_در تاریکیِ بی آغاز و پایان
دری در روشنیِ انتظارم رویید
خودم را در پسِ در تنها نهادم
و به درون نهادم
اتاقی بی روزن تهی نگاهم را پر کرد
سایهای در من فرود آمد
و همه شباهتم را در ناشناسیِ خود گم کرد
پس من کجا بودم؟
شاید زندگیام در جای گمشدهای نوسان داشت
و من انعکاسی بودم
که بیخودانه همه خلوت ها را به هم میزد...
6.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بر آنم که زندگی کنم
بر آنم که عشق بورزم
بر آنم که باشم...
مشکل اینجاست که خیلی وقتا تو داری یه کار دیگه میکنی، و اصلا متوجه نمیشی قراره چه اتفاقی بیفته و با چی روبهرو بشی
و وقتی برمیگردی، میبینی هیچ چیز شبیه اون چیزی نیست که قبلا بوده.!
اگه تاحالا رمان همخونه رو نخوندین یا قصد خوندنشون دارین به نظرم از این ماه شروع کنید چون خود رمان هم تو فضای شهریور ماه و همین حال و هواهاست...
منم برای بار سوم شروع به خوندنش کردم🤝
دلم می خواد یه عصر پاییزی دعوتتون کنم به یکی از کافه کتاب های خیابون انقلاب.
من
خودمی که کنار توئه رو
بیشتر از خودم های روتین دیگه م دوست دارم:)
این
خاصیت توئه یا من؟..(:
-بار ها براش نگران شدم.
آخرین باری که نگرانش بودم، فکر میکردم خیلی ناگهانی تغییر کرده
در حالی که این من بودم که جایگاهم براش تغییر کرده بود!