https://eitaa.com/mindpalace/11934
بعد از مریضی سخت مادرم وقتی توی کوچه زمین خورد، وقتی وصیت کرد....
.| الهی... دردی که آدم برای مادرش میکشه خردکنندهست
https://eitaa.com/mindpalace/11934
افسردگیای که ۲ ۳ سال پیش داشتم و شاید هنوزم ازش بیرون نیومدم
.| :) امیدوارم به زودی ازش گذر کنی *بغل
https://eitaa.com/mindpalace/11934اوومم خب برای من اون همهی من بود و من فقط بخشی از اون، با وجود اینکه اتفاقاتی میافتاد که هی این حقيقتو بهم یادآوری میکرد، اما هنوزهم امیدوار بودم، تا آخرین بار که اون حرفو زد🤷♀️، بعد از اون حرف برای واقعی دیگه احساساتام من نبودن، میبینمشونا اما نه به عنوان من، انگار که من اون آدمست که به ابرای درحال حرکت که احساساتشن نگاه میکنه و انقدم تحت تاثیرشون نیست
.| "اون همه من بود و من فقط بخشی از اون". چقدر این جمله عجیب و دردناکه..
من همیشه اون لحظهای که یهو تلاطم درونیت انگار روش یه سطل آب یخ ریخته میشه رو تصور میکنم. حالت چشمهای آدما، طوری که یهو شونههاشون میفته، و بعدش گذر میکنن.
https://eitaa.com/mindpalace/11932
وقتی فهمیدم یموقع هایی وقتی تمام تلاشتم بکنی جواب نمیده،احساساتم ممکنه قبل ازینکه خودم اصلا بفهمم چین رد بشن،ادم خاصی نیستم و قرار نیستم یکی بیاد نجاتم بده،و ادم ها میتونن بی دلیل از ادم متنفر باشن،مهم نیست که چقدر بهشون مهربونی کرده باشی.
.| وای، همه اینایی که گفتی رو با پوست و گوشت و استخون حس کردم:) و فکر کنم هیچوقت برام یه لحظه و یک ثانیه نبوده که بعدش بفهمم، انگار به مرور زمان بود. انگار که یه جادو همراهت باشه که باعث باشه فکر کنی کلی چیز همراهته، ولی جادو اثرش بپره و به خودت بیای ببینی برهنه وسط یه صحرا وایسادی و چیزی در دستت نیست، و تو همینی؛ یه آدم، بدون همه اون چیزایی که فکر میکردی داریش، ولی نداشتیشون.
خودتم بگوووو
.| هوم، یه سریشو یادمه و یه سریشو نه. یکیش که یادم مونده، مربوط به سه-چهارسال پیش میشه... با یه چیزی روبهرو شدم که تا اون موقع نشده بودم و شوکه شدم. شوکه که شدم، نتونستم کاری بکنم و بعدش گذاشتم یکم نابودم کنه. Done.
https://eitaa.com/mindpalace/11932
برای من یکبار نبوده
موقعیت هایی بوده که در نهایت من رو به چیزی که الانم تبدیل کرده
بعد از وقتی که سیلی اعتماد کردن به آدم ها خورد تو صورتم
بعد از وقتی که تصمیم گرفتم دوباره کنکور بدم و راه رو دوباره طی کنم
.| آره دقیقا. گاهی مجموع واقعیتهاییه که به مرور میخوره تو صورتت.
و چه کار شجاعانهای کردی.
Mind Palace.-
تو هر دوره ای یه سری آدمای زندگیم این موقعیتا رو برام خلق کرده ن و میکنن
یه روزایی فکر میکنم دیگه آدم دو روز قبل نیستم و این بارها توم تکرار شده
یکی از بدترین موقعیتاش برا منم ۳-۴ سال پیش بود
ولی گاهیم اون لحظه ای که حس میکنم دیگه آدم قبلی نیستم، حس میکنم از جدیده بیشتر خوشم میاد
برخلاف بقیه ش که تلاش میکنم بیشتر خوش اومدنی باشم برا خودم، بدون تلاش خوشم میاد از خودم
بهترینش روزهایی بود که یکی برای اولین بار دوست صمیمیم شده بود(: ۶-۷ سال پیش
نمیدونم چجوری شد ولی بازم در نهایت شبیه توصیف معلم ریاضی نهمم از خودمم
یه جوونه
جوونه ای که از وسط دردام میاد بیرون رو بیشتر دوست دارم تا خودمو