-بعد از تو؛
خیلی وقته که به این جمعبندی رسیدم اما انگار هیچوقت جرأت پیاده کردنش رو نداشتم.
امروز تصمیم گرفتم خودمو بندازم توش، و انداختم.
صبح که از خواب بلند شدم، همونجا تو جام گوشیمو از حالت پرواز دراوردم اینترنت رو روشن کردم پیامایی که اومده بود رو جواب دادم، کانالای تلگرام، استوریای اینستاگرام و بقیه نوتیفا رو رسیدگی کردم. تازگی فهمیدم این روش من برای به تعویق انداختن شروع روزه. برای اینکه سختمه بکنم از تخت گرم و امنم و برم تو دل اتفاقاتی که هیچ ازشون خبر ندارم.
اما بالاخره نوتیفا هم تموم شدن؛ یه نگاهی کردم بهت که مثل فرشتهها خوابیده بودی، هنوزم که هنوزه به نظرم قشنگترین موجودی هستی که به زندگیم دیدم، اصلا همین قشنگیت بود که باعث این همه وقت بدبختی و استرس و ناآرومی تو زندگیم شد.
پتو رو تا آرنجت کشیدم بالا و آروم از رو تخت اومدم پایین.
طبق روال هر روز اول با گاز و فندک خرابش کلنجار رفتم و آخرسر با کبریت گازو روشن کردم و آب رو گذاشتم جوش بیاد.
اینبار دیگه فکرای توی سرم اونقدری آشفته بودن که نمیتونستم به چیزی به جز چالشای بیدلیل هر روزهای که برامون درست میکردی فکر کنم. آره من به معنای واقعی کلمه ازت خسته شده بودم، دوستت داشتم و کلافه بودم از دستت؛
دوستت داشتم و دیگه صبرم رو لبریز کرده بودی؛
دوستت داشتم اما حتی اتمام حجتامم روت تاثیری نذاشته بود.
آره روی توی خودخواهِ لجبازِ خودشیفتهٔ زیبا، هیچکدوم اینا تاثیری نداشت.
تو فقط خودت رو میدیدی، فقط خودت برات مهم بود. تو فکر میکردی این دنیا به وجود اومده که تو زندگی کنی. واااای که چقدر تو مخمن کارات.
راستش صبرم تموم شد که دیگه نمیخوام ببینمت. صبرم تموم شد که گاز رو خاموش کردم، به اون چرخهٔ معیوب زندگی به خواست تو و در اتمسفر تو پایان دادم.
راستش صبرم تموم شد که تو روزایی که فکر میکردی همه چیز خوب و درسته و این رابطه داره کار میکنه رهات میکنم، میرم چون همه چیز همیشه فقط برای تو درست بود. چون پشت اون چشمای مشکی قشنگت دوست داشتن رو نمیدیدم، ابزار بودن رو میدیدم.
فکر نمیکردم بتونم اصلا بهت پیام بدم. نمیدونستم که اصلا چی باید بهت بگم. اما اونقدری این دل از تو زخم خورده و پره که فقط کافی بود یه بار دیگه عکس آخرمون رو ببینم و نوت گوشیم رو باز کنم. چقدر قشنگی تو این عکس، مثل همه عکسای دیگهت؛ و چقدر آشوبم تو این عکس، مثل همه عکسای دیگهم.
تو قرار نیست هیچوقت به این نامه جوابی بدی، چون معلوم نیست که هیچوقت برات بفرستم یا نه؛ اما سوال دارم ازت و باید بپرسم وگرنه تا ابد مغزمو میجوعه. چطوری تونستی این همه مدت نقش بازی کنی؟ چطوری تونستی زل بزنی تو چشمام و بگی عاشقمی و نباشی؟ چطوری تونستی قلبی رو دستخورده کنی که میدونستی قبل از تو خونه هیچکسی نبوده؟ که میدونستی نمیخواد خودش رو با کسی شریک شه؟ چطوری تونستی گاردم رو پایین بیاری؟ چیکار کردی که راهت بدم تو؟ چطوریها رو بذاریم کنار، چرا اینطوری کردی با دلم؟
تو اولین شانسی بودی که به خودم، برای دوست داشتن یک نفر دادم و خوشحال باش که طوری ازش استفاده کردی که شد آخریش.
بعد از تو از آدمای چشم و ابرو مشکی بدم میاد. بعد از تو از آدمای قد بلند بدم میاد. بعد از تو از استایلای کژوآل بدم میاد. بعد از تو از موی بلند بدم میاد. بعد از تو از زیبایی بدم میاد. بعد از تو از خودم بدم میاد.