یه بخش زندگیم در این خلاصه شده که در برابر اینهمه اجبار مقاومت کنم
دقیقا مث یکی که وسط یه رودخونه نشسته و جریان آب داره دهنشو صاف میکنه
- تو تنها کسی نیستی که عصبانیه،
اعصابش خورده،
شکست خورده،
دلش میخواد غر بزنه ولی نمیتونه!
اوضاع جوریه که باید استرس بگیرم یا حتی عصبانی بشم ولی همچنان دارم لبخند میزنم
اگه تو هم به این مرحله از بی اهمیت بودن همه چیز رسیدی، سلام
از الان دارم خودمو تو جمعه میبینم که قرار بوده تعطیلات و بترکونم ولی هیچ غلطی نکردم
ولی گذشتن از عطر کاپیتان بلک کار من نیست
حالا هرچقدم که می خوان بگن بوی سیگار میدی
مهمه مگه¿
متنفرم از اینکه دارم به چیزایی شک میکنم که قبلا کاری میکردم بقیه بهش اطمینان پیدا کنن!