اینکه این همه درمورد امید و خوشبختی و در نهایت همه چی یه روز درست میشه حرف میزنن باعث میشه به درست بودن همه این حرفا شک کنم.
داستان چیه که حتی درمورد حال خوب و بد با بقیه فرق داشتم و هر وقت همه حالشون خوب بوده من حالم بد بوده؟
دقیقا اون موقعی که به دلیل موندنت فک کردی، وقتشه اونجایی که هستی رو ترک کنی.
از جمعه ها تو خاطراتم فقط یه غروبی که داریم از شمال برمیگردیم و برای فرداش کلی تکلیف ننوشته دارم و تو جاده ترافیکه تو ذهنم مونده.
از الان دلم برای اون شبی که توش میتونم با خیال راحت ویولن یا حتی گیتار بنوازم ، تنگ میشه.