به کل شهر بگو من مقصر بودم، دیگر برایم تفاوتی ندارد. بلند فریاد بزن: من بد بدم، کم بودم، کم گذاشتم، نبودم؛ دیگر چشمانت برایم تمایزی ندارد. تو چشمانت کوره؛ دورت را با آدمهایی پر کردی که مغزشان پوچه و منفورند، مثل غروبِ جمعه. از تو به آنها از آنها به کل شهر، خبرها میرسد. تو در نگاه دیگران برنده باش و من و تو میدانیم که چه بر ما گذشت. من و تو میدانیم که حرفهای تو سپر است؛ سپری برای در امان ماندن از ضربات عذابوجدانَت. با این حال من بر خلاف تو، نیک تو را به شهر میگویم. میگویم برایم خیلی معنا داشت، مثل بوسه پدر است بر گونههایم. من به دیگران میگویم وقتی دو نفر جدا میشوند دستهای هردو رها میشود. کامل برو، کامل نباش، قصه را تو تمام کن، قهرمان قصهمان باش؛ اینگونه برای تو بهتر است.
هدایت شده از دیلیِخانومِماه *
مرلین مونرو زنی بود که هزاران نفر دوستش داشتند ولی خودش هیچوقت احساس دوست داشته شدن نکرد.
- خانومِماه ؛
حق با داریوشه؛ دل هیشکی مثل من غم نداره، مثل من غربت و ماتم نداره.
حق با چاووشیه؛ من کاسه صبرم، این کاسه لبریزه.
- خانومِماه ؛
به من نگو چرا لوسم، بابام گل هندونه رو میده به من.
به من نگو چرا لوسم، داداش کوچیکم با ۸ سال سن منو " دختر کوچولوم " صدا میکنه.