شاید درکش سخت باشه ولی تحمل کردن تضاد، اونم هر نوع تضادی تو شخصیتت خیلی بدتر از تحمل کردن شخصیتیه که دوسش نداری.
ادما میتونن بخندن ولی خوشحال نباشن
همونطور که میتونن گریه کنن ولی خالی نشده باشن
اطرافشونم پر از آدم باشه و هنوزم تنها باشن.
از لحاظ روحی نیاز دارم صبح زود که از خواب پاشدم، یادم بیفته مدرسه م تعطیله و دوباره زیر پتو خوابم ببره.
نهایت مضحک و احمقانه بودن اموزش پرورش اونجایی فهمیده میشه که معلمای بیشعور میرن سر کلاسا و انتظار میره دانش اموزای بیرون اومده از تو همون کلاس در نهایت شعور و فهم باشن.
فک میکنم دیگه نمی ارزه بشینی به بقیه توضیح بدی چقد تو ذهنت چیزای مختلف میگذره
بیخیال. میذاریم همون تو بمونن تهش اینه یهو یه جا کم میاریم دوباره ام بلند میشیم انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده.
چرا سین میکنم و جواب نمیدم؟ چون قبلا تو ذهنم جواب دادم و فرستادم و طرفم سین کرده
یه ساعت بعد میام میبینم هنوز هیچی در جوابش نگفتم و همه اینا فقط تو ذهنم بوده.
ولی من تمام اروم شدنم تو این خلاصه میشه برم تو تنهایی و به منظره ی شهر نگا کنم
اونم تنها
ولی مثل اینکه تنها بودن اونم شب و بیرون و در ارتفاع توقع زیادیه.