💚داستان کوتاهِ #عیدی
✍🏻: ح.جعفری
[پردهیِ دوم]
ديگر گریههای مادر بند نمیآمد. روی پاهایش میکوبید و به سر و صورت میزد. همسرش هراسان سمتش دوید و مچ دستهایش را محکم در دست گرفت. با صدای مردانهاش داد زد:
- چی کاااار داری میکنی با خودت فاطمه؟
مادر مستأصل سر تکان داد
- هیچکدوم جوابمو ندادن.. نه امام حسین.. نه برادرش.. نه پسرش.. یک هفته ام گذشت و هیچکدوم جواب التماسامو ندادن.. حکم اعدام جوونم اومده مرد! میفهمی؟ میفهمی داغِ دلمو؟ خدا این اعیادت امسال برای من همش عزا شد.. خدا نگاه میکنی منو اصلا؟
پدر قرص آرامبخش و لیوان آب را به دستهایش سپرد. با هق هق قرص را در دهانش گذاشت و آب را سر کشید. مدتی بعد، کاملا خواب رفت. پدر که خیالش راحت شد او دیگر تا صبح خواب است، آستینهایش را برای وضو بالا زد. چند دقیقه بعد، صدای اذان مغربِ شب ۱۱ شعبان از منارههای مسجد در تمام محله پیچید. پدر با شانههای افتاده خودش را به مسجد رساند.
نماز مغرب و عشا که تمام شد، خوب جلویش را نگاه کرد. محمدش با لباس سفید و شلوار کتان کرم رنگ، کنار منبر ایستاده بود. بلندگو را در دستش جابجا کرد. لبخند گرمی بر لبهای پدر نشست. امشب میخواست برای کی بخواند؟
ناگهان دستی روی شانهاش نشاند و صدای شیخ حسین، تصویر محمد را از پیش چشمش پاک کرد.
- حاجآقا صولتی، سلام علیکم
فورا خودش را جمع و جور کرد و با لبخندی گفت:
- علیکم السلام شیخ، احوال شما؟ قبول باشه نمازتون. اعیاد مبارک!
شیخ حسین شانهاش را فشرد و لبخندی به رویش زد.
- حاجآقا، امشب، شبِ تولد جوون امام حسینه! علیِ اکبر... نکنه امشب بخوابیا! برو در خونهشونو بزن... اين پدر خودش داغ جوون دیده.. محاله شب ولادت پسر عزیزش بهت عیدی نده...
پدر چشمانش را فشرد. تبسمی کرد و گفت:
- خدا حفظتون کنه شیخ. شماام خیلی دعا کنید...
شیخ حسین سری تکان داد و گفت:
- ما که دائم به یادشیم.. محمدم مثل بچه نداشته خودم بود! دیگه اینقدر در خونه شاکی رفتم، که در منم باز نمیکنن! نمیدونم چی بوده حکمت این تصادف.. اما قطعا خدا برای بندههاش بد نمیخواد ....
پدر مستأصل سری تکان داد و از جا برخاست. تا خانه را سلانه سلانه طی کرد. همین که در باز شد، چشمش به پاکتی که پشت در، در حیاط افتاده بود خورد. خم شد و آن را برداشت. با تعجب پاکت را باز کرد. وقتی چشمش به عنوان سربرگ خورد، ناگهان زانوهایش شل شد و همانجا در کوچه، روی زمین زانو زد... "دادخواست طلاق"
پدر الهام، برایشان دادخواست طلاق فرستاده بود...
الهام و محمد هنوز در عقد بودند و قرار بود نیمه شعبان همین امسال، عروسیشان باشد... اینبار دیگر شانههایش لرزید و بغض مردانهاش شکست. همانجا در خانه را بست و سمت خیابان راه افتاد. دم خيابان ایستاد و دست تکان داد و تا حرم تاکسی گرفت. مدام لبهایش را به هم میفشرد تا اشک نریزد... دیگر حالش از دلآشوبه گذشته بود... جگرش.. حس میکرد جگرش میسوزد!..
چند دقیقه بعد، تاکسی مقابل پل آهنچی ایستاد. نفهمید از آنجا تا ورودی و گیتها و غیره غیره را چطور رد کرد، اما همین که چشمش به گنبد طلایی حرم افتاد، دیگر اشک امانش را برید. شانهاش را به دیوار تکیه داد. دستش را روی قلبش گذاشت و زمزمه کرد:
- السلام علیک یا فاطمه المعصومه، یا بنت موسی ابن جعفر، و رحمة الله و برکاته...
جمعیت با لباسهای رنگارنگ از مقابلش میگذشتند. چایخانه صحن مسجد اعظم، امشب همراه چای شیریناش، شکلات هم میداد.
اما پدر فقط ایستاده بود اشکی تلخ میریخت...
آن شب تا خود صبح، در حرم بست نشست. نماز صبحش را خواند و دوباره.. امام حسین(ع) را به حق جوانش قسم داد. بارها و بارها به جوانی علیِ اکبرش که جوانش را به او ببخشد...
کم کم نفهمید چه گذشت که پلکش سنگین شد. این بار وقتی چشم باز کرد، در نقطه غریبی ایستاده بود. نه زیر پایش زمینی بود و نه بالای سرش آسمانی.. همه جا نور بود و نور.. صدای اذان میآمد... کسی با لحنی آرام و صمیمانه داشت اذان میگفت. نزدیکتر رفت.. توده عظیمی از ملائک را دید که دور چیزی حلقه زده بودند.. تقلا کرد بشکافدشان و نزدیکتر شود. ناگهان همه بال زنان رفتند و او، چیزی را که میدید باور نمیکرد...
این حسین بود که در ملکوت، داشت در گوش علیِ اکبرش اذان میگفت...
دیگر نفهمید چه شد.. فقط روی زمین زانو زد. کف دست هایش را روی زمین گذاشت و سر به زیر انداخت. حالا اشکهای داغش، بیمهابا میریخت و لای ریشهای جوگندمیاش گم میشد...
ناگهان نفسش با فشار از سینه بالا آمد و از خواب پرید! قلبش همچنان تند میزد... تا چند ثانیه نفهمید چی بیدارش کرده، اما کم کم صدای زنگ گوشی در سرش واضحتر شد..
@mjholat
هدایت شده از مود پزشکی|MedMood🇮🇷🇵🇸
چرا سعی نمیکنیم به رشد برسیم چرا زندگی هامون رو غرق گوشیمون کردیم
چرا به رشد اجتماعی نمیرسیم چرا من رو به ما تبدیل نمیکنیم چرا نمیتونیم از خود محوری در بیایم آخه
رشد فردی نداریم تا ۱ و ۲ شب بیداریم تا ۱۰ ۱۱ صبح میخوابیم گله داریم چرا افسرده ایم
رشد جسمی که نه ورزشی نه تفریح سالمی همش شده گوشی گوشی گوشی
پسرا که رشد اقتصادی ندارن : همت صفر ادعا صد خواهان درآمد میلیونی بدون اندک تلاش مفید
رشد عقلی هم که کتاب خون نیستیم باشیمم کتابای بی ارزش
🌱 • | @MEDSTUMOOD | •
یاد فیلم کارگردان هفت سر اژدها نزدیک انتخابات میافتم که گفت آی مردم اگه میخواید سلطانخواه تکرار بشه به پزشکیان رأی بدید:)💔
یه بازهای همه داشتن میرفتن مشهد،
الان همه دارن میرن کربلا
منم نشستم اینجا حرصِ وضعیت مملکتو میخورم
مجهولات
💚داستان کوتاهِ #عیدی ✍🏻: ح.جعفری [پردهیِ دوم] ديگر گریههای مادر بند نمیآم
💚داستان کوتاهِ #عیدی
✍🏻: ح.جعفری
[پردهیِ آخر]
هنوز چشمانش صفحه گوشی را درست نمیدید. تماس را وصل کرد و با صدای گرفته بله گفت.. صدای شیخ حسین در گوشش پیچید:
- حاج آقا چشمت روشن.. همین الان خانواده مقتول اومدن دم در خونه ما و گفتن دارن میرن کلانتری رضایت بدن! امام حسین عیدیتو دادا.. سریع خودتو برسون بریم کلانتری! یاعلی! حاج آقا صدای منو میشنوی؟ حاجی جان؟
حتی نتوانست کلمهای صحبت کند.. چشمانش از حیرت باز مانده بود و صحنهای که در رویا دید، جای تصویر ضریح پیش رویش نقش بست..
نفهمید چطور سلامِ خداحافظی را داد و تا خانه رسید...
اما این ذکر از لبش نمیافتاد..
- السلام علیالحسین
و علی علی ابن الحسین...
***
پسرک ۱۰ ساله شربت ها را توی لیوان میریخت و دختر ۵،۶ ساله، کیک یزدی ها را تعارف میکرد.
صدای مولودی، از بلندگوهای موکب شنيده میشد. محمد داشت قالب یخ دیگری در قابلمه بزرگ شربت میانداخت که دخترکش با ذوق گفت:
- بابایی! مامان الهام اومده!
الهام با لبخندی برایش دست تکان داد. محمد فورا سمتش رفت که بعد از سلام، یک قابلمه برنج و خورش را روبه رویش گذاشت.
- اینم ناهار شما و آقاجون و بچهها!
محمد لبخند گرمی زد و گفت:
- این موکب شده نذر هرساله آقاجونم و خانوادهٔ اون خدابیامرز، این ناهار موکب دارا ام ظاهرا شده نذر هر ساله شما! دستت درد نکنه! اتفاقا آقاجون پیش پات رفت حرم برای نماز..
الهام با لبخند گرمی خداحافظی کرد و او هم سمت حرم رفت. بالای ایوان آینه، روی پارچه سبزی با خط خوش نوشته بود:
- ولادت علی ابن الحسین، حضرت علی اکبر (س) مبارک باد
@mjholat