منِمعمولی؛
فهمیدهام که معمولی بودن شجاعت میخواهد. آدم اگر یاد بگیرد معمولی باشد، نه نقاشی را میگذارد کنار، نه دماغش اگر معمولی است را عمل میکند، نه غصه میخورد که ماشینش معمولی است، نه حق غذا خوردن در یک سری از رستورانهای معمولی را از خودش میگیرد، نه حق لبخند زدن به یکسری آدمها را، نه حق پوشیدن یکسری لباسها را. حقیقت این است که " ترین " ها همیشه در هراس زندگی میکنند. هراس هبوط در لایه آدمهای " معمولی ". و این هراس میتواند حتی لذت زندگی، نوشتن، درس خواندن، نقاشی کردن، ساز زدن، خوردن، نوشیدن و پوشیدن را از دماغشان دربیاورد. تصمیم گرفتهام خودِ معمولیم را پرورش دهم. نمیخواهم دیگر آدمها مرا فقط با " ترین " هایم به رسمیت بشناسند. از حالا خودِ معمولیام را به معرض نمایش میگذارم و به خود معمولیام عشق میورزم و به آدمها هم اجازه دهم به منِ معمولی عشق بورزند.
به کل شهر بگو من مقصر بودم، دیگر برایم تفاوتی ندارد. بلند فریاد بزن: من بد بدم، کم بودم، کم گذاشتم، نبودم؛ دیگر چشمانت برایم تمایزی ندارد. تو چشمانت کوره؛ دورت را با آدمهایی پر کردی که مغزشان پوچه و منفورند، مثل غروبِ جمعه. از تو به آنها از آنها به کل شهر، خبرها میرسد. تو در نگاه دیگران برنده باش و من و تو میدانیم که چه بر ما گذشت. من و تو میدانیم که حرفهای تو سپر است؛ سپری برای در امان ماندن از ضربات عذابوجدانَت. با این حال من بر خلاف تو، نیک تو را به شهر میگویم. میگویم برایم خیلی معنا داشت، مثل بوسه پدر است بر گونههایم. من به دیگران میگویم وقتی دو نفر جدا میشوند دستهای هردو رها میشود. کامل برو، کامل نباش، قصه را تو تمام کن، قهرمان قصهمان باش؛ اینگونه برای تو بهتر است.
هدایت شده از دیلیِخانومِماه *
مرلین مونرو زنی بود که هزاران نفر دوستش داشتند ولی خودش هیچوقت احساس دوست داشته شدن نکرد.
- خانومِماه ؛
حق با داریوشه؛ دل هیشکی مثل من غم نداره، مثل من غربت و ماتم نداره.
حق با چاووشیه؛ من کاسه صبرم، این کاسه لبریزه.
- خانومِماه ؛
به من نگو چرا لوسم، بابام گل هندونه رو میده به من.
به من نگو چرا لوسم، داداش کوچیکم با ۸ سال سن منو " دختر کوچولوم " صدا میکنه.