از کار كبرمیگـردم ، خسـتگیامرا پشتدر نمیگـذارم . میآورمـشداخل ، کفشهایـمرا درمیآورم ، چراغرا روشـنمیکنم و تازهمیفهـمم چقدر دلـمبرایکسی تنگ شـده ك قراربـود دلیلبرگشـتنمباشـد .
هدایت شده از غُصهدونی ؛