الگوریتمت میره روی فیلمای جنگ و عکس مکائیل و دیگه بعدش از تو اکسپلور زنده بیرون نمیای.
میکائیل کیه؟
.| میکائیل میردوقی، از شهدای میناب، پسربچهای با قمقهای آبی و بند عینک کلفت که داره از کسی که پشت دوربینه خداحافظی میکنه.
نظر نامحبوبم (بهمثابه چیزی که آدما گردن نمیگیرن) اینه که اکثرتون با اینکه حرف مخالفتون زده بشه مشکل دارید، نه اینکه "چرا درست نقد نمیکنی😡" و "چقد احمقی که حرف منو نمیفهمی😡". هی از اینکه آدما بلد نیستن درست باهاتون مخالفت کنن حرف میزنید ولی درواقع در نظرتون درست مخالفت کردن اینه: تایید، تایید، تایید، تایید، "یه کوچولو تجدید نظر کن".
https://eitaa.com/mindpalace/12208
میشه بیشتر راجع به این توضیح بدین؟
.| آری. منظورم اینه که وقتی یک نفر در بستری نظری رو میده، باید تحمل شنیدن اینکه کسی حرفاشو رد کنه رو داشته باشه، حالا چه خودش اون آدم رو "تندرو و کمعقل و ناآگاه" بدونه چه اینکه مثل آدم بدون برچسب زدن پذیرای حرف مخالف باشه.
چون دیدم خیلی جدیدا -نه صرفا در این فضا بلکه همه جا- باب شده که ملت به اونایی که باهاشون مخالفن و اصطلاحا نقدشون میکنن، میگن تو چرا نقد کردن بلد نیستی و چرا به من گفتی داری اشتباه میکنی و منو قضاوت کردی و فیلان. در حالی که چیزی که واقعا اذیتشون میکنه همون حرف مخالف خودشون و شنیدنِ "داری اشتباه میگی"ئه.
بله واقعا. مرگ یعنی چی؟ بمب اتم بسازیم مادرشون رو صلوات بدیم. افول انسانیت و این چرت و پرتا برای وقتی بود که یکی دزدی میکرد، الان واقعا جز اینکه همهشون یکجا از بین برن چه راهی هست که جهان نجات پیدا کنه؟
سلام
شرمنده اینجا ازتون میپرسم
رشتهی شما جامعهشناسیه؟ اگر بله میشه بگید که ازش راضی بودید یا نه؟
.| سلام
بله، و یکم توضیحات داره... موضوع خود رشته و کتابهایی که میشه در این حوزه خوند و کلا تنوع موضوعاتش و اینا رو من دوست دارم، ولی محیطی که توش علوم اجتماعی رو میخونی خیلی تاثیر داره روی رضایت و چیزی که از رشته درک میکنی. مثلا دانشگاه از لحاظ سطح علمی یا همکلاسیات و استادا و این صحبتا. که من شخصا به خاطر انگشتشماری از استادهام اوکیم و تحمل میکنم، ولی جو دانشکدهمون رو راضی نیستم. هر دانشگاه فرق داره.
از اینکه خبر نداریم چه اتفاقی داره برای مملکتمون میفته ناراحتم، و از اون بیشتر از اینکه از بیخبری آدما سوءاستفاده میشه و هر کسی هر کوفتی دلش میخواد میگه بیشتر میسوزم. به هیچچیز و هیچکس نمیشه اعتماد کرد.
Mind Palace.-
میگویند «هر روز عاشوراست و هر زمین، کربلا.»
و این یعنی هر روز غروب، در پهنای جهان رنگ قرمزی را پاشیدهاند و بوی خون با هیچ عطری ازبین نخواهد رفت. ما پیش از این چه میدانستیم؟ ما، غیر از شنیدن، غیر از تصور کردن و تلاش برای درک، چه میدانستیم اینها یعنی چه؟ اما درِ کربلا به روی ما گشوده شد. پردهها را کنار زدند. مرد از کف زمینِ خاکی فیلم میگرفت در حالی که میگفت «اینجا قیامته» و روی خاکِ سفید، خون سرخ، و یک طرف دست و یک طرف پا، و تودههایی از گوشت و پوست بود که نمیشد تشخیص داد کدام قسمت از بدن یک کودک ۷ ساله است. ما مگر چقدر میدانستیم تکهتکه شدن یعنی چه؟ چقدر نزدیکش میپنداشتیم، و چقدر هولناک؟ مگر چقدر میدانستیم «دق کردن» یعنی چه؟ دق کرد. از غم بدنش تاب نیاورد.
ما همه را شنیده بودیم. حالا میدانیم یعنی چه. حالا وقتی از مادری حرف میزنیم که فرزند خردسال یا نوجوان یا جوان از دست داده، یا فرزندی خردسال یا نوجوان یا نوزادی که هیچساله است و مادر از دست داده، یا حتی پیش از آنکه چشمانش بتوانند جهان را ببینند، خونش روی زمین ریخته شده، حالا اینها را دیدهایم. که کور باد چشمِ آن کس که ندید. ما حالا میفهمیم روضههایت چقدر بوی خون میدهد و بویش هنوز از مغزمان پاک نشده.
سلام بر تویی که تشنه کشتندات، و کودکان و عزیزانت را آنگونه که حتی تصورش هم برایمان سخت بود، عذاب دادند. سلام بر تو و خواهرت که جز زیبایی در این دریای خون ندید، و سلام بر تو در آن روز که زاده شدی، و آن روز که تو را سر بریدند، و آن روز که برانگیخته خواهی شد.