صادقـانهبگویم ، خسـتهام ؛ گوییتنهاچـیزی ك میخـواهم ، رفتنو گموگـورشـدناسـت . جاییكمجبورنباشـم برایکسیتوضیـحبدهم ك چرا اینگـونه، دلفرسودهٔشدهام .
دلمبارانمیخواهدمیفهـمی ؟!
از آنبارانها كبهناگهو باشـدتفراوانشروعبهباریدنمیکند و تمامآنچهكرا میبیـنم ازسرتا پـا شسـتشومیدهد ، و مهـمتر ازهمـهٔآنهـامنرا بههمـراهروحو جسـممدرآغـوش میکشـد !
دلمبارانمیخـواهد .
و امامـن
اگر اکـنونزنـدهامبه واسطهیهمیـنامیـدناچـیز اسـت ؛
شاید استـکانچـایی همانامیدمنباشد .