صبح با صدای شمبلری که داره بهم نزدیک میشه بیدار شدم
در حالت عادی خون تو رگام خشک میشه چه برس به اینکه باهاش از خواب بلند شم
دختر، پدرش را در آغوش گرفت
و دست هایش را میان موهای بهم ریخته اش حرکت میداد
و در حالی که به لالایی اش گوش میداد،
با او به سمت آسمان اوج گرفت.... :)
حس میکنم حضرت رقیه یه چیزایی رو درک کرده که ادمای شصت هفتاد ساله هیچ وقت نتونستن درک کنن....