eitaa logo
مجهولات ☫
238 دنبال‌کننده
2.5هزار عکس
739 ویدیو
20 فایل
آدم‌ها منظوری که تو فکر خودشون هست و مایل به شنیدنش هستن رو می‌شنون، نه لزوماً حرف تو رو. تأویل هستم و این‌جاام چنلیه که باهاش بیش از ۴ سال خاطره شیرین دارم =) شناس @ha_jafarii ناشناس https://daigo.ir/secret/192696131 محل save ناشناسا: @mjholat_gap
مشاهده در ایتا
دانلود
:)
سناریو ضد انقلاب برای ⁧ ⁩ همون سناریوی مهسا امینی بود! ‏فقط پدر و مادر آرمیتا برخلاف پدر و مادر مهسا، شرف داشتند و دروغ نگفتند! ‏شرف داشتند و گفتند همه فیلم ها رو دیدند و مسئله خاصی درفیلم ها نبود! ‏و البته سرعت عمل جمهوری اسلامی ‏در خنثی کردن این سناریو با انتشار فیلم و مصاحبه های متعدد تاثیرگذار بود! 🔻 @seyyedoona
بچه‌ها اگه دیدید کسی همش تو گروها می‌پرسه "آیا بیوتکنولوژی همان دندانپزشکی به سبک نوین است؟" بگید آره، مامان منه. ممنون. ✓ میم مثل زهرا @Ekhrajiha
هدایت شده از •°|روایتگر فروغ|°•
کوچه به کوچه خونه به خونه دونه به دونه میایم محله هاتووووون.
راستی دیشب😂 دیر رسیدیم ولی خودمون القدس لنای مجال رو گذاشتیم با صدای بلند و شیپور و شعار و بعدم فشفشه روشن کردیم و نهایتا به شکرانه این نصرت از طرف بابا بستنی مهمان شدیم😂✨ یه عکس جاذابم تو آینه آسانسور گرفتم با تیپ چریکیم که خیلی خواستم بفرستم ولی فرشته شونه راستم داره نمیزاره😔😂
این ورودی و این ویو واقعا محبوب منه؛ این‌ دالان رو که رد می‌کنم و گنبد رو می‌بینم همیشه این‌جور سلام میدم: - السلام علیک يا سبب فرحة قلبي :)💖
دوستان گام اول به درآمد رسیدن از فضای مجازی خَرَّمّالی کردنه. یعنی مثل خر برای حقوقی ناچیز کار می‌کنی.
استاد گفت مثال‌های دیگه برای کاربرد واژه آبدار رو بگید؛ دوستان: حس می‌کنم دومی مامان اولیه.
- یا رب آن نوگل خندان که سپردی به منش آن‌قدر لوس و ننر بود، سپردم به ننش!
قرار بود پنجشنبه جشن تکلیف حانیه باشه که اون‌همه براش ذوق داشت از ماه‌ها قبل هر کسی رو می‌دید دعوت می‌کرد و خودش با دونه دونه مهمونا تماس گرفت برای دعوت و چند بار لباساشو پوشید و در آورد تا انتخاب کنه کدوم و ذوقش وقتی فهمید معلمش هم میاد مولودی‌خون خاله فرشته‌اس هدیه‌هایی که قرار بود به بچه‌ها بده و هر روز با ذوق نگاهشون می‌کرد گوشواره‌هایی که فقط می‌دونست خریده شدن و ذوق هدیه گرفتن و دیدنشون رو داشت مواد سالاد الویه‌ای که هنوز توی یخچاله هر روز یه طرح جدید برای تزئین خونه می‌داد خودش رو تصور می‌کرد رو سجاده سفیدی که مامانم براش آورده بود و... و... و... کلی چیز دیگه که گفتنش خارج از حوصله منه. اما امروز فهمیدیم که ابله مرغون گرفته🥲 و جشن دو روز مونده کنسل شد💔 حالا حانیه تب داره.. بدنش می‌خاره و می‌سوزه.. و پر از وحشته.. پر از غصه.. پر از گریه.. و من این حجم غمش رو واقعا نمی‌تونم🙂