از اینکه خبر نداریم چه اتفاقی داره برای مملکتمون میفته ناراحتم، و از اون بیشتر از اینکه از بیخبری آدما سوءاستفاده میشه و هر کسی هر کوفتی دلش میخواد میگه بیشتر میسوزم. به هیچچیز و هیچکس نمیشه اعتماد کرد.
Mind Palace.-
میگویند «هر روز عاشوراست و هر زمین، کربلا.»
و این یعنی هر روز غروب، در پهنای جهان رنگ قرمزی را پاشیدهاند و بوی خون با هیچ عطری ازبین نخواهد رفت. ما پیش از این چه میدانستیم؟ ما، غیر از شنیدن، غیر از تصور کردن و تلاش برای درک، چه میدانستیم اینها یعنی چه؟ اما درِ کربلا به روی ما گشوده شد. پردهها را کنار زدند. مرد از کف زمینِ خاکی فیلم میگرفت در حالی که میگفت «اینجا قیامته» و روی خاکِ سفید، خون سرخ، و یک طرف دست و یک طرف پا، و تودههایی از گوشت و پوست بود که نمیشد تشخیص داد کدام قسمت از بدن یک کودک ۷ ساله است. ما مگر چقدر میدانستیم تکهتکه شدن یعنی چه؟ چقدر نزدیکش میپنداشتیم، و چقدر هولناک؟ مگر چقدر میدانستیم «دق کردن» یعنی چه؟ دق کرد. از غم بدنش تاب نیاورد.
ما همه را شنیده بودیم. حالا میدانیم یعنی چه. حالا وقتی از مادری حرف میزنیم که فرزند خردسال یا نوجوان یا جوان از دست داده، یا فرزندی خردسال یا نوجوان یا نوزادی که هیچساله است و مادر از دست داده، یا حتی پیش از آنکه چشمانش بتوانند جهان را ببینند، خونش روی زمین ریخته شده، حالا اینها را دیدهایم. که کور باد چشمِ آن کس که ندید. ما حالا میفهمیم روضههایت چقدر بوی خون میدهد و بویش هنوز از مغزمان پاک نشده.
سلام بر تویی که تشنه کشتندات، و کودکان و عزیزانت را آنگونه که حتی تصورش هم برایمان سخت بود، عذاب دادند. سلام بر تو و خواهرت که جز زیبایی در این دریای خون ندید، و سلام بر تو در آن روز که زاده شدی، و آن روز که تو را سر بریدند، و آن روز که برانگیخته خواهی شد.
انقدر تعداد زیادی چیز برای گریه وجود داره که نمیدونم کی به پایان میرسه یا اصلا چقدر زمان نیاز دارم تا سر صبر برای همهشون گریه کنم.