گفت : مدام بدون آنکه مسمومیتی داشته باشم حالتتهوع دارم .
دردل گفتم : امان از اندوهی که بالا آوردنش سخت است .
بیچاره من ، که روی فرش مسجدم و در فکرِ مویِ تو . . .
بیچارهتر آنکه به من گفت التماسِدعا .
من کسی را میخواهم که با ادبیات مرا دوست بدارد ؛ حرفهای روزمره را که همه بلدند .