فک میکنم دیگه نمی ارزه بشینی به بقیه توضیح بدی چقد تو ذهنت چیزای مختلف میگذره
بیخیال. میذاریم همون تو بمونن تهش اینه یهو یه جا کم میاریم دوباره ام بلند میشیم انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده.
چرا سین میکنم و جواب نمیدم؟ چون قبلا تو ذهنم جواب دادم و فرستادم و طرفم سین کرده
یه ساعت بعد میام میبینم هنوز هیچی در جوابش نگفتم و همه اینا فقط تو ذهنم بوده.
ولی من تمام اروم شدنم تو این خلاصه میشه برم تو تنهایی و به منظره ی شهر نگا کنم
اونم تنها
ولی مثل اینکه تنها بودن اونم شب و بیرون و در ارتفاع توقع زیادیه.
من در حال انفجار درون مغزی:
هوای اتاقم: چطوره یکم زیر شعله رو زیاد تر کنیم؟
به نظرم وقتشه برای چند روز گفتن جمله ی لعنتیِ "تو باید قوی باشی" رو تموم کنیم.
حس میکنم در حال حاضر، تفاوت ادما فقط تو میزان مهارت داشتنشون تو تظاهر کردن مشخص میشه..
- یه حرفیو که نزدی دیگه فراموشش کن
حرفای زده نشده و فراموش نشده ادمو بیشتر به جنون میکشونن...
دقت کردین هیچ کدوممون یادمون نمیاد زندگیمون از کجا و چطور و با دیدن چه صحنه ای شروع شد؟
نکنه واقعا داریم خواب میبینیم؟