eitaa logo
مجهولات
318 دنبال‌کننده
2.8هزار عکس
819 ویدیو
22 فایل
آدم‌ها منظوری که تو فکر خودشون هست و مایل به شنیدنش هستن رو می‌شنون، نه لزوماً حرف تو رو. تأویل هستم و این‌جاام چنلیه که باهاش بیش از ۴ سال خاطره شیرین دارم =) شناس @ha_jafarii ناشناس https://eitaa.com/mjholat/29486 محل save ناشناسا: @mjholat_gap
مشاهده در ایتا
دانلود
بسم‌الله‌الرحمٰن‌الرحیٖم "من زنده ام" آمد داخل. ساعت استیل را از دور مچش باز کرد. صدای پایش در فضای ساکت خانه پیچید. به عقب برگشتم. بی حوصله سلامی کردم. او با انرژی بیشتری جوابم را داد. کنارم روی کاناپه نشست. دکمه های کوچک آستینش را باز کرد. آستین سفیدش را بالا داد. نگاهم کرد و گفت: - خب؟ چه خبر؟ انگشتم را از لای میله های قفس داخل کردم. سر جوجه کوچک را ناز کردم. ابرویی بالا انداخت و گفت: - به به! چه جوجوی نازی! در قفس را باز کرد. جوجه را کف دستش گذاشت. حیوانکی، شروع به جیک جیک کرد. به صورتش زل زدم. زیر بال ها و پشت جوجه را چند بار دیگر ناز کرد. خندید و گفت: - خب، حالا چرا جوجه؟ مستقیم در چشمانش نگاه کردم. مشکی مشکی بود. همان چشمان مشکی جذابی که کورم کرد و بی هیچ شرط و صحبتی پایه سفره عقد نشاندم. اما حالا، خوب به عمق مردمک هایش نگاه کردم. مثل خلئی بی انتها بود. خالی از روح! - خودت گفتی یه حیوون بگیرم سرم گرم باشه. خنده ای کرد. جوجه را روی میز گذاشت. جوجه فورا از ما دور شد. چند ثانیه بعد ایستاد. سر خم کرد. انگار نگاهش را به تصویر خودش روی عسلی تمیز و شفاف دوخت. - آره، ولی چرا جوجه؟ نگاهم را از جوجه گرفتم. باز به او دوختم. - راحت تر بودم. دوست داشتم. لبخندی زد. دست هایش را در هم قفل کرد. - خوبه. اگر خودت دوستش داری و سرت و گرم میکنه عالیه. با حرص لب هایم را روی هم فشردم. برخاستم. سمت آشپزخانه رفتم. - میرم غذا رو بیارم. عصبی بلند شد. اسمم را با تهدید صدا کرد. نگاهم در نگاه تیزش گره خورد. در عمق چشمانش ترکیب عجیبی از خشم و استبداد و دلسوزی و نفهمی بود! - خواهشا این و بفهم. به نفع هر دو مونه که هر چه زودتر از اون توله دل بکنی ! نگاهی به شکمم که تازگی کمی برآمده شده بود، انداختم. اشک در حلقه چشمم نشست. دو دسته قابلمه را سفت در مشت فشردم. با کشیدن نفس عمیقی سرم را بالا آوردم. از آشپزخانه دور شد و سمت اتاقش رفت... یک هفته بعد، ناهار را که خوردیم به جوجه که روی میز ویراژ میداد و از برنج‌های روی میز چندتایی نوک میزد و میخورد نگاه کردم. همین چند روز که گذشت، هر دو کمی وابسته اش شده بودیم. حواسمان یک جور خاصی جمعش بود. ناگهان گوشی اش روی میز لرزید. با اخمی نگاهش کرد. ولی چند لحظه بعد، لبخندی نا فرم گوشه لبش را بالا کشید. گوشی را خاموش کرد. روی میز گذاشت. - گلاره امشب ساعت هفت نوبت دکترمونه. با اخمی از سر تعجب نگاهش کردم. خودم را به آن راه زدم. - دکتر؟ پوزخندی زد. خوب دستم را خواند. دوباره مشغول غذایش شد. چند لحظه بعد با دهان نیمه پر گفت: - برای انجام کورتاژ. زانویم عصبی بالا و پایین می‌پرید. با انگشت روی میز ضرب گرفتم. آخرین لقمه را هم کاملا جوید. سمت ظرفشویی رفت. دست هایش را که شست برگشت. دستی به پر و بال جوجه کشید. خنده ای کرد و گفت: - داره جای کرکاش بال در میاره. میخوای تا وقتی مرغ شد نگهش داری؟ توی مشتم گرفتمش. خیلی کوچک بود. خیلی خیلی کوچک... شاید بچه من هم حالا تقریبا همین‌قدر بود. نه، تا حالا شاید بزرگ‌تر شده بود... هر چه بود، در آخرین سونو دکتر گفته بود بدنش کاملا تشکیل شده. نپرسیدم دختر است یا پسر. چون نخواستم بیش از این دلبسته اش شوم. چون باید می کشتمش! باید میکشتمش. باید، باید، باید! فکم از حرص و بغض لرزید. به خودم یادآوری کرد. همین امروز. ساعت هفت شب. اشکان داد زد: - تو مشتت لهش کردی! رنگم پرید. فورا دست هایم را از هم باز کردم. از میانش جست و به بیرون پرید. بهت زده به اشکان چشم دوختم. - داشت می مرد. تو دستای من! چشمانش را آرام روی هم گذاشت. با لبخندی نگاهم کرد. - فعلا که خوبه. روی چهره اش دقیق تر شدم. - گفتی اگر بزرگ تر بشه چی؟ دستانش را روی میز به هم قفل کرد. - گفتم میخوای چکارش کنی؟ بهرحال این آپارتمانای کوچیک جای نگه داشتن مرغ و خروس نیست! از جایم برخاستم. سمت کابینت رفتم. چرخ گوشت را بیرون آوردم. توی برق زدم. رو به اشکان گفتم: - نگران نباش. قرار نیست از این بزرگ تر بشه. با نگاهی از سر تعجب و تمسخر براندازم کرد. آرام گفتم: - بیارش این‌جا! جوجه را از روی میز برداشت. آمد. سرم را تا میشد بالا آوردم. در چشمانش زل زدم و گفتم: - حالا تکه تکه اش کن و بریز تو این چرخ گوشت. همین طور زنده. چشم هایش گشاد تر از این نمی‌شد. رگ های جای شقیقه اش متورم شده بود. - میخوای از کجا شروع کنی؟ پا ها؟ یا... بالا؟ هوم؟ کجا؟ بِکَن اشکان! سیب گلویش تند تند بالا و پایین می‌شد. زبانش بند آمده بود. سرخی سینه اش تا گردن رسید. بین هیاهوی چرخ گوشت و جیک جیک دردآور جوجه، محو پرسید: - میفهمی داری چی میگی؟
بغضی که در گلویم بود به ناگاه شکست. گونه هایم از شدت خشم و اضطراب سرخ شده بود. کف دستانم عرق داشت. با ضجه گفتم: - من چیزی بیشتر از اون که تو ازم خواستی ازت نخواستم! تو گفتی اون طفل بی پناه و.. پاره تنم و.. بسپرم دست کورتاژ تا ذره ذره عین همین چرخ گوشت چرخش کنه! اونم مثل این زنده است اشکان! می فهمه! درد میکشه! تو حاضر نیستی با این حیوون این کارو بکنی.. اون وقت حاضری یه طفل معصوم از خون خودت، از خون خودت بی انصاف! پناه ببره گوشه رحمی که قتلگاهش میشه و اون دستگاه کورتاژ لعنتی ذره ذره چرخش کنه؟ یقه اش را در مشت گرفتم. چشم هایم را محکم روی هم فشردم. اشک مثل آب از لباسی که چلانده باشی اش، از لای پلک های فشرده شده ام به پایین می چکید. - این ظلم، در حق کسی که بی شک، جز خدا هیچ کسی رو نداره دامن مونو دیر یا زود میگیره.. آتیشمون میزنه اشکان! آتیش... دیگر سکوت کردم. باز صدای جیک جیک جوجه، صدای خشن چرخ گوشت، صدای شلوغی شهر و هق هق های من، همه در گوشم پیچید. ولی بلند ترین صدایی که می شنیدم، گریه ی بی صدای اشکان بود... در همین هیاهو، او هم برای اولین بار لغتی به شکمم کوبید. گویا بی صدا فریاد زد: - من زنده‌ام... میخواهم زنده بمانم!
بچه ها فهمیدید دیروز به طرز عجیبی چند هزار مادر ایرانی بچه هاشونو در حالی که بهشون چسبیده بودن و پناه آورده بودن زنده زنده چرخ کردن😭💔
مجهولات
و پریروز
و پس پریروز
مجهولات
و پس پریروز
و چند ساله که هر روز روز چندین مادر ایرانی این بلا رو سر بچه هاشون میارن:)
مجهولات
و چند ساله که هر روز روز چندین مادر ایرانی این بلا رو سر بچه هاشون میارن:)
قاتل بچه شیعه های سرباز امام زمان (عج) میشن و همینطور قرن ها ظهور و عقب میندازن :)
۸۰ درصد این بچه ها حلال زاده ان و سقط با رضایت مادر و پدر انجام میشه اکثر اون پدر مادر ها از تمکن مالی کافی و حتی بالا برخوردارن درصد بالایی از اون ها فاقد هرگونه مشکل ژنتیکی و.. هستن و درصدی از اون ها هم بدنشون کاملا تشکیل شده و روح در جسمشون دمیده شده:) و این یعنی یک جامعه قاتل ! و سکوت رسانه ها ! همون رسانه هایی که برای زیر خاک کردن چند تا جوجه چه غوغایی کردن :)
♥️♥️:♥️♥️
من هرگز این‌جا رو دیل نمیزنم هنوز تا خبر قبولی دانشگاه و رفتنم قاطی خروسا و به دنیا اومدن جوجوم و .. خلاصه عکس اعلامیه ترحیمم و براتون نفرستن هستم😂🖐
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃 🍃🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃 🍃🌸🍃🌸🍃🌸 🌸🍃🌸🍃 🍃🌸 ❤️ 🍀 ناگهان دلم خالی شد. نگار هم؟ به سادگی توانستم قیافه اش را در آن لحظه تصور کنم. گونه هایش گل انداخته بود. حلقه چشمانش را اشکی از سر ذوق پر کرده بود. برای این که جا خوردنم، حال خوبش را به هم نریزد با صدای جیغ مانند و شادی تصنعی گفتم: - Oh! Really happy! (اوه! واقعا مبارک باشه!) چند لحظه بعد اضافه کردم: - راستی با چه شرایطی؟ انگار بینی اش را بالا کشید. خنده ای کرد و گفت: - همه چیز خوبه. بابام تحقیق کرده. ایمیلی که پیام رو ارسال کرده یه ایمیل معتبره و خوشبختانه همه چیز کاملا واقعیه! نفس عمیقی کشید. با لحنی که پر از التماس بود گفت: - Pray, pray that it fits (دعا کن، دعا کن که جور بشه) کوتاه و پر درد خندیدم... - چرا باید این دعا رو بکنم وقتی قراره کسی که برام مثل خواهره بره یه جای دور و دیگه نبینمش؟ - آزاده عزیزم... آهی کشید. - I really did not expect such a word! (واقعا توقع اینجور حرفی رو نداشتم!) میدونی برای خودمم سخته جدایی از تک تک اعضای خانواده، خصوصا کسایی که خیلی بهم نزدیکن... ولی این پیشنهاد اونقدری وسوسه کننده هست باعث بشه قید این چیزا رو بزنم! محکم، اما کلافه گفتم: - Well I really congratulate you . and I hope you are successful ! (خب واقعا به تو تبریک میگم. و امیدوارم موفق باشی!) ذوق زده خنده ای کرد. - مرســـی ! ولی قبل از اون که برم میخواستم برام یه کاری بکنی، مثل همیشه یک مدل جدید مانتو دیدم که فقط دست و پنجه طلایی تو از پسش بر میاد! ابرویی از سر تعجب بالا انداختم! - دیگه مانتو رو ول کن! برو در مورد پوشش مردم اون کشوری که قراره بهش مهاجرت کنی تحقیق کن که چند تا لباس برات بدوزم اونجا لازم نباشه کلی پول اضافه بدی..! -Yes, you are right! (آره، راست میگی!) اصلا حواسم نبود! اصلا! خنده مستانه ای کرد. - پس منتظرم باش جمعه صبح میام خونتون - اوکی حتما منتظرتم. سلامم برسون! گوشی را با حرص سرجایش کوبیدم. داریوش با خنده گفت: - چی شد؟ - نخودچی شد! خندید و گفت: - راجع به روابط مشترک ایران و اتحادیه اروپا به نتیجه رسیدید؟ برایش زبان در آوردم. - نه منتظر شدیم از تو ام نظر نهایی رو بپرسیم، بعد نتیجه رو ابلاغ کنیم. در پی حرفم قهقه ای بلند کرد که با چشم غره بابا ناگهان ساکت شد! کتلت هایی که نازی پخته بود گذاشتم داخل مایکرویو و فوری به اتاقم رفتم. دو تا زیرشلواری چهارخانه آبی، سورمه ای، مشکی با زمینه سفید که آماده کرده بودم بودم را دوخت نهایی زدم. بدو پایین بردم. با خنده ابرویی بالا انداختم. - خب، بفرمایید اینم یه ست محشر برا شما دوتا! هر دو از تعجب و خنده دهانشان باز مانده بود. دو زیرشلواری را در هوا تکان تکان دادم و گفتم: - فوری برید بپوشید ببینم! 🍁به قلم ح.جعفری♡ 💜پرش به پارت اول: [ https://eitaa.com/mjholat/1398 ] 🚫هرگونه کپی از رمان ممنوع میباشد. 💠@mjholat 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸