واقعا میرین از کسی که دلتون میخواد پیشتون باشه خواهش میکنین که بیاد کنارتون؟
من اگه بخوام این کارو بکنم یه راست کله شو کردم تو گونی
حوصله بحث کردن باهاشو ندارم.
ولی امروز و ساعت 12 شبش که 6دیقه پیش بود، جون میداد برای نوشتن یه داستان.. از اونایی که مغزتو میپاشونن کف زمین از بس پیچیده ان
قبل از گفتن کلمه ی "گلم" به من، به خودتون یادآوری کنین خوردن یه مشت تو صورت چه حسی داره. بعدش تصمیم بگیرین این کلمه رو بگین یا نه.
چرا دقیقا وقتی که از یه چیزی متنفر بودم و حالا میتونم ازش خلاص شم، باید ازش خوشم بیاد؟
اگه ازش بدم میومد چرا الان یهو باید یادم بیفته برام خاطرات قشنگیم داشته یا نه؟؟
فقط از همین یه مورد میترسیدم که اینم سرم اومد
از اینکه لحظه آخر انتقام گرفتنم یادم بیاد چیزی به نام بخشش وجود داره، متنفرم
از اینکه لحظه آخر جدا شدنم یادم بیاد چیزی به نام خاطرات خوب وجود داره، متنفرم
از اینکه لحظات آخر یاد چیزایی بیفتم که باعث میشن از همه چی منصرف شم، متنفرم