از اون تابستون تا این تابستون من تقریبا هزارباری مردم و زنده شدم! حدودا دیگه، هزارباری ترسیدمو، افتادمو، ریختمو باز پاشدم! خیلی جاها ام پانشدم، نخواستم، خسته بودم، گفتم به جهنم، نمیخوام، میخوام بمیرم! الکی میگفتم، میخواستم زنده بمونم. از تابستون پارسال حالا، هم قویترم خیلی، هم شکنندهترم خیلی، هم تو ناامیدی زندگی کردن رو یکم بلد شدم، هم بیشتر فهمیدم مرگ چقدر سایهبهسایهمه، هم راحتتر گریه میکنم، هم فهمیدم چقدر اینجا رو دوستدارم. از آدمی که تابستون پارسال بودم خیلی الان چیزی یادم نیست. تو عکسا برام آشناستها، میخنده، خوشحاله بهنظر، فکر میکنه اوضاع قرار نیست از اینی که هست بدتر بشه. آخی، بیچاره.