دقیقا همون جایی که فکر میکنم اوضاع از چیزی که هست بدتر نمیشه، یه چیزی غافلگیرم میکنه
بعضی موقع ها از خودم به خاطر این حجم از تنفری که تو وجودم هس خیلی متنفر میشم.
اینهمه تلاش میکنیم یه هفته بدون خون و خونریزی تموم شه دوباره یه هفته دیگه شروع میشه:/
طبیعیش اینه که وقتی از وضعیتی ناراضی هستی یا طرز فکر خودتو نسبت بهش تغییر بدی یا وضعیت و عوض کنی
نه اینکه نه با وضعیت کنار بیای، نه توان تغییر دادنشو داشته باشی..
فک کنم من کلا به این دنیا اومدم که 'شنونده' باشم.
پس کی می خواد به من گوش بده¿
Mind Palace.!
درد نداشتن کسی رو باور نکنین..
حرفی برا گفتن نداشتن کسیو باور نکنین...
هدایت شده از Unerwünscht
تا حالا شده به جایی برسید که نتونید هیچ کاری کنید؟ من الان همونجام.با اینکه میدونم یه عالمه کار و درس نکرده و نخونده دارم ، ولی کاری نمیکنم.نه که نخوام ها، نمیتونم.انگار روح از تنم اومده باشه بیرون و رفته باشه پی یکی که روحی نداره.من از درون داغونم. من از بس حرف نزدم، از بس تو سکوت، تنهایی، غرق بودم که دیگه الان حتی قادر به کنترل احساسات مزخرفمم ندارم.
یه نوع اعصاب خوردی هست که دلت میخواد داد بزنی و دعوا کنی ولی حتی توان اونم ندارى.
از یه جا به بعد در مواجه با روز های بدی که دارم واکنشی جز لبخند زدن نمیتونم داشته باشم