eitaa logo
ماینکرافت لند ★ MINECRAFT LAND ★ ماینکرفت
7.9هزار دنبال‌کننده
10.8هزار عکس
3.9هزار ویدیو
1.7هزار فایل
به چنل ماینڪرافت لند کــبیـر خوشــ آمدیـــد🌹 [🟢] Minecraft land ╰────𒆕 • @ML_AboutUs [❓] Minecraft land FAQ ╰────𒆕 • @ML_FAQ [👤] ADMIN ╰────𒆕 • @parsa87_13 [Establishment] ╰────𒆕 • 1399/4/27 🛡️ Powered BY, ML Group I'm 6!
مشاهده در ایتا
دانلود
تا جمعه ساعت 11و 30 خاطره هاتون رو بفرستین💥
اولین خاطره ی ترسناک از علی اکبر بیات👇👇👇
روزی که من ماینکرافت رو ریختم ، در مورد موب ها ، تخم ها و ... هیچ اطلاعاتی نداشتم . ابتدا تمامی هیولا ها و زامبی و ... را کاشتم و بعد که به تنظیمات رفتم تا آن را هم آزمایش کنم ، یک دفعه به حالت سورویال برگشتم و تمامی هیولا ها به من حمله کردند 👻👻👻👻☠️☠️☠️☠️💀💀💀💀
و من در آنجا اولین شکستم را در ماینکرافت انجام دادم
این خاطره ی دنبال کننده ی خوب مونه شما هم خاطراتتون رو بفرستید
یه خاطره هم از محمد امین👇👇👇
هدایت شده از Melika
محمد امین هستم ترسناک ترین خاطره ماینکرافتیمو بگم💀 من تو زمین مخصوصم بودم فکر میکردم هیروبراینو از بازی ورداشتن من میخواستم یه بار الکی هیروبراینو اضحار کنم که کسی اومد تو زمینم بترسه بعد یکم دور شدم علامت های هیروبراین رو دیدم مثلا یه کوه کوچیک بود که توش ردستون تورچ بود یا برج هایی اسپام میشد که از چراغ درست میشد رفتم طرف اون دستگاهی که هیروبراینو اسپام میکنه که خرابش کنم هیروبراین بره یهو سوروایول شد من رفتم خراب کنم که هیروبراین رو دیدم... باپر کنید هیروبراین حذف نشده اگر هم شده باشه تو نسخه ندر آپدیت اضافه شده پس مراقب باشید...
اینم خاطره ی علی آقا👇👇👇
خاطره ترسناک من در ماینکرافت این هست یه شب تو خونه ام یه جایی رو درست میکردم که یک صدای ترسناکی شنیدم مثل صدای یک سفینه بود اون موقع نمیدونستم درجه هیولا ها را به (سخت) گذاشتم بیرون اومدم دیدم اندر من ها اطراف خونه ام رو گرفته اند و وسایل هامو میبرند و هیرو براین در وصط آنها قرار داشت و من شمشیر آبی داشتم و میخواستم با هیروبراین بجنگم اندر من ها منو کشتند انگار از او اطاعت میکردند و من و وقتی به دنیا آمدم دیدم خونه ام رو ترکوندند ، اصلا نتونستم پیدا شون کنم،واسه خونه ام چند ماه وقت گذاشته بودم درست کنم خیلی خونه بزرگی‌ بود انگار از روی زمین برداشته بودند اون شب تو ماینکرافت خیلی شب بدی بود😱😱😱
خاطره ی ایلیا صالحی👇👇👇👇👇
ایلیا صالحی: یک روز توی روستا بودم داشت بارون میومد از روستا رفتم بیرون برای جمع کردن چوب از اونجایی که تازه ماینکرافت رونصب کرده بودم و چیزی در مورد موب زامبی نمیدونستم فکر کردم که زامبیا اتیش گرفتن و زامبی ای وجود نداره که یک هو زامبیا به من حمله کردن
شما هم خاطره هاتون رو بفرستین