احساس می کنم تو این هوا هیچ کاری اندازهی خیره شدن به آسمون و تماشای رعد و برق لذت بخش نیست.
خیلی عجیبه یه وقتایی یه چیزی به دادت می رسه، یه چیزی نجاتت میده که تا اون موقع حتی یه درصدم بهش ایمان نداشتی یه دفعه میاد کل معادلاتتو بهم می زنه و اون موقعس که انگار یکی با نیشخند داره بهت میگه دیدی؟ دیدی همه چیو نمی تونی با منطق حل کنی؟ دیدی یه جاهایی ام عقل و منطق کم میارن؟
سرعت اتفاق افتادن جمله "هیچی مثل قبل نیست" به چند ساعت رسیده
یه جوری که دیگه نمیشه تعیین کرد چی عادیِ، چی غیر عادی...
یکی از ترسناک ترین اتفاقایی که میتونه بیفته، اینه که ببینی مثل قبلنا که یه حرفایی که به هیچ کس نمیزدی رو به یه آدم خاص میزدی، دیگه نمیتونی حرفاتو به همون ادم بزنی.
نتیجه همه فکر کردنام به کارایی که انجام میدم، حول محور "کافی نیست" و "کافی نیستم" میچرخه