eitaa logo
Mind Palace.-
241 دنبال‌کننده
865 عکس
130 ویدیو
7 فایل
قصر ذهن؛ مکانی انتزاعی در ذهن، و عاری از هرگونه مزاحمت... اینجا تا حد ممکن آزادی. https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_1n0kzfe&btn=M.P https://abzarek.ir/service-p/msg/3543402
مشاهده در ایتا
دانلود
تاحالا به موسیقی فکر کردید که چقدر عجیبه؟ بقیه هنرها مثل مجسمه‌سازی، معماری، سینما و... یه جسمی دارن، یه فُرم. و موسیقی عملا ارتعاش مولکول‌های هواست. و شگفت‌انگیز نیست که، ارتعاش مولکول‌های هوا چه تاثیرات عمیقی رو بر انسان می‌ذاره؟ آدم شاید نتونه برای هر موقعیت زندگیش یک مجسمه و یک جسم پیدا کنه، اما می‌تونه موسیقی‌ای رو در ذهن داشته باشه و با اون به رقص در بیاد. و با اون حس دیگران رو به حس خودش، روح خودش رو به روح اون‌ها نزدیک کنه.
https://eitaa.com/mindpalace/11928 کی گفته که نیست خانوم ثنا؟ .| برای آواز خوندن خوب نیست دیگه
درسته تصمیم درست رو میگیرم اما بعد بابتش تا نیمه شب گریه میکنم .| منطقی فکر کردن و استفاده عقل سرد دردناک خواهد بود، اما اگه نتیجه‌ش خوب باشه شاید مرهمی باشه بر همه این دردا
https://eitaa.com/mindpalace/11931 شاید و امیدوارم تصمیم راحتی نبود و نیست واقعا چیزی که ۴ ساله یه زخم عمیق برام به جا گذاشته ولی به نظرم عاقلانه ترین کار ممکن همینه .| اینجوری کار سخت‌تری هم کردی.. ولی این از قوی بودنته که تونستی بالاخره تصمیمی که فکر کردی درسته رو بگیری، هرچند سخت :]
Mind Palace.-
بعد چه واقعه‌ای تو زندگیتون، این شکلی شد؟ (اگه قابل گفتنه)
https://eitaa.com/mindpalace/11934 falling in love .| OOOOh:)
وقتی مامانم رفت. وقتی به زور وارد رشته‌ای شدم که ازش متنفر بودم. وقتی عاشقش شدم. .| اوه... امیدوارم که اون کسی که بعدش شدی، حالش بهتر شده باشه
بعد از ۱۸ دی و استرسی که لحظه‌به‌لحظه برای همسرم کشیدم .| :))) سلامت باشن ایشالا
https://eitaa.com/mindpalace/11934 بعد از مریضی سخت مادرم وقتی توی کوچه زمین خورد، وقتی وصیت کرد.‌... .| الهی... دردی که آدم برای مادرش می‌کشه خردکننده‌ست
https://eitaa.com/mindpalace/11934 افسردگی‌ای که ۲ ۳ سال پیش داشتم و شاید هنوزم ازش بیرون نیومدم .| :) امیدوارم به زودی ازش گذر کنی *بغل
https://eitaa.com/mindpalace/11934اوومم خب برای من اون همه‌‌ی من بود و من فقط بخشی از اون، با وجود اینکه اتفاقاتی می‌افتاد که هی این حقيقتو بهم یادآوری می‌کرد، اما هنوزهم امیدوار بودم، تا آخرین بار که اون حرفو زد🤷‍♀️، بعد از اون حرف برای واقعی دیگه احساسات‌ام من نبودن، می‌بینمشونا اما نه به عنوان من، انگار که من اون آدم‌ست که به ابرای درحال حرکت که احساساتشن نگاه میکنه و انقدم تحت تاثیرشون نیست .| "اون همه من بود و من فقط بخشی از اون"‌. چقدر این جمله عجیب و دردناکه.. من همیشه اون لحظه‌ای که یهو تلاطم درونیت انگار روش یه سطل آب یخ ریخته می‌شه رو تصور می‌کنم. حالت چشم‌های آدما، طوری که یهو شونه‌هاشون میفته، و بعدش گذر می‌کنن.