وضعیت امروز ما میگویند «جنگ» و تلفات را میشمارند و هر از گاهی برایمان شمع روشن میکنند، اما سالهاست که کُشته میشویم. سالهاست که قصدشان یک چیز بود، و گمان میکنم خودمان هم از یادمان رفت که بمب ما را میکشد، و گرانی، و نبودن دارو نیز هم. آنقدر نامرئیش کردند که خودمان هم آن را ندیدیم.
آنها هماناند که در فیلمهایشان میگفتند. قاتلهای سریالی، که در چشمهایت نگاه میکنند و میگویند: «قصدم کُشتن شماست.»
Mind Palace.-
اینو دیدم یاد اون استادم افتادم. سرشار از کتاب، سرشار از توانایی نوشتن، از دانایی. پرستیدنیه.