یچیزی یادم اومد
کلاس نهم که بودم با چندتا از بچه ها بعد مدرسه رفتیم بیرون فک کنم بعد امتحانای ترم بود(؟)
تو راه یه ساندویچ کثیف با نوشابه زدیم بر بدن
بعد همینطور با فرم مدرسه داشتیم ول میچرخیدیم یه کتابفروشی خیییلی قدیمی و کهنه تو یه کوچه قدیمی باریک پیدا کردیم. دوستم گفت اینجا صاحبش یه آقای پیره کتابای جالب و با قیمت پایین میاره
دیگه خلاصه چپیدیم اونجا
کلی با اقاهه بحث سیاسی و اینا کردیم و ازش کتاب خریدیم
منم بعداز ظهر با یه کیسه پر از رمان و کتب روانشناسی ( lol ) برگشتم خونه):
وقتیم لب جدول خیابون نشسته بودیم عین گشنه ها حمله کرده بودیم به ساندویچمون یه خانومه رد شد بهمون لبخند زد گفت قدر این دورانو بدونین
و guess what، راست میگفت.
Few people notice that what takes our life isn't death, its living itself.
Death is just a nice guy with open arms, willing to soothe the betrayal and lie we had faced by life.