در نهایت سهم مردی میشوم که میان خاک و خون ، میان نفرین و تقدیر ، زمین و زمان را برایم قربانی کند ! .
باز نگشتند ؛ رودهایی که به دریا رفتند ، سربازانی که به جنگ و یارانی که به دیار غربت .
به من بگو بریم قدم بزنیم زیر بارون ، چای بخوریم ، بخندیم .
من آدم بارونم : ) .