هدایت شده از مجهولات
『برای 🎀🇮🇷سولینا🇱🇧』
سلام زهرای عزیزم...
دارم این نامه رو از 10 سال جلوتر، از 30 سالگی برات مینویسم. از روزهایی که بالاخره تونستم با اون کمالگرایی منفی که همیشه مثل یه سایه دنبالمون بود، کنار بیام. میدونم الان تو چه نقطهای هستی؛ دختری با قلبی به وسعت دریا که با شنیدن صدای بلند تن و بدنش میلرزه، دختری که به شدت به مادرش وابستهست و از تصور نبودنش بغض میکنه، دختری که برای آدمهای جنگزده غصه میخوره و حتی از زنده بودن و امنیت خودش احساس شرم میکنه.
میدونم چقدر دوست داری تو رشتهات پیشرفت کنی و سکوهای داخلی رو بهتر کنی. میدونم ته دلت میدونی که برای فیلم دیدن و روزمرگی ساخته نشدی و تشنهی رشدی. اما این نامه رو ننوشتم که فقط خاطرات رو مرور کنم. من اینجام تا دستت رو بگیرم و از بزرگترین تلهای که داری توش میافتی بیرونت بکشم.
هشدار مهم و حیاتی از آیندهی تو:
بزرگترین خطری که زندگی و آیندهات رو تهدید میکنه، «دور باطلِ استرس، فرار و سرزنش» است.
زهرا جان، من دیدم که چطور وقتی کارها روی هم تلنبار میشه و استرسِ «عالی نبودن» یا «دیر شدن» گلوت رو فشار میده، به جای روبرو شدن باهاشون، به سریال دیدن پناه میبری تا ترست رو خفه کنی. و بعدش؟ با پتکِ «خاک تو سرت» و «تو بازندهای» به جون خودت میافتی. تو به بهانهی پیدا کردنِ «زمانِ مناسب» (بعد از ماه رمضون، بعد از عید، بعد از مریضی...) زندگی و رسالتت رو متوقف میکنی!
هشدار من به تو اینه: هیچوقت زمانِ صد درصد ایدهآل فرا نمیرسه. فرار کردن به دنیای فیلمها و اوریگامی برای فرار از اضطرابِ کارهای تلنبار شده، فقط باتلاق رو عمیقتر میکنه. تو بازنده نیستی، تو فقط ترسیدی که بینقص نباشی.
منتظر نمون که حتماً بتونی یک کار رو با نمرهی کامل یا کیفیت 100 درصد انجام بدی. با همون خستگی، با همون حسِ عقب موندن، فقط شروع کن. خدا جبرانکنندهی تمامِ نقصهای ماست، به شرطی که ما قدم اول رو، هرچند لرزان، برداریم.
بغضهات رو رها کن، از پیلهی فرار بیا بیرون و به خودت اجازه بده تو مسیرِ رشد، گاهی اشتباه کنی و خسته بشی.
با عشق و اطمینان به قدرتت،
خودِ ۳۰ سالهات
@mjholat
هدایت شده از مجهولات
『برای فردای روز نبودنم』
سلام اریحای عزیزم؛ دخترِ شاعرپیشه و پر از احساسِ من...
دارم این نامه رو از ۱۰ سال جلوتر، یعنی از ۲۷ سالگی برات مینویسم. از روزهایی که هنوز هم مثل تو، عاشقِ بوی گلهای یاس و ورق زدنِ کتابهای تاریخم و هنوز هم معتقدم تاریخ خیلی قشنگتر از عکاسیه.
میدونم الان تو چه حالی هستی. میدونم چقدر دلت میخواد مثل یک خمیر، تو بقچه و پتوی امنِ مامان بپیچی و زیر آفتاب بخوابی تا دردهای این روزهای کشدار و «عصرِ جمعهطور» تموم بشن. میدونم چقدر اون هیولای اورثینک بیرحمه؛ چطور میگرده و دقیقاً انگشتش رو فرو میکنه تو عمیقترین و تازهترین زخمت تا نذاره نفس بکشی.
اریحا جان، من اینجا نیستم که بهت بگم «فلان کار رو نکن» (چون خوب میدونم اگه اینو بگم، از روی لجبازیِ شیرینت دقیقاً همون کار رو میکنی!). اما من اینجام تا یه حقیقت خیلی تلخ رو بهت بگم و از یه تلهی بزرگ نجاتت بدم؛ تلهای که اگر الان متوقفش نکنی، تو رو تو یه تنهاییِ تاریک غرق میکنه.
هشدار مهم و حیاتی از آیندهی تو:
بزرگترین خطری که آیندهات رو نابود میکنه، «قایم کردنِ دردهات، حرف نزدن و انتظارِ ذهنخوانی از دیگران» است!
من دیدم که چطور غصهها و بغضهای بزرگت رو قورت میدی، خودت رو محکم نگه میداری و بعد سرِ یه اتفاق کوچیک... سرِ سوختنِ یه غذا، زار میزنی و میشکنی.
دیدم که چطور وقتی از کسی دلخوری، به جای حرف زدن، سکوت میکنی و فقط «مثل همیشه رفتار نمیکنی». اریحا، آدمها ذهنخوان نیستند! این سکوتهای پر از قهر و این ریختنِ دردها تو خودت، نه تنها کسی رو متوجهِ غمت نمیکنه، بلکه یواش یواش آدمهای امنِ زندگیت (مثل ماهک) رو ازت دور میکنه.
تو یک «خطا» تو این دنیا نیستی که بخوای زودتر از نرگسها بمیری. تو دختری هستی که حتی از ستارههای در حال سقوط هم آرزو میسازه. پس لطفاً یاد بگیر دربارهی رنجهات حرف بزنی. نذار ظرفِ روانت اونقدر پر بشه که با یه قطرهی کوچیک سرریز کنه. وقتی دلخوری، به زبون بیار. شجاعتِ «حرف زدن از دردها» خیلی بیشتر از شجاعتِ «پنهان کردنشونه».
از پیلهات بیا بیرون. دنیا به اون خندههای واقعیت نیاز داره.
با تمام عشق، خودِ ۲۷ سالهات
@mjholat
هدایت شده از مجهولات
『برای 🌸生活🌸』
سلام دخترِ مهربون، عاشقِ بابونه و سهشنبهها... سلام 生活 (زندگیِ) من.
داشتی اون سریالی رو میدیدی که توش گذشته و آینده میتونن با هم ارتباط برقرار کنن، نه؟ پرسیده بودی اگه این آپشن برای تو هم فعال بود الان چه شکلی میشد. خب، فعال شد! من از ده سال جلوتر، از ۳۱ سالگیات دارم این نامه رو برات مینویسم!
میدونم الان چقدر خستهای. میدونم این ۳ سال پشت کنکور موندن برای هدفت، چقدر روح و روانت رو فرسوده کرده. سنگینیِ شرمندگی از خانواده، ترس از فردا، اضطرابِ مصاحبه و نهایی، و اون دلشورههای کشدار وقتی کسی جوابت رو نمیده، همهشون رو با تکتک سلولهام یادمه. حتی اون حرفهای بیرحمانه و زشتی که آدمها خیلی راحت دربارهی ظاهرت به زبون میارن و قلبت رو میشکنن رو هم یادمه. میفهمم که چرا دلت میخواد تا آخر عمرت فقط سریال ببینی و هرگز به دنیای واقعی برنگردی.
اما من اینجام تا یک حقیقتِ تلخ اما نجاتبخش رو بهت بگم و از یک پرتگاه بزرگ دورت کنم.
هشدار مهم و حیاتی از آیندهی تو:
بزرگترین خطری که آیندهات رو نابود میکنه، گیر افتادن در «تلهی فرار» و «تظاهر به تلاش» است!
عزیزِ دلم، فرار کردن به دنیای سرگرمیها و غرق شدن در کلمهی «کاش»، هیچچیز رو درست نمیکنه؛ فقط تو رو در همین نقطهی پر از ترس و ناامیدی نگه میداره. تو داری تلاش میکنی، اما در اعماق قلبت میدونی که این تلاش کافی نیست، چون تمرکزت رو دادی به ترسیدن از آینده و غصه خوردن برای گذشته. ترس از مصاحبه و کنکور با قایم شدن از بین نمیره، فقط با روبرو شدن شکسته میشه.
اجازه نده آدمهای سطحی با نظرات بیارزششون دربارهی بدنت، اعتماد به نفست رو له کنن. و از همه مهمتر، شرمندگی از خانواده با اشک ریختن جبران نمیشه؛ با تصمیم واقعی، کنار گذاشتنِ ترسها و یک تلاشِ واقعی و بیرحمانه برای هدفت جبران میشه.
من هنوزم این جملهتو وسط سختیهای کار و درس و مادر بودن یادمه: «بخند، وقتی میخندی آسونتره!».
پس اشکهات رو پاک کن، به خاطر رویاهات محکم بایست و با فردا روبرو شو. تو خیلی قویتر از ترسهاتی و من، به قوی بودن فاطمهی ۲۱ ساله نیاز دارم!
با تمام عشق،
خودِ ۳۱ سالهات!
@mjholat
هدایت شده از مجهولات
『برای یه گوشه جا』
سلام تسکینِ بیست سالهی من؛ سلام مامانِ آیندهی «نژلا»...
منم، تسکینِ سی ساله. دارم از آیندهای برات مینویسم که توش بالاخره تونستی اون دردهای عمیقی که تو مرکز توانبخشی شهید مدنی دیدی و یک سال تمام مثل یک بغضِ سنگین راه گلوت رو بسته بود رو بنویسی و تبدیل به یه شاهکار شده!
میدونم الان تو چه حالی هستی. میدونم چقدر از تقویمِ تلخِ ۱۴۰۴ خستهای و چقدر گاهی حس میکنی برای همه «ناکافی» هستی. هنوزم یادمه چقدر از تلفن حرف زدن بقیه حرص میخوردی! و یادمه که هیچچیزی برات قشنگتر از ماه رمضونِ خونه پدربزرگ، PES بازی کردن با پسرخاله و گوش دادن به مداحی با مادربزرگ نبود. یادمه چقدر وطنت رو – دور از بازیهای کثیف سیاست – از ته قلبت دوست داشتی.
اما تسکین جان، من اینجام تا یک هشدار مهم و حیاتی بهت بدم؛ چیزی که اگر الان تغییرش ندی، آیندهات رو تاریک میکنه:
تلهی ویرانگرِ زندگی تو، «سندرمِ تو خود ریختن و احساسِ ناکافی بودن» است!
خودت یه روز گفتی «کاش خسته بشم از اینهمه تو خودم ریختن». من از آینده اومدم بهت بگم که اگر این عادت رو همین الان متوقف نکنی، این بغضهای فرو خورده تبدیل به دیواری میشن که تو رو از تمام آدمهایی که دوستت دارن دور میکنن. تو خودت رو برای همه ناکافی میبینی چون همهی احساسات، ترسها و حرفهات رو حبس میکنی و منتظری بقیه از نگاهت بخونن. این درونریزی مداوم، روحِ حساسِ تو رو فلج میکنه.
تسکین، بنویس! حتی اگه نامرتب و پر از اشک باشه، اون دردها رو روی کاغذ بیار. حرف بزن و نذار کلمات تو سینهات بپوسن. تو برای اطرافیانت اضافی نیستی، تو فقط خودت رو ازشون قایم کردی.
یادت نره، خودت گفتی «شیعه جماعت هیچوقت خودشو نمیبازه». پس خودت رو نباز. به همون دعاهایی که همیشه بهشون اعتماد داشتی تکیه کن. قدرِ سلامتی مادر و آرامشِ الانت رو بدون و از غار تنهایی بیا بیرون.
با عشق و دعای خیر،
خودِ سی سالهات!
@mjholat
هدایت شده از مجهولات
『برای نارنگی🍊✨』
سلام نارنگیِ قشنگِ پانزده سالهی من!
منم، خودِ بیست و پنج سالهات. دارم از ده سال جلوتر برات مینویسم. از روزهایی که خیلی چیزها عوض شده، اما هنوز هم بوی آبرنگ و حسِ کشیدنِ قلممو روی کاغذ، همونقدر بهم آرامش میده.
میدونم الان تو چه وضعیتی هستی؛ اتاقت مثل بمب ترکیده، کلی صفحه کاربرگ ریاضی و کلی جزوهی تلنبار شده داری و شب امتحان قرآن رسیدی به نصف کتاب که هیچی ازش نخوندی! میدونم الان غرق تو افسردگیِ بعد از تموم شدنِ یه سریال غمگینی و با خودت میگی کاش یه داداشِ بزرگترِ داشمشتی داشتی که پشتت بهش گرم باشه.
اما من از آینده اومدم تا یه هشدار حیاتی و مهم بهت بدم. چیزی که اگر الان تغییرش ندی، آیندهات رو به شدت به خطر میندازه:
۱. تلهی «فرار از واقعیت» و «تلنبار کردن» رو بشکن!
سریالها پناهگاهِ خوبی برای پرت کردن حواست هستن، اما تو داری از اونها برای فرار از زندگیِ واقعی و مسئولیتهات استفاده میکنی. این عادتِ «از اول تعطیلات خوردن و خوابیدن» و تلنبار کردن کارها برای دقیقه نود، در آینده تبدیل به یه غولِ اضطرابِ بزرگ میشه که رویاهات رو میبلعه. زندگیِ واقعی تو، همون کتابهای نخونده و اتاقِ نامرتبه. با فرار کردن، هیچچیزی حل نمیشه؛ فقط سختتر میشه.
۲. احساسِ مالکیت و حسادت، آدمها رو فراری میده!
نارنگی جان، تو گفتی «اگه حس کنم مال منی یعنی مال منی» و گفتی کنترلش دست خودت نیست. اما من بهت هشدار میدم: آدمها شیء نیستن که «مالِ» کسی باشن. این حسادتِ شدید و حسِ مالکیت، در آینده باعث میشه عزیزترین و امنترین آدمهای زندگیت احساس خفگی کنن و ازت دور بشن. روی این ویژگی کار کن و یاد بگیر آدمها رو آزادانه دوست داشته باشی، وگرنه تنها میشی.
به جای اینکه منتظر یه داداش بزرگتر باشی تا تحملِ همهچیز برات آسون بشه، خودت همون آدمِ قویِ زندگیِ خودت باش. اون کتابِ رندومی که خریدی رو حتما بخون، همیشه به امتحان کردنِ چیزهای جدید و مخالفِ سلیقهات ادامه بده و نقاشی کشیدن با آبرنگ رو رها نکن؛ روحِ تو به این تکونها نیاز داره.
بلند شو، اتاقت رو مرتب کن و اون جزوهها رو بنویس. تو از پسش برمیای.
با عشق،
خودِ ۲۵ سالهات! ✨
@mjholat
هدایت شده از مجهولات
『برای مزرعهی توت فرنگی』
سلام ورژن ۱۶ساله باحال و کدبانوی من!
منم، خودِ ۲۶ سالهات. دارم از ده سال جلوتر برات مینویسم. باورت نمیشه، اما هنوز هم اون حسِ خوبِ بعد از مرتب کردن آشپزخونه و شستن ظرفها باهام مونده و هنوز هم گاهی دلم میخواد کل روز رو روی مبل دراز بکشم و بدون دغدغه سریالای قدیمی رو از ifilm ببینم!
میدونم الان تو چه حالی هستی؛ گاهی پر از انرژی برای نوشتن جزوههای منطق و اقتصاد و کامل کردن عربی، و گاهی هم پر از احساس ناراحتی به خاطر اینکه «امروز هیچ کار مفیدی نکردم».
اما من از آینده اومدم تا یک هشدار بسیار مهم بهت بدم؛ چیزی که اگر الان تغییرش ندی، آینده و رویاهات رو به خطر میندازه:
مراقب تلهی «کمالگراییِ صفر و صدی» و «اهمالکاریِ بعد از خستگی» باش!
توتفرنگی قشنگم، مشکل تو زود بیدار شدن نیست، مشکل اینه که وقتی یه برنامهریزی کوچیک به هم میریزه یا کمی احساس خستگی میکنی، کلاً بیخیال همه چیز میشی و تسلیمِ مبل و استراحت مطلق میشی! بعدش هم احساس گناه و ناراحتی میاد سراغت.
این پیام رو بهت دادم تا نذارم این روند رو ده سال دیگه ادامه بدی! چون تبدیل میشی به آدمی که همیشه کلی آرزو و هدف داره، اما از ترسِ خسته شدن یا کامل انجام ندادنِ کارها، هیچ قدمِ بزرگی برای آیندهاش و رشتهاش برنمیداره و در نهایت با کلی پشیمونی مواجه میشه.
نذار خستگیِ یه کلاس، کل روزت رو خراب کنه. اگر خوابت میاد، یک ساعت بخواب، اما بعدش بلند شو و حداقل *یک قدم کوچیک* برای هدفت بردار. حتی اگه فقط خوندنِ یک صفحه اقتصاد یا نوشتنِ یک خط جزوه منطق باشه. استمرار توی کارهای کوچیک، خیلی بهتر از اینه که یه روز عالی باشی و چند روز هیچ کاری نکنی.
تو خیلی قویتر و باهوشتر از اونی هستی که اجازه بدی روزهات روی مبل هدر برن. بلند شو، اتاقت رو مرتب کن و با همون انرژیِ قشنگت برو سراغ درسهات. آیندهی خیلی روشنی تو این مزرعه منتظرته! 💗🌱
با عشق،
خودِ ۲۶ سالهات ✨
@mjholat
هدایت شده از مجهولات
『برای مُطلقِ من』
سلام به خودِ عزیزم؛ سلام به دخترِ 21 سالهی پُر از فکر و خیال...
منم، خودِ 31 سالهات. دارم از ده سال جلوتر برایت مینویسم. از روزهایی که خیلی چیزها روشنتر شده است. هنوز هم گاهی یادِ آن روزهای تو میافتم؛ روزهایی که حس میکردی از تمام دنیا و آدمهایش «جا ماندهای» و زیر دستوپای زندگی له شدهای. روزهایی که زندگی برایت طعم پارچه میداد، زبر و بیمزه بود و غم بیخ گلویت را رها نمیکرد.
یادم هست چقدر از دیدن درد عزیزانت میترسیدی و آرزو داشتی عمرت طولانی باشد تا بتوانی تا ابد دوستشان داشته باشی. یادم هست که چقدر از این فرار میکردی که در اوایل 20 سالگی باید تصمیمات بزرگ بگیری و مدام از خودت میپرسیدی چرا در این آشوببازار «معلم» شدهای؟ میدانم چقدر از افکارت خسته بودی، تا جایی که با خودت هم غریبه شدی و مثل یک رهگذرِ خسته، فقط از کنارِ خودت عبور میکردی.
من از آینده آمدهام تا یک هشدار بسیار مهم و حیاتی به تو بدهم؛ هشداری که اگر آن را جدی نگیری، میتواند تمام جوانی و آیندهات را به تباهی بکشاند:
مراقب تلهی «دردِ کیهانی و انفعالِ مطلق» باش!
تو داری تمام بارِ سنگینِ دنیا، نگرانی برای آینده، و دردهایی که هیچ کنترلی روی آنها نداری را به تنهایی به دوش میکشی. این حجم از فکر کردن به مسائل کلان، باعث شده به غم «اعتیاد» پیدا کنی و درونت کاملاً «تهی» شود. هشدار من این است: اگر به این روند ادامه دهی، این بیحسی و از خود بیگانگی، تو را برای همیشه فلج میکند. تو نمیتوانی تمام دنیا را نجات دهی، اما داری با غصه خوردن برای چیزهایی که از توان تو خارج است، دنیای خودت را نابود میکنی.
تو یک معلمی؛ قدرتِ تو در کلاس درسِ تو و در ارتباطت با همان بچههاست، نه در غصه خوردن برای چیزهایی که در دست تو نیست. به جای اینکه مثل یک مرغِ بال و پر بسته در قفسِ افکارت دست و پا بزنی، با خودت آشتی کن. دست از سرزنش خودت بردار.
منتظر نباش دنیا به ساز دل تو برقصد یا طعمش خودبهخود عوض شود؛ طعمِ زندگی را خودت باید با دستهای خودت بسازی. تصمیماتِ 20 سالگی شاید ترسناک و مسخره به نظر برسند، اما دقیقاً همین تصمیمات و همین روزهاست که منِ 31 ساله را میسازد. لطفاً خودت را در آغوش بگیر و به زندگی برگرد.
با عشق و امید، خودِ 31 سالهات ✨
@mjholat
هدایت شده از مجهولات
『برای سختی』
سلام دخترِ خسته و هنرمندِ من،
این نامه را از
10سال جلوتر، یعنی از روزهای
27سالگیات در سال
1415برایت مینویسم. میبینمت. میبینمت که چطور در آن اتاقِ بههمریخته به سقف خیره شدهای و در بلاتکلیفیِ میان رها کردن و ماندن، دست و پا میزنی. میدانم که چطور با نامِ ترس، دورِ خودت حصار کشیدی و قلبت را که از امید سیر شده، پنهان کردی. میدانم چقدر احساس تنهایی میکنی، حتی وقتی به ستارهها نگاه میکنی تا انعکاسشان در وجودت، مانع غمگین شدنت بشود و نگران این هستی که مبادا غمت، دیگران را غصهدار کند. شنیدم که گفتی امسال آدمها مثل میوه از درخت افتادند. عزیزم، از رها کردنِ گذشتهها و آدمهایی که تو را نفهمیدند پشیمون نباش. تا قدیمیها را رها نکنی، جا برای نورهای جدید باز نمیشود. اما دلیل اصلی که این نامه را از آینده برایت فرستادم، یک هشدار بسیار مهم و حیاتی است. هشداری که اگر به آن گوش ندهی، من اینجا در این آیندهی روشن وجود نخواهم داشت: «به زودی، در یکی از همین شبهای سرد، تاریکی آنقدر در درونت غلیظ میشود که احساس میکنی به خط پایان رسیدهای. همان شبی که زمزمه میکنی "اگر روزی بود و منی نبود..." و تصمیم میگیری به آن بلاتکلیفیِ میان خودت و مرگ، پایان بدهی. هشدار من به تو این است: در آن شبِ بخصوص، به هیچوجه تسلیم نشو و کاری با خودت نکن. آن احساسِ خفگی مطلق، فقط یک دروغ موقت از طرف ذهنِ خستهی توست. فردای آن روزِ تاریک، چرخشی در زندگیات رخ میدهد. اگر آن شب تمامش کنی، لذتِ دیدن آدمی که بالاخره تو را "میفهمد" و به دردهایت حق میدهد را برای همیشه از دست میدهی.» تو همیشه خودت را از اهالیِ «کاش»های بیثمر میدانستی، اما من اینجا ایستادهام تا بگویم آرزوهای تو پوچ نیستند. تو روزی از این حصار بیرون میآیی و با تمام وجودت فریاد میزنی که «میخوام نفس بکشم»، اما این بار نه برای کسِ دیگری، بلکه فقط برای خودت. تو هدف بزرگی داری و در رشته و مسیری قدم میگذاری که همان کاغذهای پر از دردت، تبدیل به هنری میشوند که روحِ هزاران آدمِ شبیهِ خودت را نوازش میکنند. دنیا واقعاً عمیقتر از چیزی است که الان در آن اتاقِ شلوغ فکرش را میکنی. چشمهای تو مخصوصِ تماشاست؛ پس بمان و اجازه بده بهارهایی که قولشان را داده بودی، در دلت شکوفه بزنند. منتظرت هستم، خودت، از روزهایی که بالاخره ستارهها در قلبت واقعی میدرخشند. @mjholat
هدایت شده از مجهولات
『برای جِنابِ او+:』
سلام به تو که الان در برزخِ بزرگ شدن گیر کردهای. این نامه را از
10سال جلوتر برایت مینویسم؛ از روزهایی که بالاخره فهمیدیم آینده واقعاً چه شکلی است. میبینمت که چطور دلت برای خندههای بلند در راهروی مدرسه، برای تحلیل کردنِ انیمیشنها با فاطمه و برای آن دغدغههای سادهی گذشته تنگ شده است. میدانم چقدر از وابسته شدن ترس داری، چون هر بار به کسی تکیه کردی، از تو گرفته شد. میدانم که مدام با خودت میگویی «کاش میشد دوباره سر کلاس کنار هم بنشینیم» و چطور دیدن تغییرات زندگی دوستانت و دغدغههای جدیدشان، تو را هم خوشحال میکند و هم بغضآلود. یادت هست گفتی: «میخوام زندگیمو از اولِ اول اونجوری که خودم میخوام بسازم»؟ من اینجا هستم تا بگویم دقیقاً همین کار را خواهی کرد. تو از دلِ همان روزهایی که مدام گریه میکردی و احساس میکردی همیشه هم نمیشود قوی بود، یک هدف بزرگ برای خودت پیدا میکنی. اما دلیل اصلی فرستادن این نامه، یک هشدار حیاتی است که باید با تمام وجودت به آن گوش کنی: [هشدار مهم:] *«در سال اول دانشگاه، وقتی برنامهریزی کردهای که در تنهایی و سکوتِ مطلق درس بخوانی و پیش بروی، احساس خستگیِ شدیدی به سراغت میآید. دقیقاً در همان روزهای پرفشار، همان آدمی که برایت به یک آرزو تبدیل شده بود، همان کسی که حتی اندازه سر سوزن برایت نجنگید اما مدام جلویت سبز میشد، دوباره برمیگردد. او با وعدههایی میآید که دقیقاً نقاط ضعفِ تو را هدف گرفتهاند. هشدار من به تو این است: به هیچوجه، تحت هیچ شرایطی به او اجازه نده دوباره وارد زندگیات شود. اگر او را بپذیری، چنان ضربهای خواهی خورد که مسیر زندگی و حتی رشته تحصیلیات را با خاک یکسان میکند و سالها طول میکشد تا دوباره خودت را پیدا کنی. قاطعانه او را پس بزن تا پشیمون نشوی.»* عزیزم، تو نیازی نداری که همیشه قوی باشی، اما نیاز داری که از خودت محافظت کنی. تو دیگر نگران این نیستی که کسی زودتر از تو برود، چون یاد میگیری که رفتنِ آدمهای اشتباه، بزرگترین لطف دنیاست. به تحلیل کردن فیلمها ادامه بده، بگذار سیلِ اشکهایت هر جا که لازم بود جاری شود (حتی در عروسیها!)، اما هرگز اجازه نده ترس از آینده، تو را از ساختنِ آن زندگیِ جدیدی که میخواستی باز دارد. از طرف خودت، کسی که بالاخره زندگی را همانطوری که دوست داشت، ساخت! @mjholat
هدایت شده از 🇱🇧 سولینا 🇮🇷
خهفهغاالایبعحعببحبغبخغع
بالاخره تقدیمی ما هم آماده شد خیلی منتظرش بودم
هدایت شده از 🇱🇧 سولینا 🇮🇷
اوکی ولی جدی جدی خیلی از پیامای اینجا رو نشستن خوندن 😂💘