یک مدل ساز ایده ترکیب ویدر و گاو رو داده😐🥀🐄 خلاقیت مرز نداره
#shayan
join us 🍄 🌳
🍋 @minecraftlnd 🥞 🍞
سلام امروز میخواهم راجب یک شخصیتی با شما صحبت کنم که تقریبا 2سال پیش تو بازی باهاش
اشنا شدم که تقریبا شبیه به هیروبراین بود.
2سال پیش توی سرور من تنها بازی میکردم تو یک روستا که کنارش ی باتلاق بود و انورترش جنگل های درخت کاج که توش گرگ های وحشی بودن زندگی میکردم ان روستا خیلی بزرگ بود و بیشتر ولیجر ها کار و شغل خوبی داشتن اما کوهی که کنار روستا بود توجه من را به خودش جلب کرد روی کوه یک حکاکی از علامت کلیسا یا علامت مسیح بود جالب تر این بود که این علامت شب ها روشن بود در حالی که هیچ شمع و چراغی کنارش نبود. من شبها عادت به خواب نداشتم و وسایلم را مرتب میکردم یشب که همین کار را داشتم انجام میدادم زنگ روستا به صدادر آمد 3بار زنگ خورد من سریع با شمشیر از خانه امدم بیرون که قشنگ دیدم زنگ خود به خود تکان تکان می خورد
و هیچ کس هم بالا سرش نبود.
ولیجر ها با صدای زنگ از خواب بیدار شدن و به سمت زنگ آمدن وقتی دیدن خبری نیست رفتن خوابیدن منم با تعجب چند لحظه ای به زنگ نگاه کردم و بعدش رفتم خوابیدم صبح با صدای دمیج خوردن یک ولیجر از خواب بیدار شدم حتما زامبی ها بهش حمله کرده بودن با شمشیر سریع از خانه زدم بیرون که با صحنه ای عجیب مواجه شدم خانه ی یکی از ولیجر ها در حال سوختن بود که یک ولیجر اتش گرفته از داخلش پرید بیرون و از شدت اتش در حال دویدن بود من سیع کردم نجاتش بدم اما دیر شده بود تاشب خانه در حال اتش گرفتن بود که فردا صبح دیدم بازم درحال اتش گرفتن بود رفتم که خاموشش کنم یک شعله فقط ازش باقی مانده بود وقتی خاموش کردم با صحنه ای عجیب مواجه شدم.................
#داستان_ترسناک_مانکرافتی
(پارت2)
وقتی اخرین شعله را خاموش کردم با اتفاق عجیبی مواجه شدم
...دیدم سنگ جهنمی که مخصوص ندر هست زیر این اتش بود و برای همین این اتش خواموش نمی شد خیلی دیگه ترسیده بودم تصمیم گرفتم چند روزی مانکرافت بازی نکنم و تو این سرور نرم شب که تو رختخواب خوابیدم یکدفعه باصدای کامپیوترم از خواب بیدار شدم و دیدم کامپیوتر خود به خود وارد بازی مانکرافت شده
خیلی ترسیدم دیدم وارد گزینه ی منو شد و به سروری که دلم نمیخواست وارد شم اشاره می کرد و گزینه ی کلید کردن چشمک میزد تصمیم گرفتم وارد سرور شم و داخل خانه ام اسپان شدم هیچ چیز تغییر نکرده بود بجوز ی تابلو که روش نوشته بود: (لنکستر مرین) ی شمع زیرش بود خیلی ترسیدم اما وقتی خواستم بازی را کنترل کنم دیگه هرکت نکرد و با ارور (1971) مواجه شدم
بعد کامپیوتر خواموش شد ان شب از ترس خوابم نبرد فردا صبح بازی نکردم وبه دوستم زنگ زدم و بهش لینک سرور را دادم و همه ی ماجرا رو براش تعریف کردم ان تصمیم گرفت که با من بیاد و ان هم این اتفاقات را ببینه
یک هفته بعد با دوستم وارد سرور خودم شدیم و راهنماییش کردم که چه اتفاقاتی افتاده ولی هنوز ان تابلو انجا بود بهش نشون دادم ی نگاهی به تابلو کرد و گفت: این تابلو از چوب درختای کاج ساخته شده پس فردی که این را اینجا گذاشته باید حتما تو این مناطق باشه تو این منطقه ای که درخت کاج داشته باشه را سراغ داری؟
گفتم اره یکم دور تر از ویلیج است. تصمیم گرفتیم شب بریم راستی اینم بگم که اسم دوستم محمد بود و ادم نترسی بود برای همین به ان این پیشنهاد را دادم که باهام بیاد سرور...............
#داستان_ترسناک_مانکرافتی
(پارت3)
شب شد و من و ان تصمیم گرفتیم که به ان سمت بریم که متوجه شدیم یک راه نو رانی بدون شمع و چراغ جلومون باز شده و تصمیم گرفتیم به دنبال نور بریم به دنبال نور رفتیم و به یک جنگل با درختان کاج بر خورد کردیم صدای سگ های وحشی شنیده میشد که دارن بره ها را میکشند یکم ترسیدم اما محمد نمیترسید و به راهش ادامه میداد.
کم کم هوا برفی شد!!!!
خیلی عجیب بود که تو جنگل هوا برفی شه نور مارا سمت یک تابلوی برد که از جنس چوب قرمز جهنمی بود که به انگلیسی روش نوشته بود : (سندرم ایمپاستر)
خیلی عجیب و بی معنی بود.
اما در همان لحظه ساعقه ای
به قسمتی از جنگل خورد وتوجه ما را به خودش جلب کرد به سمت ساعقه رفتیم و با صحنه ای عجیب و هیرت اور مواجه شدیم
شخصی سیاه که شبیه به نال بود روی تنه ی درخته شکسته ای نشسته بود و با نگاه می کرد من خیلی ترسیده بودم محمد را نمیدانم محمد رفت سمت ان شخص تا کامل تر ان را از نزدیک ببینه و ازش بپرسه که کی هسته
بشنویم از زبان محمد:بهش نزدیک شدم ترسی ازش نداشتم چون هرچی باشه ان یک بازی است و شاید این اتفاقات جزو خود بازی باشه شایدم نباشه !
اروم اروم رفتم سمتش و به اون نزدیک شدم شمشیرم را اماده کردم و سمتش گرفتم که یک دفعه
بازی کراش خورد ما وارد جایی تاریک در همون جنگل اسپان شدیم اما راه خانه را گم کرده بودیم!
بشنوین از خودم: درحال فرار بودیم خبری از ان نبود من به اینور و انور نگاه میکردم و از ترس سریع تر فرار می کردم
هنوز هوا برفی بود و ما تو جنگل گم شده بودیم کم کم هلولا ها اسپان شدن و وضعیت خراب تر میشد تا اینکه ...........
#داستان_ترسناک_مانکرافتی
این داستان کریپی پاستاییست که اسمش Wither Fox است 🦊💀
از اولین باری که دیدمش سه سال میگذره. از هیروبراین پر دید تر،از نال ترسناک تر و از اینتیتی ۳٠۳ قوی تر بود! داستان از اونجایی شروع شد که جنگ با ایلیجر هارو شروع کردم........
وقتی ایلیجر هارو شکست دادم سمت جنگل های توس حرکت کردم.
شب بود و صدای ناله ی یک چیز می آمد..... کم کم بهم نزدیک میشد..
ترس وجودم را فرا گرفت و با دیدن اون صحنه قلبم وایستاد...
دو چشم قرمز همانند خون...
ولی دوستانه گفت: سلام پلیر میخوای بهت کمک کنم بهترین و ماهر ترین بشی؟
من فرار کردم ولی صدای گریه اش اومد: هیچ کس با من دوست نمیشه من تلسم شدم!
و واقعا ناراحت کننده بود. اشکاش مثل قیر سیاه بود........
وقتی اومدم پیشش منو یه جایی برد و گفت: تو صندوق نگاه کن!
وقتی نگاه کردم آیتم های باور نکردنی ای رو دیدم که خیلی خفن بود اما تا بیرون رو دیدم........ جونم.... سیاه شده بود و دمیج میخورد ، ویدر بالای سرش بود،هیروبراین کنارش و طرفی دیگر ایلیجر ها اومده بودند،حتی ایلیجر های ماینکرافت دانجنز هم بودند! با اون چشمای خونی اش میخندید و بازی کرش شد و یه ایمیل برام اومد.....
تا دیدار بعدی پلیر.......
و انگار از طرف ایلیجر ها اومده بود تا انتقامشونو از من بگیره
اینم یک داستان از n.m
کریپی پاستای تخیلی
🐣 با اینکه حتا وسایل طلایی زود خراب میشن اما زره و وسایل طلا ، کتاب اینچنت بهتر از بقیه روشون اثر خوب داره!
#fact
#shayan
join us 🍄 🌳
🍋 @minecraftlnd 🥞 🍞
پارت (۴)
ناگهان محمد هی دمیج میخورد و هی هم اچ پی میگرفت
همش هم به اینور و اونور تلپورت میشد
و همینطور باز هم اچ پی و دمیج میزد!!
من نمیخواستم فرار کنم چون محمد هم نمیتونست فرار کنه
هی باگ و لگ میگرفت و هی این اتفاق ها که براتون گفتم براش میافتاد
دیدم که ماب های وحشی بیشتر اسپاون میشدن
و به سمتمون میومدن
که یک دفعه دوستم از بازی پرت شد بیرون
من هم که داشتم با ماب ها میجنگیدم از دوستم هم دفاع میکردم،نفهمیدم که محمد پرت شده بیرون!!
که یه دفعه دیدم که ماب های اهلی مثل مرغ و خوک و گاو و.... بهم حمله میکنن و وحشی شدن!!
آنقدر تعداد ماب ها زیاد شد که دیگه فرار کردم و به سمت خانه رفتم
تا به خانه رسیدم دیدم که خانه غیب شده
رفتم توی خانه ی ویلیجر
ولی وقتی در خانه ی ویلیجر رو باز کردم...
کل ویلیج ناپدید شد
حتی ویلیجر ها هم غیب شدن ناگهان اون چیز شبیه نال یه حرفی زد
صدا رو بلند تر کردم و دیدم که میگه
(You can't kill me I'm so powerful!!)
(تو نمیتونی منو بکشی من خیلی قدرتمندم)
و ناگهان جلوم ضاهر شد
چنان جیغی زدم که از عقب سر با صندلی افتادم پایین
حالا میگید چطوری احضار شد؟
تا این صدا رو در اورد ، وقتی ضاهر شد همزمان
با ضاحر شدنش بلند ترین صدای (پپپااااااااااااا)
رو داد......
قسمت جالبش هم اینجاس که همون وقت که سرم خورد زمین،تو بازی هم تالاپی کشته شدم....
این داستان کریپی پاستایی که سه پارت داشت یه نفر دیگه پارت چهارمش رو هم نوشته
البته باید منتظر باشیم تا خود نویسندش پارت چهارمش رو بنویسه
من خیلی وقت بود تو اینترنت دنبال کریپی پاستا میگشتم یکی از اونا یه سید بهم نشون داد من هم میخواستم ببینمش بازی شروع شد خیل سید رو گشتم اما چیزی ندیدم اما بخاطر اینکه سید خوبی بود بازی شروع کردم من یه خونه ی قشنگ چوبی ساختم و شب که شد به خونه برگشتم صدای صاعقه میومد اما من اهمیت نمیدادم اندرمن دیدم و سعی کردم اون رو بکشم اما اون دراپی نداشت بعد پشت سرم یه الکس قد بلند دیدم مثل اندرمن
اون به من دمیج داد اما من تو دریا اسپان شدم رفتم زیر دریا که بمیرم دوباره اسپان شم اما بعد مرگ تو استرانگ هولد اسپان شدم اما اونجا دروازه ی اند نبود فضای استرانگ هولد داشت پیچ در پیچ و پیچ در پیچ تر میشد آنقدر دنبال دروازه گشتم که متوجه نشدم تو غار هستم بعد یادم اومد که من چشم اندرمن ندارم حتی وسایل مناسب هم ندارم اما چون تو غار هیچ موبی نبود به راهم ادامه دادم مشعل هام تموم شدن بعد همه بلاک ها باگ شدن حالت صورتی و سیاه و بعد یه اسکین دیدم که رنگ اون مثل بلاک ها بود بعد جلو اسکینم اسپان شد بعد صفحه ایستاد و شکل اون مشخص شد
بدنی سفید با چشمان قرمز و بازی کرش خورد