🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
🍃🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
🍃🌸🍃🌸🍃🌸
🌸🍃🌸🍃
🍃🌸
❤️#بیراهه
🍀#پارت32
برای فردا صبح، ساعت هفت کوک کرده بودم. سریع لباسهایم را عوض کردم. پایین رفتم.
بابا هنوز دستشویی بود. نان را گذاشتم داخل مایکروویو گرم شد. بعد هم سریع یک سفره رنگارنگ چیدم. دویدم پشت در دستشویی، در زدم و گفتم:
- باباجان! نمیخوای بیای بیرون؟
بابا هیچ وقت در دستشویی حرف نمیزد، ولی قشنگ میتوانستم تصور کنم از بیدار شدن این موقع من قیافه اش چه شکلی شده! خنده ریزی کردم. از پشت در دستشویی آمدم کنار، بعد از یکی دو دقیقه هم بابا بیرون آمد. با خنده گفت:
- به به امروز آفتاب از کدوم طرف دراومده که آزاده خانم این موقع صبح از خواب بیدار شدن؟
بعد چشمکی زد و ادامه داد:
- نکنه از آثار ۱۸ ساله شدنه؟
خندیدم.
- مجددا اول سلام، بعد صبح بخیر... حالا به اونجاهاشم میرسیم..!
ابرویی بالا انداخت و سر میز نشست.
شروع به خوردن کرد. من هم اولین لقمه را در دهانم گذاشتم. اصلا عادت به خوردن صبحانه نداشتم، این که صبح این قدر زود هم بود روی کم اشتهایی ام تاثیر داشت.
بعد از چند دقیقه گفتم:
- بابا... میگما...
سرش را بالا آورد. در حالی که لقمه اش را می جوید، سوالی نگاهم کرد.
- من که امسال تو بهبوهه فوت مامان کلا یادم رفت انتخاب رشته کنم و اینا... حالا ام که نمیتونم تا آخر سال بیکار و علاف بشینم تو خونه!
دست هایم روی میز به هم گره کردم. نگاهم را به انگشتانم روختم و ادامه دادم:
- خودتم میدونی ممکنه تو همین بیکاری هزار تا فکر و خیال بیاد تو سرم...
ریز نگاهم کرد. ابرویی بالا انداخت و گفت:
- آره، درسته... خب برنامه خاصی برای این چند ماه داری؟
لبخند ویژهای زدم. مستقیم در چشمانش نگاه کردم و گفتم:
- بله؛ کار تو شرکت بابام!
🍁به قلم ح.جعفری♡
💜پرش به پارت اول:
[ https://eitaa.com/mjholat/1398 ]
🚫هرگونه کپی از رمان ممنوع میباشد.
💠@mjholat
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸
میگن یکی از علما پرده ها براشون کنار میره و شرفیاب میشن به خدمت امام عصر
میگه اقا این همه مردم منتطر شمان چرا نمیاین؟
بعد اما انگار میشنوه دعاهای مردم رو
یکی بچه میخواد
یکی خونه میخواد
یکی پول میخواد
یکی ....
مجهولات
در خودم گم شده ام آه، بگو راه کجاست؟ خسته ام از شب پر ابر بگو ماه کجاست؟ در پی دوست به کوی دگران میگ
ما را به جبر هم که شده سر به راه کن
خیری ندیده ایم از این اختیار ها
...
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
🍃🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
🍃🌸🍃🌸🍃🌸
🌸🍃🌸🍃
🍃🌸
❤️#بیراهه
🍀#پارت33
همانطور متعجب در چشمانم زل زد..! شاید هنوز باورش نمیشد. با خنده دستم را مقابل صورتش تکان دادم.
- بابا ! چیشد؟
به خودش آمد. با خنده سرش را به طرفین تکان داد.
- هیچی فقط واقعا تعجب کردم!
بعد از مکثی گفت:
- آزاده تو مطمئنی از این تصمیمت؟
چشم روی هم گذاشتم و گفتم:
- میدونی بابا، خیلی بهش فکر کردم... و تا به نتیجه قطعی نرسیدمم مطرح نکردم! به این رسیدم که بههرحال بدک نیست منم یه چیزایی از شرکت داری سرم بشه. حداقل برای آینده.
بشاش بله ای گفت. در حالی که برمیخواست کتش را از روی صندلی خالی کنارش برداشت. رو به من کرد.
- پس از امروز میخوای بیای؟
وسایل روی میز صبحانه را کمی جمع کردم.
- نمیدونم... امروز بیام اونجا اتاقی، میزی، چیزی دارم؟
ابرویی بالا انداخت.
- بله! تو یه یک ساعت صبر کن، تو اتاق خودم برات میز میذارم. میام دنبالت که بیای.
لبخند گرمی زدم و گفتم:
- نه بابا، نمیخواد باز بیای دنبالم. اتاق که اوکی شد یه زنگ بزن میام.
داشت یقه کتش را روبروی آینه کنار جا کفشی مرتب می کرد. یک لحظه دست کشید. سمتم برگشت.
- ولی...
با دسته ای نان که در کیسه گذاشته بودم سمت فریزر رفتم.
- ولی و اما نداره چرا بیخودی انقدر خودت و اذیت کنی؟ یه تاکسی خرجشه.
لبخند زد. باشه ای گفت. کمی بعد از خانه بیرون رفت. بابا از آن دست آدمها بود که از وقتی موهایش جوگندمی شده بود جذابترش میکرد! کت طوسی هم که دیگر ختم کلامش بود.
بینوا او هم شانسی نداشت. در چهل و سه، چهار سالگی بود که مامان رفت... هنوز شور و جذابیت جوانیاش را داشت. حتی گاهی بحثش بود به یک بجه دیگر فکر کنند. یک پسر که عصای دست بابا باشد. مامان هنوز جوان بود. توانش را داشت. سی و پنج سال برای بچه دار شدن سن زیادی نیست! اما من مخالف بودم. دروغ چرا؟ حسودیام می شد. اگر قرار بود شازده بیاید بشود پسر مامان و سوگلی بابا.. بچه دوست داشتم اما با این کنار نمیآمدم. منافع و مواضعم در خانواده برایم مهم بود!
بهرحال از امروز باید به بابا ثابت میکردم که خودم هم میتوانم عصای دستش شوم. از امروز فاطی کماندوی شرکت میشدم، خودم چارچنگولی همه چیز را میپاییدم تا کسی خیال خامی به سرش نزند!
🍁به قلم ح.جعفری♡
💜پرش به پارت اول:
[ https://eitaa.com/mjholat/1398 ]
🚫هرگونه کپی از رمان ممنوع میباشد.
💠@mjholat
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸