جنگ واقعا چیز مبارکی نیست، هر شب دارم یه دور فروپاشی رو تجربه میکنم با دیدن و شنیدن از آدمهایی که پرپر شدن... ولی چقدر یهو عقلمونو آورد سر جاش، چقدر یهو ما رو در معرض این قرار داد یکم از لاف زدن فاصله بگیریم (خودم شخصا).
Mind Palace.-
جنگ واقعا چیز مبارکی نیست، هر شب دارم یه دور فروپاشی رو تجربه میکنم با دیدن و شنیدن از آدمهایی که
و فکر میکنم یه تلاشی باید بکنیم برای اینکه بعد جنگ اینا یهو از بین نرن، همونجوری که یهو اومدن
پایدار تغییر کرده باشیم، با دلیل و خالص باشه که جا بیفته
Mind Palace.-
و فکر میکنم یه تلاشی باید بکنیم برای اینکه بعد جنگ اینا یهو از بین نرن، همونجوری که یهو اومدن پایدار
کل دغدغه و ترسم همینه، باورت میشه؟
میترسم. از اینکه تبدیل به چیزی بشیم که از بعد از اون آتشبس لعنتی، تا روز ۹ اسفند شدیم.
Mind Palace.-
کل دغدغه و ترسم همینه، باورت میشه؟ میترسم. از اینکه تبدیل به چیزی بشیم که از بعد از اون آتشبس لعن
میفهمم
به آینده که نگاه میکنم، اینکه نمیدونم برگردم دانشگاه چی میبینم و چیزایی مثل این، اذیتم میکنه
یاسین حجازی در سیامین New folder، از آخرین بازیِ زیدان در تیم ملی فرانسه تعریف میکند، در جام جهانی سال 2006.
فینال جام جهانی بین دو تیم فرانسه و ایتالیا بود. در دقایق پایانی بازی، زیدان کاری انجام میدهد که برای همیشه در پروندهی اسطورهایاش ثبت میشود و کارت قرمز میگیرد. او با سر، به وسط قفسه سینه ماتراتزی، بازیکن ایتالیایی میکوبد. بعد از آن برای همیشه از دنیای بازیکنیاش خداحافظی میکند و فرانسه بازی را ۱۰ نفره ادامه میدهد. بعدها ماتراتزی توضیح میدهد که در آن لحظه، چه حرفهایی رد و بدل شده، و خلاصه بگویم، او به خواهر زیدان توهین کرده، آنچه در ادبیات ما میشود «ناموس».
حجازی میپرسد: «آیا ارزشش را داشت؟»
و حالا این شبها به این فکر میکنم؛ کِی قرار است بزنم وسط قفسه سینه یک نفر، از بازی اخراج شوم و حتی طرفدارانم هم برایم دست نزنند؟ آن روز چه روزی است؟ من چند سالم است؟ آن ناموسی که برایش چُنین میکنم، چه خواهد بود؟ حتما لحظات سختی را خواهم گذراند، اما میدانم که پس از آن دیگر چیزی برای از دست دادن ندارم، چونان که زیدان خواست از داراییاش -شهرت و مستطیل سبز- بگذرد. شاید تا سالها فکر کنم، ثنا، ارزشش را داشت؟ و امیدوارم با یقین بگویم بله، و بله، و بله...
در وصف حسم نسبت به چیزهایی که مینویسم یه صفت وجود داره که اگه بگمش فیلتر میشیم🙏.
فعلا اعصابم خورده و بهنظرم حرف زدن بیفایدهست تا وقتی وجود داشتن یه سریها به تنهایی موجب وجود نداشتن یه عده دیگه میشه. خاک بر سر این دنیا.
«ملاقات با شیخ بیعمامه»
یکی روز لوازم شرفیابی درگاه ایشان را فراهم داشتیم. شیخ را آمال خوراک بود. پس دخترکی به نزد ایشان آمد. فرمود: «ما را حاجت شیک بادامزمینیست.»
پس دخترک سخت برآشفت: «بادامزمینی را نمییابیم، پس حاجت شرابی دیگر کنید.» صورت خویش را به طرف من کرد: «شما را حاجت چیست؟»
پس من به یادگار مغربزمین، حاجت خویش گفتم: «لاته.»
شیخ سخت در فکر بود. سر مبارک را بلند کرد و گفت: «از آن شراب بیاورید که جز آن ما را گریزی نیست. لاجرم میبایست چای نوشید.»
پس دخترک با مجمعی از شراب غربی و چای اعلا بازگشت. شیخ را سخت میمون (میمنت) ساخت.
Mind Palace.-
«ملاقات با شیخ بیعمامه» یکی روز لوازم شرفیابی درگاه ایشان را فراهم داشتیم. شیخ را آمال خوراک بود.
میتونم سفارش نوشتن تاریخ بیهقی قبول کنم.