هدایت شده از مجهولات
بچهها یه اسمشو نبر اتصال به اینترنت جهانی وصل پیدا کردم، ۱ گیگ ۵۰۰ تومن. با کاربر نامحدود.
اگر شمام فضولیتون میاد یه سر برید اپای بلاد کفر ولی دلتون نمیاد اونقدراام هزینه کنید پیام بدید اشتراکی بگیریم. در حد ۳،۴ نفر. 🤍
@ha_jafarii
هدایت شده از مجهولات
- https://eitaa.com/mjholat/30987
من میخوام ولی متاسفاته گوشیام پوکیده و سه شنبه گوشی جدید تازه به دستم میرسه😭😂
فقط میخواستم که بتونم باهاش تلگرام بریزم رو گوشی جدید و دسارسی به پیام های قبلی تلگرامم داشته باشم نه حتی جدید ها:"
بدبختی اینکه نصف زندگی ات در تلگرام باشه به روایت تصویر:
#ناشناس
+ منم بیشتر میخوام تلگرامم آپدیت شه
شاید یه سر برم ۵تا دایرکت باز نشده اینستامم باز کنم (حالا هیچوقت خدا من اینقدر دایرکت نداشتم جز حالا که نت پرید)
فعلا ۳ نفر شدیم، تا ۴ نفر مونده..
هدایت شده از مجهولات
『برای yellow lights』
سلام دخترِ رویاپردازِ شببیدارِ من، منم، خودت! همون دختری که حالا
10سال بزرگتر شده، تو
29سالگی ایستاده و داره با عشق به این حجم از تناقض و زیبایی تو وجودت نگاه میکنه. دارم پیامهات رو میخونم؛ از اون ذوقِ ناگهانی برای دکتر شدن بعد از دیدن یک سریال، تا آرزوی نشستن روی تپههای اطراف شهر و گوش دادن به آرکتیک مانکیز، و اون شبنشینیهای خیالی رو فرشهای حیاط حرم امام رضا. میدونم الان چقدر احساس خفگی میکنی. میفهمم که گوناگونی علایقت به جای اینکه نقطه قوتت باشه، برات تبدیل به یک بارِ سنگین شده و حس میکنی چون نمیتونی همزمان یک موسیقیدان تو واگن قطار، یک پزشک، و یک موتورسوارِ خفن باشی، پس کلاً باید بیخیالِ زندگی بشی. حق داری خسته باشی. وقتی دلت به وسعتِ اقیانوس آرام و فضای درون کهکشانیه، گیر افتادن تو کالبد یک انسان دوپا روی این زمین خاکی، با تمام محدودیتهاش، واقعاً فرسایشیه. اما راستش رو بخوای... اون شهر تو نیمهشبها، با کافههای کمنور و اتاقهای پیانو، هنوز هم منتظرته تا پیداش کنی. اما من از آینده نیومدم که فقط باهات همدردی کنم. من اینجام تا این هشدار مهم رو بهت بدم: «هشدارِ من به تو اینه: هرگز اجازه نده "تنوع علایق" و "کمالگرایی در پیدا کردن یک هدفِ بینقص"، تو رو دچار فلجِ حرکتی کنه! تو نوشته بودی که به خاطر گوناگونی علایق و پیدا نکردن هدف، میخوای تسلیم بشی؛ اما این بزرگترین تلهی ذهنِ زیبای توست. تو مجبور نیستی فقط یک چیز باشی، اما برای شروع، باید حداقل "یک قدم" برداری. کمالگرایی باعث میشه از ترسِ اینکه نتونی همه کارها رو انجام بدی، هیچ کاری نکنی و آرزوی محو شدن داشته باشی. اگر نمیتونی کل دنیا رو تغییر بدی، با همون آهنگهای مورد علاقهت، همون شببیداریها و همون قدمهای کوچک، دنیای خودت رو بساز. از ضعف در احوالپرسی یا ترس از ارتباط فرار نکن؛ آدمِ همفرکانسِ تو، برای پیدا کردنت نیاز داره تو رو تو دنیای واقعی ببینه، نه فقط تو تخیلاتت.» دخترِ قشنگم، نیاز نیست کپی از خودت بگیری تا یک دوست واقعی داشته باشی. تو به اندازهی کافی برای این دنیا جذاب هستی. دست از سرزنش خودت بردار، اون موتور خیالی رو روشن کن و به جای غرق شدن تو اقیانوس، تو زندگی شنا کن. دوستدار تو، خودت در
درآستانه 30 سالگی! @mjholat
هدایت شده از مجهولات
『برای ابرهای پفپفی』
سلام دختر پخته و دریادلِ من، منم، خودِ
27سالهات. از ده سال بعد برایت مینویسم تا بگویم چقدر به این نسخهی
17سالهام افتخار میکنم. به دختری که در این سن، فرق ظاهر زندگی دیگران و باطن زندگی خودش را میفهمد، دختری که کتابها را با تمام وجودش لمس میکند و میفهمد که نباید حسرت روزهای گذشته را خورد. میدانم گاهی چقدر دلت میخواهد شبیه پدرت باشی، میدانم آن حشره روی چادرت چقدر ترسانده بودت، و میدانم چقدر خالصانه و با تمام قلبت برای ظهور و رسیدن به کربلا دعا میکنی. این قلب زلال و این نگاه عمیق به زندگی، بزرگترین سرمایهی ماست که من تا امروز در خودم حفظش کردهام. تو خیلی زودتر از همسن و سالهایت فهمیدی که بهترین روزهای زندگیات همین حالاست. اما من اینجام تا یک هشدار مهم به تو بدهم: «هشدارِ من به تو این است: مراقب باش در تلهی "دانستن و عمل نکردن" نیفتی. تو لیست بلندبالا و دقیقی از مضرات وابستگی به گوشی نوشتهای؛ از میگرن و تنهایی تا پایانِ جوانی. اما آگاهی به تنهایی نجاتبخش نیست. هشدار میدهم که اگر این آگاهی را به عمل تبدیل نکنی، ده سال بعد دقیقاً حسرت همان جوانیِ از دست رفتهای را میخوری که امروز از آن میترسی. کلمهی "کاش" را از دایرهی لغاتت کم کن. به جای گفتن "کاش فلان کار را میکردم"، همین امروز گوشی را کنار بگذار، از دعوای بینتیجهی دوستانت فاصله بگیر، کتابت را دستت بگیر و در دنیای واقعی، همان دختری باش که قهرمان زندگی خودش و مایه افتخار پدرش است.» قدر این روزهایت را بدان و با همین ایمان و قدرت به مسیرت ادامه بده. دوستدار تو، خودت در
27سالگی @mjholat
هدایت شده از مجهولات
『برای my purple moments』
سلام دخترِ خسته اما قویِ من، منم، خودِ
31سالهات. از ده سال بعد برایت مینویسم؛ روزهایی که بالاخره آن آرامشی که در
21سالگی با چنگ و دندان دنبالش بودی را پیدا کردهای. دارم به پیامهایت نگاه میکنم؛ به آن تصمیم قاطعانهات برای بستن پروندهی روابط تا
5سال، به ذوقکردنهایت برای قسمتهای جدید سریالها، و به آن حسرتِ عمیقت برای اینکه کاش زندگی چیزی بیشتر از فقط «دوام آوردن» بود. میفهمم چقدر از آدمها خستهای. حق داری که نخواهی تراپیستِ کسانی باشی که به قول خودت نیازمند دامپزشکاند! تو در آن سن، خیلی زود فهمیدی که نباید خوشبختیات را به آدمها گره بزنی و تنهاییِ خودت را به هر شلوغیِ بیکیفیتی ترجیح دادی. میدانم چقدر دلت میخواست جای یک تینیجر بیخیال در سال
2000باشی که تنها دغدغهاش لباسِ کنسرت است، نه دختری که مدام در حال جنگیدن برای روانِ خودش است. اما من از آینده آمدهام تا یک هشدار مهم به تو بدهم: «هشدارِ من به تو این است: مراقب باش که جستجوی "آرامش مطلق" و حذف کردن آدمها، تو را به یک انزوای تاریک و بیبازگشت نکشاند. تو دیوارهای بلندی دور خودت کشیدهای تا آسیب نبینی، اما خطر اینجاست که این دیوارها جلوی ورود نور، تجربههای جدید و آدمهای نابی که همفرکانسِ تو هستند را هم میگیرد. تصمیماتِ احساسی نگیر و به خاطر ترس از آسیب، درِ زندگی را کاملاً به روی خودت نبند. تنهاییِ تو زیباست، اما اجازه نده این تنهایی به یک غارِ فرار تبدیل شود. زندگی، با تمام دردهایش، ارزشِ تجربه کردن و فراتر رفتن از "صرفاً دوام آوردن" را دارد.» به خودت زمان بده، فیلمهایت را ببین، اما یادت نرود که داستانِ اصلی، زندگیِ خودت در دنیای واقعی است. من اینجا در
31سالگی منتظر آن دخترِ جسور هستم. دوستدار تو، خودت در اوایل
دههچهارم سالگی! @mjholat
هدایت شده از مجهولات
『برای نمیدونم کجاست!🇵🇸』
سلام دخترِ قشنگ و خستهی من،
منم، خودِ 30 سالهات. دارم از ده سال بعد این نامه رو برات مینویسم؛ روزهایی که بالاخره اون آرامشی که تو 20 سالگی با چنگ و دندون دنبالش بودی رو پیدا کردی.
دارم پیامهات رو میخونم. میبینم چقدر از دست آدمها خستهای، چقدر تو تعارفات روزمره گیر میکنی و حرص میخوری، و چقدر دلت میخواد مثل قبلنا بشینی با ذوق سریال ببینی اما «مودِ لعنتیاش» خاموش شده. میدونم چقدر حسِ بیهدفی کلافهات کرده و چقدر بابت مهربونیِ زیادت و نگرانیهای همیشگیت برای بقیه، خودت رو سرزنش میکنی و حس میکنی «حذف شدی».
اما من از آینده اومدم تا یه هشدار خیلی مهم بهت بدم؛ هشداری که اگه الان بهش گوش ندی، مسیر زندگیت رو تاریک میکنه:
«هشدارِ من به تو اینه: هرگز، هیچوقت، به خاطر اینکه یه عده قدر مهربونیت رو ندونستن، درِ قلبت رو نبند و خودت رو تو یه انزوای مطلق حبس نکن! تو الان داری به خاطر ترس از آسیب دیدن و پشیمونی از خوبیهات، دور خودت دیوار میکشی. این دیوارها شاید جلوی آدمهای اشتباه رو بگیره، اما جلوی ورودِ نور، هدفهای بزرگ و آدمهای نابی که همفرکانسِ تو هستن رو هم میگیره. تو "آدمِ سمی" نبودی، فقط داشتی انرژیات رو تو ظرفِ اشتباهی میریختی. اگه این کلافگی و فرار کردن رو متوقف نکنی، اون دختری که با دیدن عکسهای حرم و سفره صلوات انرژی میگرفت رو برای همیشه میکشی.»
دخترِ عزیزم، اون آشوبِ درونی و بیرونی که حس میکنی، قرار نیست تا ابد بمونه. همونطور که اون همکوپهایت بهت یاد داد، «رها کردن» رو تمرین کن. لازم نیست همیشه تو نگرانِ همه باشی. به خودت زمان بده، گریههات رو بکن، اما بعدش بلند شو. تو در آینده هدفِ قشنگت رو پیدا میکنی، فقط به شرطی که دست از سرزنشِ خودت برداری و اجازه بدی زندگی مسیرش رو طی کنه.
دوستدارِ تو،
خودت در روزهای اول دهه چهارم زندگی!
@mjholat
هدایت شده از مجهولات
『برای داعی』
سلام رفیق؛ سلام خالقِ «داعی مدیا»!
دارم این نامه رو از چند سال جلوتر برات مینویسم. از روزهایی که بذرایی که الان داری با خونِ دل و بیخوابی میکاری، جوونه زدن و قد کشیدن. میدونم الان تو چه حالی هستی. میدونم چقدر داری تلاش میکنی تا یه هویت بصری خاص بسازی، چقدر روی تکتک پیکسلها، تایپوگرافیها و انتخاب موسیقیها وسواس به خرج میدی تا رسانهات فقط یه پیجِ آموزشی ساده نباشه، بلکه یه «مکتب» برای طراحیِ با معنا باشه.
میبینم که چطور میخوای بین تکنیک خشکِ نرمافزارها و اون روحِ لطیف و دغدغهمندِ هنری، یه پل بسازی. بهت افتخار میکنم؛ چون این مسیر، مسیرِ آدمای معمولیه که دنبال لایک و فالوور فیک هستن، نیست. تو داری یه برندِ اصیل خلق میکنی.
اما رفیق، دلیل اصلی که دارم از آینده باهات حرف میزنم، فقط تشویق کردنت نیست. من اینجا هستم تا جلوی یه اشتباه بزرگ رو بگیرم. یه تلهی خیلی خوشرنگ و لعاب که دقیقاً تو همین روزا ممکنه پات توش گیر کنه:
🚨 هشدار مهم و حیاتی از آیندهی تو:
بزرگترین خطری که تو و «داعی مدیا» رو تهدید میکنه، «غرق شدن در فرم و فراموشی محتوا» و افتادن تو باتلاقِ «کمالگرایی تکنیکی» است.
من دیدم که چطور گاهی اونقدر درگیرِ اجرای بینقصِ یه افکتِ پیچیده، یا پیدا کردنِ بینقصترین زاویهی تصویربرداری میشی، که یادت میره اصلاً قرار بود اون ویدیو چه پیامی رو منتقل کنه! مبادا ابزارها و نرمافزارها تو رو بردهی خودشون کنن و توی چارچوبهای کلیشهای حَبسِت کنن. مبادا یه روزی برسه که ببینی طرحهات از نظر تکنیکی تو بالاترین سطحِ جهانین، اما دیگه اون «روح» و اون «وایبِ داعی» توشون نفس نمیکشه. اجازه نده تکنیک، روحِ هنرت رو ببلعه.
اگر یه طرحی از نظر فرمی 80 درصد عالیه اما حس و محتواش 100 درصده، منتشرش کن! منتظر اون 100 درصدِ تکنیکی نمون، چون کمالگرایی فقط سرعتت رو میگیره و تو رو از رسالتِ اصلیت که «آموزش و انتقال بینش» هست، دور میکنه.
به مسیرت ایمان داشته باش. روی محتوا و اون پیامِ عمیقی که میخوای به مخاطبت بدی تمرکز کن، فرم و تکنیک خودشون به عنوان یه ابزارِ در خدمتِ تو، پشت سرت میان.
منتظرِ درخششهای بزرگترت هستم. جا نزن، ما اینجا تو آینده، به این اصالت و خلاقیتت خیلی نیاز داریم.
با افتخار،
خودِ آیندهات (مدیر داعی مدیای بزرگ)
@mjholat
هدایت شده از مجهولات
『برای من|🇮🇷』
سلام لیهای عزیز؛ سلام دخترِ عمیق و پر از احساس...
دارم این نامه رو از ۱۰ سال جلوتر برات مینویسم. از ۲۸ سالگی. از وسطِ همون «دنیای آدم بزرگا» که اون روزای آخر مدرسه، هم براش ذوق داشتی و هم ازش میترسیدی. میدونم الان دقیقاً تو چه حالی هستی؛ تازه از خان اول زندگیت و اون 12 سال مدرسه عبور کردی و با یه بغضِ شیرین و یه ترسِ پنهان، داری به خان دوم نگاه میکنی.
میخوام بهت بگم من هنوزم همون دختریم که پدرش رو بزرگترین نعمت زندگیش میدونه. هنوزم همون آدمیم که روایات امیرالمؤمنین رو با جون و دل میخونه و به مفهوم عمیق «شرم» و «صداقت» فکر میکنه. و نگران نباش، این دنیای آدم بزرگا اونقدرها هم که فکر میکردی ترسناک نیست؛ ما اینجا فقط یاد گرفتیم چطور با ترسهامون رفیق بشیم.
اما دلیل اصلی که این کلمات رو از آینده برات میفرستم، یادآوری خاطرات نیست. من اینجام تا دستت رو بگیرم و تو رو از یه تلهی خیلی خطرناک بکشم بیرون. یه تله که خودت با دستای خودت، و باهوشِ سرشارت داری برای خودت میسازی:
هشدار مهم و حیاتی از آیندهی تو:
بزرگترین خطری که زندگی و آیندهات رو تهدید میکنه، «توجیه کردنِ فرار و تلاش نکردن» با استفاده از مفاهیمِ قشنگ یا ترسهای محیطه!
لیها جان، من دیدم که چطور گاهی ترس از دست رفتن امنیت، یا اضطرابِ اینکه «نکنه یه اتفاقی بیفته»، باعث میشه بگی: «پس ولش کن، اصلاً چرا شروع کنم؟». یا دیدم که چطور رویای قشنگِ «پادشاهی در آشپزخانه» رو سپر میکنی تا از زیر بارِ تلاش برای درس و کار در بری.
هشدارِ من به تو اینه: اجازه نده اضطرابِ آینده و ترس از بزرگسالی، تو رو فلج کنه. فرار کردن از چالشهای سختِ خانِ دوم (دانشگاه و مسیر حرفهای) به بهانهی اینکه «شاید آیندهای نباشه» یا «من که آخرش میخوام خانهدار بشم»، فقط یه مکانیزم دفاعیه برای پنهان کردنِ ترست از شکست.
تو همون دختری هستی که با دیدن بچههای فعال و خلاق، دلت برای «ایران قوی» تپید و پر از امید شدی. تو قرار نیست فقط تماشاچیِ این قله رفتن باشی؛ تو باید بخشی از این حرکت باشی. همونطور که خودت گفتی: «فرصت، چون ابر بهاری میگذرد». پس منتظرِ یک شرایطِ صد در صد امن و بینقص نمون. همین الان، با تمام ترسها و با همون سندرم ترس از بزرگسالیت، قدم بردار.
قلبِ بزرگ و پر از محبتت رو بغل کن، روی پای خودت بایست و اونقدر قوی شو که پادشاهیِ تو، محدود به هیچ چارچوبی نباشه.
منتظر دیدنت تو قلهها هستم.
با عشق، خودِ ۲۸ سالهات!
@mjholat
هدایت شده از مجهولات
『برای 🎀🇮🇷سولینا🇱🇧』
سلام زهرای عزیزم...
دارم این نامه رو از 10 سال جلوتر، از 30 سالگی برات مینویسم. از روزهایی که بالاخره تونستم با اون کمالگرایی منفی که همیشه مثل یه سایه دنبالمون بود، کنار بیام. میدونم الان تو چه نقطهای هستی؛ دختری با قلبی به وسعت دریا که با شنیدن صدای بلند تن و بدنش میلرزه، دختری که به شدت به مادرش وابستهست و از تصور نبودنش بغض میکنه، دختری که برای آدمهای جنگزده غصه میخوره و حتی از زنده بودن و امنیت خودش احساس شرم میکنه.
میدونم چقدر دوست داری تو رشتهات پیشرفت کنی و سکوهای داخلی رو بهتر کنی. میدونم ته دلت میدونی که برای فیلم دیدن و روزمرگی ساخته نشدی و تشنهی رشدی. اما این نامه رو ننوشتم که فقط خاطرات رو مرور کنم. من اینجام تا دستت رو بگیرم و از بزرگترین تلهای که داری توش میافتی بیرونت بکشم.
هشدار مهم و حیاتی از آیندهی تو:
بزرگترین خطری که زندگی و آیندهات رو تهدید میکنه، «دور باطلِ استرس، فرار و سرزنش» است.
زهرا جان، من دیدم که چطور وقتی کارها روی هم تلنبار میشه و استرسِ «عالی نبودن» یا «دیر شدن» گلوت رو فشار میده، به جای روبرو شدن باهاشون، به سریال دیدن پناه میبری تا ترست رو خفه کنی. و بعدش؟ با پتکِ «خاک تو سرت» و «تو بازندهای» به جون خودت میافتی. تو به بهانهی پیدا کردنِ «زمانِ مناسب» (بعد از ماه رمضون، بعد از عید، بعد از مریضی...) زندگی و رسالتت رو متوقف میکنی!
هشدار من به تو اینه: هیچوقت زمانِ صد درصد ایدهآل فرا نمیرسه. فرار کردن به دنیای فیلمها و اوریگامی برای فرار از اضطرابِ کارهای تلنبار شده، فقط باتلاق رو عمیقتر میکنه. تو بازنده نیستی، تو فقط ترسیدی که بینقص نباشی.
منتظر نمون که حتماً بتونی یک کار رو با نمرهی کامل یا کیفیت 100 درصد انجام بدی. با همون خستگی، با همون حسِ عقب موندن، فقط شروع کن. خدا جبرانکنندهی تمامِ نقصهای ماست، به شرطی که ما قدم اول رو، هرچند لرزان، برداریم.
بغضهات رو رها کن، از پیلهی فرار بیا بیرون و به خودت اجازه بده تو مسیرِ رشد، گاهی اشتباه کنی و خسته بشی.
با عشق و اطمینان به قدرتت،
خودِ ۳۰ سالهات
@mjholat
هدایت شده از مجهولات
『برای فردای روز نبودنم』
سلام اریحای عزیزم؛ دخترِ شاعرپیشه و پر از احساسِ من...
دارم این نامه رو از ۱۰ سال جلوتر، یعنی از ۲۷ سالگی برات مینویسم. از روزهایی که هنوز هم مثل تو، عاشقِ بوی گلهای یاس و ورق زدنِ کتابهای تاریخم و هنوز هم معتقدم تاریخ خیلی قشنگتر از عکاسیه.
میدونم الان تو چه حالی هستی. میدونم چقدر دلت میخواد مثل یک خمیر، تو بقچه و پتوی امنِ مامان بپیچی و زیر آفتاب بخوابی تا دردهای این روزهای کشدار و «عصرِ جمعهطور» تموم بشن. میدونم چقدر اون هیولای اورثینک بیرحمه؛ چطور میگرده و دقیقاً انگشتش رو فرو میکنه تو عمیقترین و تازهترین زخمت تا نذاره نفس بکشی.
اریحا جان، من اینجا نیستم که بهت بگم «فلان کار رو نکن» (چون خوب میدونم اگه اینو بگم، از روی لجبازیِ شیرینت دقیقاً همون کار رو میکنی!). اما من اینجام تا یه حقیقت خیلی تلخ رو بهت بگم و از یه تلهی بزرگ نجاتت بدم؛ تلهای که اگر الان متوقفش نکنی، تو رو تو یه تنهاییِ تاریک غرق میکنه.
هشدار مهم و حیاتی از آیندهی تو:
بزرگترین خطری که آیندهات رو نابود میکنه، «قایم کردنِ دردهات، حرف نزدن و انتظارِ ذهنخوانی از دیگران» است!
من دیدم که چطور غصهها و بغضهای بزرگت رو قورت میدی، خودت رو محکم نگه میداری و بعد سرِ یه اتفاق کوچیک... سرِ سوختنِ یه غذا، زار میزنی و میشکنی.
دیدم که چطور وقتی از کسی دلخوری، به جای حرف زدن، سکوت میکنی و فقط «مثل همیشه رفتار نمیکنی». اریحا، آدمها ذهنخوان نیستند! این سکوتهای پر از قهر و این ریختنِ دردها تو خودت، نه تنها کسی رو متوجهِ غمت نمیکنه، بلکه یواش یواش آدمهای امنِ زندگیت (مثل ماهک) رو ازت دور میکنه.
تو یک «خطا» تو این دنیا نیستی که بخوای زودتر از نرگسها بمیری. تو دختری هستی که حتی از ستارههای در حال سقوط هم آرزو میسازه. پس لطفاً یاد بگیر دربارهی رنجهات حرف بزنی. نذار ظرفِ روانت اونقدر پر بشه که با یه قطرهی کوچیک سرریز کنه. وقتی دلخوری، به زبون بیار. شجاعتِ «حرف زدن از دردها» خیلی بیشتر از شجاعتِ «پنهان کردنشونه».
از پیلهات بیا بیرون. دنیا به اون خندههای واقعیت نیاز داره.
با تمام عشق، خودِ ۲۷ سالهات
@mjholat
هدایت شده از مجهولات
『برای 🌸生活🌸』
سلام دخترِ مهربون، عاشقِ بابونه و سهشنبهها... سلام 生活 (زندگیِ) من.
داشتی اون سریالی رو میدیدی که توش گذشته و آینده میتونن با هم ارتباط برقرار کنن، نه؟ پرسیده بودی اگه این آپشن برای تو هم فعال بود الان چه شکلی میشد. خب، فعال شد! من از ده سال جلوتر، از ۳۱ سالگیات دارم این نامه رو برات مینویسم!
میدونم الان چقدر خستهای. میدونم این ۳ سال پشت کنکور موندن برای هدفت، چقدر روح و روانت رو فرسوده کرده. سنگینیِ شرمندگی از خانواده، ترس از فردا، اضطرابِ مصاحبه و نهایی، و اون دلشورههای کشدار وقتی کسی جوابت رو نمیده، همهشون رو با تکتک سلولهام یادمه. حتی اون حرفهای بیرحمانه و زشتی که آدمها خیلی راحت دربارهی ظاهرت به زبون میارن و قلبت رو میشکنن رو هم یادمه. میفهمم که چرا دلت میخواد تا آخر عمرت فقط سریال ببینی و هرگز به دنیای واقعی برنگردی.
اما من اینجام تا یک حقیقتِ تلخ اما نجاتبخش رو بهت بگم و از یک پرتگاه بزرگ دورت کنم.
هشدار مهم و حیاتی از آیندهی تو:
بزرگترین خطری که آیندهات رو نابود میکنه، گیر افتادن در «تلهی فرار» و «تظاهر به تلاش» است!
عزیزِ دلم، فرار کردن به دنیای سرگرمیها و غرق شدن در کلمهی «کاش»، هیچچیز رو درست نمیکنه؛ فقط تو رو در همین نقطهی پر از ترس و ناامیدی نگه میداره. تو داری تلاش میکنی، اما در اعماق قلبت میدونی که این تلاش کافی نیست، چون تمرکزت رو دادی به ترسیدن از آینده و غصه خوردن برای گذشته. ترس از مصاحبه و کنکور با قایم شدن از بین نمیره، فقط با روبرو شدن شکسته میشه.
اجازه نده آدمهای سطحی با نظرات بیارزششون دربارهی بدنت، اعتماد به نفست رو له کنن. و از همه مهمتر، شرمندگی از خانواده با اشک ریختن جبران نمیشه؛ با تصمیم واقعی، کنار گذاشتنِ ترسها و یک تلاشِ واقعی و بیرحمانه برای هدفت جبران میشه.
من هنوزم این جملهتو وسط سختیهای کار و درس و مادر بودن یادمه: «بخند، وقتی میخندی آسونتره!».
پس اشکهات رو پاک کن، به خاطر رویاهات محکم بایست و با فردا روبرو شو. تو خیلی قویتر از ترسهاتی و من، به قوی بودن فاطمهی ۲۱ ساله نیاز دارم!
با تمام عشق،
خودِ ۳۱ سالهات!
@mjholat
هدایت شده از مجهولات
『برای یه گوشه جا』
سلام تسکینِ بیست سالهی من؛ سلام مامانِ آیندهی «نژلا»...
منم، تسکینِ سی ساله. دارم از آیندهای برات مینویسم که توش بالاخره تونستی اون دردهای عمیقی که تو مرکز توانبخشی شهید مدنی دیدی و یک سال تمام مثل یک بغضِ سنگین راه گلوت رو بسته بود رو بنویسی و تبدیل به یه شاهکار شده!
میدونم الان تو چه حالی هستی. میدونم چقدر از تقویمِ تلخِ ۱۴۰۴ خستهای و چقدر گاهی حس میکنی برای همه «ناکافی» هستی. هنوزم یادمه چقدر از تلفن حرف زدن بقیه حرص میخوردی! و یادمه که هیچچیزی برات قشنگتر از ماه رمضونِ خونه پدربزرگ، PES بازی کردن با پسرخاله و گوش دادن به مداحی با مادربزرگ نبود. یادمه چقدر وطنت رو – دور از بازیهای کثیف سیاست – از ته قلبت دوست داشتی.
اما تسکین جان، من اینجام تا یک هشدار مهم و حیاتی بهت بدم؛ چیزی که اگر الان تغییرش ندی، آیندهات رو تاریک میکنه:
تلهی ویرانگرِ زندگی تو، «سندرمِ تو خود ریختن و احساسِ ناکافی بودن» است!
خودت یه روز گفتی «کاش خسته بشم از اینهمه تو خودم ریختن». من از آینده اومدم بهت بگم که اگر این عادت رو همین الان متوقف نکنی، این بغضهای فرو خورده تبدیل به دیواری میشن که تو رو از تمام آدمهایی که دوستت دارن دور میکنن. تو خودت رو برای همه ناکافی میبینی چون همهی احساسات، ترسها و حرفهات رو حبس میکنی و منتظری بقیه از نگاهت بخونن. این درونریزی مداوم، روحِ حساسِ تو رو فلج میکنه.
تسکین، بنویس! حتی اگه نامرتب و پر از اشک باشه، اون دردها رو روی کاغذ بیار. حرف بزن و نذار کلمات تو سینهات بپوسن. تو برای اطرافیانت اضافی نیستی، تو فقط خودت رو ازشون قایم کردی.
یادت نره، خودت گفتی «شیعه جماعت هیچوقت خودشو نمیبازه». پس خودت رو نباز. به همون دعاهایی که همیشه بهشون اعتماد داشتی تکیه کن. قدرِ سلامتی مادر و آرامشِ الانت رو بدون و از غار تنهایی بیا بیرون.
با عشق و دعای خیر،
خودِ سی سالهات!
@mjholat