eitaa logo
مجهولات
317 دنبال‌کننده
2.8هزار عکس
816 ویدیو
22 فایل
آدم‌ها منظوری که تو فکر خودشون هست و مایل به شنیدنش هستن رو می‌شنون، نه لزوماً حرف تو رو. تأویل هستم و این‌جاام چنلیه که باهاش بیش از ۴ سال خاطره شیرین دارم =) شناس @ha_jafarii ناشناس https://eitaa.com/mjholat/29486 محل save ناشناسا: @mjholat_gap
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از خانقاهِ۫ غزلچه 𓏲࣪ ۫🕌🌱 ۫ 𓍼ִֶָ 𓅪
به رنجی که می‌بری نگاه کن، و دستت را ببوس. حسین صفا
چشم زدیم فکر کنم =) قم‌و زدن =) پردیسان‌شم زدن =) مسکونی‌ام زدن =)
ولی این قضیه بارون‌های سیل‌آسا تو ایام عید اون‌قدرم تو ایران مسئله غریب و بعیدی نبوده که بخوایم به چیز خاصی ربطش بدیم 🤔 چیزی که تو ذهنمه اینه که قبلاام داشتیم! یعنی دو روز دیگه برفم اومد، بازم تعجب برانگیز نیست. چندین سال متوالی ما بعد از تعطیلات از یزد که برمی‌گشتیم تو جاده برف بود. خیلی سالا تعطیلات عید بارون میومد. حتی تا اردیبهشت و اینا بارونای خوب میومد آب نیسان جمع می‌کردیم..‌‌.
الحمدالله!
- و سلام بر هر چیزی که به وقتش می‌آید!
هدایت شده از رامونا .
آدمایی که تو مکالمه هی اسمتو تکرار میکنن واقعا جذابن .
شهیده‌ای که از اساتید جامعه‌الزهرا بودن و با خانوادشون تو اصابت دیشب قم پر می‌کشن:)
📍 یزد - مسجد جامع
مجهولات
📍 یزد - مسجد جامع
شب اولی که از این‌جا رد شدیم، شب دوم عید، استرس‌اش هنوز تو جونم‌ه! از ۲،۳ تا میدونی که گویا قرار همیشگی تجمعات یزد بوده مثل امام حسین(ع) و باغ ملی و باهنر گذشتیم و رسیدیم به یه بلوار که شلوغ بود ولی دیگه هیچ خبری از ماشینی که پرچم ازش بیرون باشه نه! صدای ضبط‌و آروم آروم پایین آوردم، ولی پرچم بزرگی که دستم بود و از پنجره بیرون نه. تا این‌که رسیدیم به چهارراهی که حوالی همین مسجد جامع باشه. احتمالا تعریف گلدسته‌های مسجد جامع یزد رو زیاد شنیده باشید. مشتیه و پرطرفدار! مهم‌تر این‌که قلب بافت تاریخی یزده..‌. این‌جا بود که پیش چشمم می‌دیدم دسته دسته خانمای فاقد هرگونه حجاب، با کینه‌ای که از چشماشون می‌بارید، و لبایی که صدای نماهنگ نمیذاشت بفهمم به چی باز میشه، زل زده بودن به ما و ماشین و پرچم‌.! این‌که عرض می‌کنم دسته دسته، برای اینه که به شکل غیرعادی‌ای، افراد تو دسته‌های بزرگ بودن. اقلا ۷،۸ تا ۱۰،۱۲ نفره. تمام خانما کاملا مکشفه ، با اسکورت آقایون‌. و تو‌ مسیر خاصی مرتبا راه می‌رفتن. دیگه کم‌کم احساس می‌کردم فردای آزادی شده و ما داریم چشم‌سفیدی می‌کنيم که پرچم جمهوری اسلامی دستمون گرفتیم و تو سطح شهر می‌رونیم! تا این‌که بالاخره یه موتوری‌ کاپشن آبی‌ام چسبوند بهمون و یه حرفی که در شأن ناموس خودش بود عرضه کرد و رفت! دیگه تو اون شرایط نگه داشتن پرچم و صدای نماهنگ رسما برام حکم مبارزه پیدا کرده بود. دعا دعا کردم این بلوار کوفتی زودتر تموم بشه و دیگه‌ام بیرون‌و نگاه نکردم که دلم نلرزه. شب به مامان اینا که دقت نکرده بودن به جزئیات، جریان‌و گفتم و هماهنگ کردیم با یه اکیپ پایه که از فردا مسجد جامع‌و خالی نذاریم. و ظاهرا اون شب چندتا گزارش مردمی دیگه هم داده شده بوده و کم کم این موضوع جدی گرفته شد و از فردا شبش دیدیم الحمدالله این نقطه هم شد یکی از مراکز تجمع یزد. و این عکس از امشب که گذرمون به اونجا افتاد و دیدیم الحمدالله از غربت در اومده. این‌بار با خیال راحت بین باقی مردم پرچم‌‌امو دست گرفتم و کنار همون بلوار ایستادم. [ شبایِ جنگ ] ‌
تفاوت میزان توجه من و مامانم به گوشی این‌طوریه که خالم تو ایتا به من میگه به مامانم بگم تماس‌و جواب بده🙏🏻
هم رنگین‌کمونی بود، هم آخرش قلبی بود.