eitaa logo
کمدِ لحافایِ مجهولات
46 دنبال‌کننده
902 عکس
56 ویدیو
2 فایل
کمد لحافا یه جایی بود که بچگی میرفتیم توش کلی حرفای چرت و پرت میزدیم به هم میریختیمش می‌اومدیم بیرون، مامان‌بزرگ حرص می‌خورد یادتونه؟ اینجا کمد لحافای مجهولاته صحبتامون که از کانال پاک میشه رو اینجا سیو می‌کنم🤍 بحثا📎 https://eitaa.com/mjholat_gap/487
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از مجهولات
『برای یه گوشه جا』 سلام تسکینِ بیست ساله‌ی من؛ سلام مامانِ آینده‌ی «نژلا»... منم، تسکینِ سی ساله. دارم از آینده‌ای برات می‌نویسم که توش بالاخره تونستی اون دردهای عمیقی که تو مرکز توانبخشی شهید مدنی دیدی و یک سال تمام مثل یک بغضِ سنگین راه گلوت رو بسته بود رو بنویسی و تبدیل به یه شاهکار شده! می‌دونم الان تو چه حالی هستی. می‌دونم چقدر از تقویمِ تلخِ ۱۴۰۴ خسته‌ای و چقدر گاهی حس می‌کنی برای همه «ناکافی» هستی. هنوزم یادمه چقدر از تلفن حرف زدن بقیه حرص می‌خوردی! و یادمه که هیچ‌چیزی برات قشنگ‌تر از ماه رمضونِ خونه پدربزرگ، PES بازی کردن با پسرخاله و گوش دادن به مداحی با مادربزرگ نبود. یادمه چقدر وطنت رو – دور از بازی‌های کثیف سیاست – از ته قلبت دوست داشتی. اما تسکین جان، من اینجام تا یک هشدار مهم و حیاتی بهت بدم؛ چیزی که اگر الان تغییرش ندی، آینده‌ات رو تاریک می‌کنه: تله‌ی ویرانگرِ زندگی تو، «سندرمِ تو خود ریختن و احساسِ ناکافی بودن» است! خودت یه روز گفتی «کاش خسته بشم از اینهمه تو خودم ریختن». من از آینده اومدم بهت بگم که اگر این عادت رو همین الان متوقف نکنی، این بغض‌های فرو خورده تبدیل به دیواری می‌شن که تو رو از تمام آدم‌هایی که دوستت دارن دور می‌کنن. تو خودت رو برای همه ناکافی می‌بینی چون همه‌ی احساسات، ترس‌ها و حرف‌هات رو حبس می‌کنی و منتظری بقیه از نگاهت بخونن. این درون‌ریزی مداوم، روحِ حساسِ تو رو فلج می‌کنه. تسکین، بنویس! حتی اگه نامرتب و پر از اشک باشه، اون دردها رو روی کاغذ بیار. حرف بزن و نذار کلمات تو سینه‌ات بپوسن. تو برای اطرافیانت اضافی نیستی، تو فقط خودت رو ازشون قایم کردی. یادت نره، خودت گفتی «شیعه جماعت هیچ‌وقت خودشو نمی‌بازه». پس خودت رو نباز. به همون دعاهایی که همیشه بهشون اعتماد داشتی تکیه کن. قدرِ سلامتی مادر و آرامشِ الانت رو بدون و از غار تنهایی بیا بیرون. با عشق و دعای خیر، خودِ سی ساله‌ات! @mjholat
هدایت شده از مجهولات
『برای نارنگی🍊✨』 سلام نارنگیِ قشنگِ پانزده ساله‌ی من! منم، خودِ بیست و پنج ساله‌ات. دارم از ده سال جلوتر برات می‌نویسم. از روزهایی که خیلی چیزها عوض شده، اما هنوز هم بوی آبرنگ و حسِ کشیدنِ قلم‌مو روی کاغذ، همون‌قدر بهم آرامش میده. می‌دونم الان تو چه وضعیتی هستی؛ اتاقت مثل بمب ترکیده، کلی صفحه کاربرگ ریاضی و کلی جزوه‌ی تلنبار شده داری و شب امتحان قرآن رسیدی به نصف کتاب که هیچی ازش نخوندی! می‌دونم الان غرق تو افسردگیِ بعد از تموم شدنِ یه سریال غمگینی و با خودت میگی کاش یه داداشِ بزرگترِ داش‌مشتی داشتی که پشتت بهش گرم باشه. اما من از آینده اومدم تا یه هشدار حیاتی و مهم بهت بدم. چیزی که اگر الان تغییرش ندی، آینده‌ات رو به شدت به خطر می‌ندازه: ۱. تله‌ی «فرار از واقعیت» و «تلنبار کردن» رو بشکن! سریال‌ها پناهگاهِ خوبی برای پرت کردن حواست هستن، اما تو داری از اون‌ها برای فرار از زندگیِ واقعی و مسئولیت‌هات استفاده می‌کنی. این عادتِ «از اول تعطیلات خوردن و خوابیدن» و تلنبار کردن کارها برای دقیقه نود، در آینده تبدیل به یه غولِ اضطرابِ بزرگ میشه که رویاهات رو می‌بلعه. زندگیِ واقعی تو، همون کتاب‌های نخونده و اتاقِ نامرتبه. با فرار کردن، هیچ‌چیزی حل نمیشه؛ فقط سخت‌تر میشه. ۲. احساسِ مالکیت و حسادت، آدم‌ها رو فراری میده! نارنگی جان، تو گفتی «اگه حس کنم مال منی یعنی مال منی» و گفتی کنترلش دست خودت نیست. اما من بهت هشدار میدم: آدم‌ها شیء نیستن که «مالِ» کسی باشن. این حسادتِ شدید و حسِ مالکیت، در آینده باعث میشه عزیزترین و امن‌ترین آدم‌های زندگیت احساس خفگی کنن و ازت دور بشن. روی این ویژگی کار کن و یاد بگیر آدم‌ها رو آزادانه دوست داشته باشی، وگرنه تنها میشی. به جای اینکه منتظر یه داداش بزرگتر باشی تا تحملِ همه‌چیز برات آسون بشه، خودت همون آدمِ قویِ زندگیِ خودت باش. اون کتابِ رندومی که خریدی رو حتما بخون، همیشه به امتحان کردنِ چیزهای جدید و مخالفِ سلیقه‌ات ادامه بده و نقاشی کشیدن با آبرنگ رو رها نکن؛ روحِ تو به این تکون‌ها نیاز داره. بلند شو، اتاقت رو مرتب کن و اون جزوه‌ها رو بنویس. تو از پسش برمیای. با عشق، خودِ ۲۵ ساله‌ات! ✨ @mjholat
هدایت شده از مجهولات
『برای مزرعه‌ی توت فرنگی』 سلام ورژن ۱۶ساله باحال و کدبانوی من! منم، خودِ ۲۶ ساله‌ات. دارم از ده سال جلوتر برات می‌نویسم. باورت نمیشه، اما هنوز هم اون حسِ خوبِ بعد از مرتب کردن آشپزخونه و شستن ظرف‌ها باهام مونده و هنوز هم گاهی دلم می‌خواد کل روز رو روی مبل دراز بکشم و بدون دغدغه سریالای قدیمی رو از ifilm ببینم! می‌دونم الان تو چه حالی هستی؛ گاهی پر از انرژی برای نوشتن جزوه‌های منطق و اقتصاد و کامل کردن عربی، و گاهی هم پر از احساس ناراحتی به خاطر اینکه «امروز هیچ کار مفیدی نکردم». اما من از آینده اومدم تا یک هشدار بسیار مهم بهت بدم؛ چیزی که اگر الان تغییرش ندی، آینده و رویاهات رو به خطر می‌ندازه: مراقب تله‌ی «کمال‌گراییِ صفر و صدی» و «اهمال‌کاریِ بعد از خستگی» باش! توت‌فرنگی قشنگم، مشکل تو زود بیدار شدن نیست، مشکل اینه که وقتی یه برنامه‌ریزی کوچیک به هم می‌ریزه یا کمی احساس خستگی می‌کنی، کلاً بی‌خیال همه چیز میشی و تسلیمِ مبل و استراحت مطلق میشی! بعدش هم احساس گناه و ناراحتی میاد سراغت. این پیام رو بهت دادم تا نذارم این روند رو ده سال دیگه ادامه بدی! چون تبدیل میشی به آدمی که همیشه کلی آرزو و هدف داره، اما از ترسِ خسته شدن یا کامل انجام ندادنِ کارها، هیچ قدمِ بزرگی برای آینده‌اش و رشته‌اش برنمی‌داره و در نهایت با کلی پشیمونی مواجه میشه. نذار خستگیِ یه کلاس، کل روزت رو خراب کنه. اگر خوابت میاد، یک ساعت بخواب، اما بعدش بلند شو و حداقل *یک قدم کوچیک* برای هدفت بردار. حتی اگه فقط خوندنِ یک صفحه اقتصاد یا نوشتنِ یک خط جزوه منطق باشه. استمرار توی کارهای کوچیک، خیلی بهتر از اینه که یه روز عالی باشی و چند روز هیچ کاری نکنی. تو خیلی قوی‌تر و باهوش‌تر از اونی هستی که اجازه بدی روزهات روی مبل هدر برن. بلند شو، اتاقت رو مرتب کن و با همون انرژیِ قشنگت برو سراغ درس‌هات. آینده‌ی خیلی روشنی تو این مزرعه منتظرته! 💗🌱 با عشق، خودِ ۲۶ ساله‌ات ✨ @mjholat
هدایت شده از مجهولات
『برای مُطلقِ من』 سلام به خودِ عزیزم؛ سلام به دخترِ 21 ساله‌ی پُر از فکر و خیال... منم، خودِ 31 ساله‌ات. دارم از ده سال جلوتر برایت می‌نویسم. از روزهایی که خیلی چیزها روشن‌تر شده است. هنوز هم گاهی یادِ آن روزهای تو می‌افتم؛ روزهایی که حس می‌کردی از تمام دنیا و آدم‌هایش «جا مانده‌ای» و زیر دست‌وپای زندگی له شده‌ای. روزهایی که زندگی برایت طعم پارچه می‌داد، زبر و بی‌مزه بود و غم بیخ گلویت را رها نمی‌کرد. یادم هست چقدر از دیدن درد عزیزانت می‌ترسیدی و آرزو داشتی عمرت طولانی باشد تا بتوانی تا ابد دوستشان داشته باشی. یادم هست که چقدر از این فرار می‌کردی که در اوایل 20 سالگی باید تصمیمات بزرگ بگیری و مدام از خودت می‌پرسیدی چرا در این آشوب‌بازار «معلم» شده‌ای؟ می‌دانم چقدر از افکارت خسته بودی، تا جایی که با خودت هم غریبه شدی و مثل یک رهگذرِ خسته، فقط از کنارِ خودت عبور می‌کردی. من از آینده آمده‌ام تا یک هشدار بسیار مهم و حیاتی به تو بدهم؛ هشداری که اگر آن را جدی نگیری، می‌تواند تمام جوانی و آینده‌ات را به تباهی بکشاند: مراقب تله‌ی «دردِ کیهانی و انفعالِ مطلق» باش! تو داری تمام بارِ سنگینِ دنیا، نگرانی برای آینده، و دردهایی که هیچ کنترلی روی آن‌ها نداری را به تنهایی به دوش می‌کشی. این حجم از فکر کردن به مسائل کلان، باعث شده به غم «اعتیاد» پیدا کنی و درونت کاملاً «تهی» شود. هشدار من این است: اگر به این روند ادامه دهی، این بی‌حسی و از خود بیگانگی، تو را برای همیشه فلج می‌کند. تو نمی‌توانی تمام دنیا را نجات دهی، اما داری با غصه خوردن برای چیزهایی که از توان تو خارج است، دنیای خودت را نابود می‌کنی. تو یک معلمی؛ قدرتِ تو در کلاس درسِ تو و در ارتباطت با همان بچه‌هاست، نه در غصه خوردن برای چیزهایی که در دست تو نیست. به جای اینکه مثل یک مرغِ بال و پر بسته در قفسِ افکارت دست و پا بزنی، با خودت آشتی کن. دست از سرزنش خودت بردار. منتظر نباش دنیا به ساز دل تو برقصد یا طعمش خودبه‌خود عوض شود؛ طعمِ زندگی را خودت باید با دست‌های خودت بسازی. تصمیماتِ 20 سالگی شاید ترسناک و مسخره به نظر برسند، اما دقیقاً همین تصمیمات و همین روزهاست که منِ 31 ساله را می‌سازد. لطفاً خودت را در آغوش بگیر و به زندگی برگرد. با عشق و امید، خودِ 31 ساله‌ات ✨ @mjholat
هدایت شده از مجهولات
『برای سختی』 سلام دخترِ خسته و هنرمندِ من، این نامه را از
10
سال جلوتر، یعنی از روزهای
27
سالگی‌ات در سال
1415
برایت می‌نویسم. می‌بینمت. می‌بینمت که چطور در آن اتاقِ به‌هم‌ریخته به سقف خیره شده‌ای و در بلاتکلیفیِ میان رها کردن و ماندن، دست و پا می‌زنی. می‌دانم که چطور با نامِ ترس، دورِ خودت حصار کشیدی و قلبت را که از امید سیر شده، پنهان کردی. می‌دانم چقدر احساس تنهایی می‌کنی، حتی وقتی به ستاره‌ها نگاه می‌کنی تا انعکاسشان در وجودت، مانع غمگین شدنت بشود و نگران این هستی که مبادا غمت، دیگران را غصه‌دار کند. شنیدم که گفتی امسال آدم‌ها مثل میوه از درخت افتادند. عزیزم، از رها کردنِ گذشته‌ها و آدم‌هایی که تو را نفهمیدند پشیمون نباش. تا قدیمی‌ها را رها نکنی، جا برای نورهای جدید باز نمی‌شود. اما دلیل اصلی که این نامه را از آینده برایت فرستادم، یک هشدار بسیار مهم و حیاتی است. هشداری که اگر به آن گوش ندهی، من اینجا در این آینده‌ی روشن وجود نخواهم داشت: «به زودی، در یکی از همین شب‌های سرد، تاریکی آن‌قدر در درونت غلیظ می‌شود که احساس می‌کنی به خط پایان رسیده‌ای. همان شبی که زمزمه می‌کنی "اگر روزی بود و منی نبود..." و تصمیم می‌گیری به آن بلاتکلیفیِ میان خودت و مرگ، پایان بدهی. هشدار من به تو این است: در آن شبِ بخصوص، به هیچ‌وجه تسلیم نشو و کاری با خودت نکن. آن احساسِ خفگی مطلق، فقط یک دروغ موقت از طرف ذهنِ خسته‌ی توست. فردای آن روزِ تاریک، چرخشی در زندگی‌ات رخ می‌دهد. اگر آن شب تمامش کنی، لذتِ دیدن آدمی که بالاخره تو را "می‌فهمد" و به دردهایت حق می‌دهد را برای همیشه از دست می‌دهی.» تو همیشه خودت را از اهالیِ «کاش‌»های بی‌ثمر می‌دانستی، اما من اینجا ایستاده‌ام تا بگویم آرزوهای تو پوچ نیستند. تو روزی از این حصار بیرون می‌آیی و با تمام وجودت فریاد می‌زنی که «می‌خوام نفس بکشم»، اما این بار نه برای کسِ دیگری، بلکه فقط برای خودت. تو هدف بزرگی داری و در رشته و مسیری قدم می‌گذاری که همان کاغذهای پر از دردت، تبدیل به هنری می‌شوند که روحِ هزاران آدمِ شبیهِ خودت را نوازش می‌کنند. دنیا واقعاً عمیق‌تر از چیزی است که الان در آن اتاقِ شلوغ فکرش را می‌کنی. چشم‌های تو مخصوصِ تماشاست؛ پس بمان و اجازه بده بهارهایی که قولشان را داده بودی، در دلت شکوفه بزنند. منتظرت هستم، خودت، از روزهایی که بالاخره ستاره‌ها در قلبت واقعی می‌درخشند. @mjholat
هدایت شده از مجهولات
『برای جِنابِ او+:』 سلام به تو که الان در برزخِ بزرگ شدن گیر کرده‌ای. این نامه را از
10
سال جلوتر برایت می‌نویسم؛ از روزهایی که بالاخره فهمیدیم آینده واقعاً چه شکلی است. می‌بینمت که چطور دلت برای خنده‌های بلند در راهروی مدرسه، برای تحلیل کردنِ انیمیشن‌ها با فاطمه و برای آن دغدغه‌های ساده‌ی گذشته تنگ شده است. می‌دانم چقدر از وابسته شدن ترس داری، چون هر بار به کسی تکیه کردی، از تو گرفته شد. می‌دانم که مدام با خودت می‌گویی «کاش می‌شد دوباره سر کلاس کنار هم بنشینیم» و چطور دیدن تغییرات زندگی دوستانت و دغدغه‌های جدیدشان، تو را هم خوشحال می‌کند و هم بغض‌آلود. یادت هست گفتی: «میخوام زندگیمو از اولِ اول اونجوری که خودم می‌خوام بسازم»؟ من اینجا هستم تا بگویم دقیقاً همین کار را خواهی کرد. تو از دلِ همان روزهایی که مدام گریه می‌کردی و احساس می‌کردی همیشه هم نمی‌شود قوی بود، یک هدف بزرگ برای خودت پیدا می‌کنی. اما دلیل اصلی فرستادن این نامه، یک هشدار حیاتی است که باید با تمام وجودت به آن گوش کنی: [هشدار مهم:] *«در سال اول دانشگاه، وقتی برنامه‌ریزی کرده‌ای که در تنهایی و سکوتِ مطلق درس بخوانی و پیش بروی، احساس خستگیِ شدیدی به سراغت می‌آید. دقیقاً در همان روزهای پرفشار، همان آدمی که برایت به یک آرزو تبدیل شده بود، همان کسی که حتی اندازه سر سوزن برایت نجنگید اما مدام جلویت سبز می‌شد، دوباره برمی‌گردد. او با وعده‌هایی می‌آید که دقیقاً نقاط ضعفِ تو را هدف گرفته‌اند. هشدار من به تو این است: به هیچ‌وجه، تحت هیچ شرایطی به او اجازه نده دوباره وارد زندگی‌ات شود. اگر او را بپذیری، چنان ضربه‌ای خواهی خورد که مسیر زندگی و حتی رشته تحصیلی‌ات را با خاک یکسان می‌کند و سال‌ها طول می‌کشد تا دوباره خودت را پیدا کنی. قاطعانه او را پس بزن تا پشیمون نشوی.»* عزیزم، تو نیازی نداری که همیشه قوی باشی، اما نیاز داری که از خودت محافظت کنی. تو دیگر نگران این نیستی که کسی زودتر از تو برود، چون یاد می‌گیری که رفتنِ آدم‌های اشتباه، بزرگترین لطف دنیاست. به تحلیل کردن فیلم‌ها ادامه بده، بگذار سیلِ اشک‌هایت هر جا که لازم بود جاری شود (حتی در عروسی‌ها!)، اما هرگز اجازه نده ترس از آینده، تو را از ساختنِ آن زندگیِ جدیدی که می‌خواستی باز دارد. از طرف خودت، کسی که بالاخره زندگی را همان‌طوری که دوست داشت، ساخت! @mjholat
هدایت شده از 🇱🇧 سولینا 🇮🇷
خهفهغاالایبعحعببحبغبخغع بالاخره تقدیمی ما هم آماده شد خیلی منتظرش بودم
هدایت شده از 🇱🇧 سولینا 🇮🇷
اوکی ولی جدی جدی خیلی از پیامای اینجا رو نشستن خوندن 😂💘
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از نمیدونم کجاست!🇵🇸
اینقد خوشگل بود که واقعا اشک‌ریختم بابتش:)😭💗 برای‌واقعی خیلی‌زیادددد ممنونم:) سطر به سطرش باارزشه و فوق‌العاده تلنگری و کامل. باید هرروز بخونمش؛ ممنونم🤍
هدایت شده از مجهولات
برا بابام زیرپوش/تی‌شرت قیرمیز جیییغ خریدم و اجازه ندادم مامانم از حق وتوش استفاده و با خاکستری عوضش کنه.