11 ساله حداقل 9 ماه از سال دارم صبح زود بیدار میشم میرم مدرسه هنوز به صبح بیدار شدن عادت نکردم
اون وقت 3 روز تعطیل میشه عادت میکنم ساعت 11 بیدار شم.
دلم میخواد مغزم برای چند ساعت خاموش شه ولی از یه طرف تنها چیزیه که حس میکنم بهش نیاز دارم.
وقتی کلی باهات بحث می کنم تا حالیت شه انتخابی که کردی اشتباهه و داری گند می زنی به همه چی، اونم منی که بی تفاوتی تو خونمه
ینی نگرانتم
ینی احمق نباش و بفهم که نگرانتم.
اگه یه آدمو دیدین که داره نفس عمیق میکشه و همزمان پلکاشو روهم فشار میده
احتمالا داره تلاش میکنه داد نزنه یا یه دونه نکوبونه تو صورت یه نفر.
می فهمید چه قدر سخت است
که سکوت کنید و هیچی نگویید
در حالی که
ذره ذره وجودتان میخواهد منفجر شود¿
کار از اینکه برای توصیف چیزایی که تو وجودم میگذره کلمه پیدا نکنم گذشته
الان دیگه حتی قابل توضیح دادنم نیستن!